برده عمارت جئون
پارت ¹⁵⁹
خجالت میکشیدم اما فقط قرار بود دکتر بدنم رو ببینه پس باید آروم میگرفتم.
به تخت معاینه نگاهی انداختم
خودم تا چند سال دیگه باید روی همون تخت مریض ها رو معاینه میکردم.
زن های باردار و بچه های زیادی رو هم روی همون تخت به دنیا میاوردم.
حالا خودم باید روش دراز میکشیدم و جنین توی شکمم رو سقط میکردم.
جلوتر رفتم و با قلبی که ضربانش توی گلوم بود روی تخت دراز کشیدم.
دستام رو زیر بغلم گرفتم
تا گرم تر بشم و به سقف خیره شدم،چقدر بی رحم شده بودم که حق زندگی رو از ۲ تا بچه میگرفتم.
با ورود دکتر نفس عمیقی کشیدم:
-خب گلم...آماده ای؟
سوال مسخره ای بود.
من آماده نبودم ولی به دروغ سرم رو به علامت آره تکون دادم.
دکتر دستکش هاش رو پوشید
و منشی سینی وسایل رو روی میز گذاشت و از اتاق بیرون زد.
حتی دلم نمیخواست به وسیله هایی که برای سقط استفاده میشد نگاه کنم.
دکتر گفت:
-مادرت گفته ماه های اولته پس درد زیادی حس نمیکنی
فقط میخوام تحمل کنی تا کارم تموم شه
خودت که میدونی اینجا مطب غیر مجازه
من امکانات زیادی ندارم
بازم سرم رو به علامت باشه تکون دادم و خودم رو بغل گرفتم.
باید تحمل میکردم،من میتونستم.
احساسی هم به اون بچه نداشتم پس راحت بود.
دکتر وسایلش رو مرتب کرد و نشست.
خجالت میکشیدم اما فقط قرار بود دکتر بدنم رو ببینه پس باید آروم میگرفتم.
به تخت معاینه نگاهی انداختم
خودم تا چند سال دیگه باید روی همون تخت مریض ها رو معاینه میکردم.
زن های باردار و بچه های زیادی رو هم روی همون تخت به دنیا میاوردم.
حالا خودم باید روش دراز میکشیدم و جنین توی شکمم رو سقط میکردم.
جلوتر رفتم و با قلبی که ضربانش توی گلوم بود روی تخت دراز کشیدم.
دستام رو زیر بغلم گرفتم
تا گرم تر بشم و به سقف خیره شدم،چقدر بی رحم شده بودم که حق زندگی رو از ۲ تا بچه میگرفتم.
با ورود دکتر نفس عمیقی کشیدم:
-خب گلم...آماده ای؟
سوال مسخره ای بود.
من آماده نبودم ولی به دروغ سرم رو به علامت آره تکون دادم.
دکتر دستکش هاش رو پوشید
و منشی سینی وسایل رو روی میز گذاشت و از اتاق بیرون زد.
حتی دلم نمیخواست به وسیله هایی که برای سقط استفاده میشد نگاه کنم.
دکتر گفت:
-مادرت گفته ماه های اولته پس درد زیادی حس نمیکنی
فقط میخوام تحمل کنی تا کارم تموم شه
خودت که میدونی اینجا مطب غیر مجازه
من امکانات زیادی ندارم
بازم سرم رو به علامت باشه تکون دادم و خودم رو بغل گرفتم.
باید تحمل میکردم،من میتونستم.
احساسی هم به اون بچه نداشتم پس راحت بود.
دکتر وسایلش رو مرتب کرد و نشست.
- ۴۴.۰k
- ۲۳ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۴۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط