داشتم به حرف های با ذوقش گوش میدادم نگاه میکردم به لبخند قشنگ،چشم های براق و خال کوچک روی ترقوه اش.چنان باذوق راجب دعوای امروزش با دختری که گویا روزی از من خوشش میومده که دلم خواست برم با یکی دعوا کنم
داشتم به حرف های با ذوقش گوش میدادم نگاه میکردم به لبخند قشنگ،چشم های براق و خال کوچک روی ترقوه اش.چنان باذوق راجب دعوای امروزش با دختری که گویا روزی از من خوشش میومده که دلم خواست برم با یکی دعوا کنم.
که یهو بین حرف هاش گفت: تو اگه یکروز پسرهایی که از من خوششون میومده رو ببینی،چیکار میکنی مثل کاری که من انجام دادم برام دعوا میکنی؟
ته دلم یهو دلم براش سوخت.چون اون نمیدونست هیچی رو نمیدونست. توی همین فکر ها بودم که یهو گفت: البته که آزار تو به مورچه هم نمیرسه فقط منو اذیت میکنی زورت فقط به من میرسه،قلدر!
قلدر...آشناست مامانم وقتی میرفتم دبیرستان بهم میگفت قلدر.میگفت همه بچه ها ازت شاکی شدن.میگفت خودتو جمع و جور کن بچه!ولی خب چیکار میکردم؟همش به عنوان عقده توی وجودم جمع شده بود نمیدونم حتی چم شده بود من مظلوم ترین پسر بودم و سوژه ی همه توی مدرسه شده بودم.چیزی نداشتم به جز پولداری مامان و بابا.
خب آره بچه پولدار بودم ولی چه فایده؟پول کدوم تنهایی و کمبود محبت های منو جبران میکرد؟مامانم همه ی دخترای شهر رو جمع کرده بود و میگفت آدم حسابین بابات توی شرکتش افراد مفیدی رو میشناسه و اینا از اقوام اونا هستن یکی رو انتخاب کن.خب به مامانم حق میدم میخواست من خوشبخت بشم میخواست تک پسرش و وارث شرکت خوشبخت باشه.ولی من هیچکدوم رو نمیخواستم من فقط همونو میخواستم اون دختر بی نقص بود.با همه فرق داشت!همه دخترا عملا داشتن جلوم لخت میشدن از بس که تشنه ی توجه و پول بودن ولی اون نه حتی حالا که حدودا ۵ ساله مال منه هنوز هم خجالت میکشه مثل روزای اول البته ی سری شیطونیا هم داره ها...
بگذریم.خلاصه که هیچکدوم به چشمم نیومدن و بابا هم که بالا سرم نبود بابام چندین وقت بود که به آمریکا رفته بود.ی جورایی من الان فقط همین دختر کوچولو رو دارم.و همین برام کافی کافی اون برام از همه دنیاااا با ارزش تره بخاطر همین باهاش بدون اینکه به مامانم یا کس دیگه ای بگم باهاش وارد رابطه شدم البته فکر کنم مامانم داره ی چیزایی متوجه میشه. یهویی گفت:چه عجیب ایندفعه دیگه نگفتی من آزارم به همه میرسه! سری تکون دادم:اوهوم... گفت: چرا تو فکری؟حواست باید به بچه باشه با تعجب گفتم:بچه کجا بوده؟؟ گفت:منم دیگه مگه من دخترت نیستم؟ گفتم:چرا هستی. زیر لب ادامه دادم:تا ابد هم میمونی به هر قیمتی...
شاید براتون سوال پیش بیاد که چی رو نمیدونه که من انقدر تو فکرم.
چند وقتی بود که فهمیده بودم پسرایی که اون قبل از من میشناخته دارن دوباره مزاحمش میشن حتی قبل از منم بهشون گفت برم گمشن ولی بازم گوش نکردن. سیمکارتش هم عوض کردم اما فایده نداشت گیرش میاوردن و من متوجه بودم که داره اذیت میشه و نمیتونه درست و حسابی جوابشون رو بده مخصوصا بخاطر من چون میدونست خیلی از این موضوع خوشحال نمیشدم بهم چیزی نگفت ولی من میدونستم یکبار که داشت جواب یکیشون رو میداد و میگفت که دیگه زنگ نزنن شنیدم و بعد که تموم شد اومد از اتاق بیرون و دیدم ناراحته
☆
که یهو بین حرف هاش گفت: تو اگه یکروز پسرهایی که از من خوششون میومده رو ببینی،چیکار میکنی مثل کاری که من انجام دادم برام دعوا میکنی؟
ته دلم یهو دلم براش سوخت.چون اون نمیدونست هیچی رو نمیدونست. توی همین فکر ها بودم که یهو گفت: البته که آزار تو به مورچه هم نمیرسه فقط منو اذیت میکنی زورت فقط به من میرسه،قلدر!
قلدر...آشناست مامانم وقتی میرفتم دبیرستان بهم میگفت قلدر.میگفت همه بچه ها ازت شاکی شدن.میگفت خودتو جمع و جور کن بچه!ولی خب چیکار میکردم؟همش به عنوان عقده توی وجودم جمع شده بود نمیدونم حتی چم شده بود من مظلوم ترین پسر بودم و سوژه ی همه توی مدرسه شده بودم.چیزی نداشتم به جز پولداری مامان و بابا.
خب آره بچه پولدار بودم ولی چه فایده؟پول کدوم تنهایی و کمبود محبت های منو جبران میکرد؟مامانم همه ی دخترای شهر رو جمع کرده بود و میگفت آدم حسابین بابات توی شرکتش افراد مفیدی رو میشناسه و اینا از اقوام اونا هستن یکی رو انتخاب کن.خب به مامانم حق میدم میخواست من خوشبخت بشم میخواست تک پسرش و وارث شرکت خوشبخت باشه.ولی من هیچکدوم رو نمیخواستم من فقط همونو میخواستم اون دختر بی نقص بود.با همه فرق داشت!همه دخترا عملا داشتن جلوم لخت میشدن از بس که تشنه ی توجه و پول بودن ولی اون نه حتی حالا که حدودا ۵ ساله مال منه هنوز هم خجالت میکشه مثل روزای اول البته ی سری شیطونیا هم داره ها...
بگذریم.خلاصه که هیچکدوم به چشمم نیومدن و بابا هم که بالا سرم نبود بابام چندین وقت بود که به آمریکا رفته بود.ی جورایی من الان فقط همین دختر کوچولو رو دارم.و همین برام کافی کافی اون برام از همه دنیاااا با ارزش تره بخاطر همین باهاش بدون اینکه به مامانم یا کس دیگه ای بگم باهاش وارد رابطه شدم البته فکر کنم مامانم داره ی چیزایی متوجه میشه. یهویی گفت:چه عجیب ایندفعه دیگه نگفتی من آزارم به همه میرسه! سری تکون دادم:اوهوم... گفت: چرا تو فکری؟حواست باید به بچه باشه با تعجب گفتم:بچه کجا بوده؟؟ گفت:منم دیگه مگه من دخترت نیستم؟ گفتم:چرا هستی. زیر لب ادامه دادم:تا ابد هم میمونی به هر قیمتی...
شاید براتون سوال پیش بیاد که چی رو نمیدونه که من انقدر تو فکرم.
چند وقتی بود که فهمیده بودم پسرایی که اون قبل از من میشناخته دارن دوباره مزاحمش میشن حتی قبل از منم بهشون گفت برم گمشن ولی بازم گوش نکردن. سیمکارتش هم عوض کردم اما فایده نداشت گیرش میاوردن و من متوجه بودم که داره اذیت میشه و نمیتونه درست و حسابی جوابشون رو بده مخصوصا بخاطر من چون میدونست خیلی از این موضوع خوشحال نمیشدم بهم چیزی نگفت ولی من میدونستم یکبار که داشت جواب یکیشون رو میداد و میگفت که دیگه زنگ نزنن شنیدم و بعد که تموم شد اومد از اتاق بیرون و دیدم ناراحته
☆
- ۵.۴k
- ۲۳ بهمن ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۱۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط