{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

" قسمت ششم "

" قسمت ششم "
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
نتونستم . حرفم تو گلوم موند . چشمامو گشاد کردم . علی هم زل زده بود تو صورتم . بعد سرم رو
انداختم پایین . چند لحظه بعد گفتم : چرا این کار رو از من میخوای ؟ چرا خودت بهش نمیگی ؟ مگه من
کی هستم ؟
علی خندید گفت : بابا مینا که هر شب تو خونه شماست . خب بهش بگو دیگه . ببین رضا من تو مدت
دوستیمون اصلا ازت خواهش نکردم ولی الان خواهش میکنم این کار رو برام بکن .
گفتم : ببینم چی میشه . ولی بهت قول نمیدم که حتما بهش بگم . گفت : قربونت برم . یهویی صورتمو
بوس کرد . تو کلاس همه برگشتن و منو نگاه کردن . یه عده دیدند و زدن زیر خنده . و معلم هم که داشت
تخته رو مینوشت برگشت . معلم گفت : چی شد ؟ چرا خندیدین ؟
هیشکی جواب نداد . منم که سرم رو انداخته بودم پایین و صورتم ار خجالت سرخ شده بود . من تو
کلاس آدم شوخی نبودم . یه آدمی بودم ساکت و با هیچ کس تو کلاس دوست نبودم . یعنی سعی
میکردم تنها باشم . بیشتر همکلاسیهام میومدن و میخواستن باهام هم صحبت بشن تا من .
تو فکر فرو رفته بودم . معلم هم درس میداد . و من متوجه درس نبودم . یهو معلم گفت : رضا بیاتی جواب
بده .
یهو ترسیدم . یعنی یه استرس شدیدی بهم تحمیل شد . رنگم پرید . من نتونستم جواب بدم . معلم
گفت : عاشق شدی ؟؟؟؟
جمله " عاشق شدی ؟ " تیکه کلام معلم ما بود . با گفتن این جمله همه خندیدن . منم یه خنده ی
تلخی کردم . به معلم گفتم : آقا ببخشید من هواسم نبود . گفت : هواستو جمع کن بیاتی ؟
مدرسه تموم شد . و چند روز مدرسه اومدم ولی بازم نتونستم نگین رو ببینم . دیگه داشتم دغ مرگ
میشدم . اصلا این چند روزه یه آدم دیگه ای شده بودم . مثل دیوونه ها . با اهل خونه حرفم میشد .
بعضی وقت ها هم سره مامانم داد میکشیدم . و بعد ناراحت میشدم و گریه میکردم .
ولی مثل اینکه این انتظار زیاد طول نکشید . بعد از چند روز مثل همه روزا آماده شدم برم مدرسه . هوا
آفتابی بود . برف ها آب شده بودن و زمین خیس بود . من ترجیح دادم لباس زمستونو نپوشم . آخه هوا
یه خورده گرم بود . یه تیپ قشنگی زدم . ولی موهامو شونه نکردم . گذاشتم همون جور بمونه . موهام
بهم ریخته بود . آخه از موی به هم ریخته خوشم میومد . یه چهره جذابی واسه خودم ساختم . همیشه
جذاب بودم ولی اون روز جذابتر شده بودم . من تو این چنر روز خیلی به خودم میرسیدم . چون هر لحظه
ممکن بود نگین رو ببینم . داشتم از خونه میومدم بیرون که گوشیم صدا کرد . اس ام اس داشتم . زود
گوشیمو از جیبم در آوردم و بدون اینکه به شماره نگاه کنم اس ام اس رو خوندم . نوشته شده بود " آقا
رضا من از مدرسه اومدم بیرون . نمیخوای منو ببینی ؟ . نگین ." انگار قند تو دلم آب شد . دیگه منتظر
مرتضی و علی نشدم . دویدم طرف خیابون سوار تاکسی شدم . چون دلم میخواست هر چه زودتر
ببینمش . رسیدم دم کوچه مدرسه . ولی هیشکی نبود . به ساعتم نیگاه کردم دیدم خیلی زود اومدم .
نگین که الان از مدرسه خارج شده . تا بیاد طول میکشه . انگار من عجله کرده بودم . رفتم طرف مدرسه
شون . داشتن بیرون میومدن .
البته همه رفته بودن و نگین و دوستاش همیشه آخر سر میومدن بیرون . اصلا برای رسیدن به خونه
عجله نمیکردن . وقتی از دور نگین رو دیدم خوشحال شدم ولی از یه چیزی ناراحت شدم اونم این بود که
دوستاش هم با نگین بودند . با هم میومدند . اینبار دوستاش زیاد بودن . جمعا چهار نفر میشدن .
داشتن یواش یواش میومدن و منم وایستاده بودم . موهامو درست کردم و خودمو مرتب کردم . نگین اومد
طرفم . وایستاد . من اول سلام دادم . اونم جواب سلاممو داد . من دست و پامو گم کردم . به نگین
گفتم : میشه به دوستات بگی که برن . بگو تو بعدا میایی ؟
به دوتاش گفت : لیلا ؟ فاطمه و آرزو شما برید من بعد میام . ولی اونا داشتن پچ پچ میکردن و
میخندیدن . یکیشون گفت : بچه ها بیایین بریم .
یکی دیگه شون برگشت و به نگین گفت : کمک نمیخوای نگین ؟
نگین گفت : من نیازی به کمک شما ندارم . شما برید کمک کردن پیش کشتون . اونا رفتن . من از نگین
تشکر کردم . نگین گفت : خب ؟ گفتم : حالتون خوبه ؟ گفت : ممنون بد نیستم . گفتم : اون دفترم رو
خوندید ؟ گفت : آره بعضی از متن هاشو خوندم .
نگین بهم گفت : این خط خودته ؟ گفتم : دروغ نباشه آره . گفت : بهت تبریک میگم خطتت خوشگله .
من نمیتونستم تو پیاده رو صحبت کنم . مجبور شدم به نگین بگم که : نگین خانوم میخوای قدم بزنیم و
از یه خیابونه دیگه بریم آخه میترسم ببیننمون دردسر شه . گفت : باشه اشکال نداره . برگشت
دیدگاه ها (۴)

من برگشتمممم🥐چرا نبودم چون با دوست پسرم دعوام شد بیرون بودم ...

آخر وقت بود دیگه نزدیکای برگشت به خونه ، قندم افتاده بود به ...

حالم طوریه که انگار ۹۹ درصد فیلم آپلود شده دستم خورده تو کلی...

like swan 🦢#like_swan𝑃𝑇 6ویو ات:صبح اولین روز مدرسه رسماً یک...

رمان :تا وقتی که عاشقت شدم

‏زنگ زدم پیتزا بیارن، دیدم پیک موتوریه معلم کلاس دوممهبهش گف...

🗣️: سر کلاس« تفکر » داشتی چی کار می کردی ؟من: ام... خوب....س...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط