# رز _ سیاه
# رز _ سیاه
PART _ 49
تارا: از وقتی یادمه بعد یه دوره کوتاهی پدر و مادرم کنارم نبودن.. با دایَم بزرگ شدم و محبت مادر و پدر و نچشیدم نتونستم درست بچگی کنم یا از نوجوانیم لذت ببرم..« بغضمو محکم نگه داشته بودم».... چون فکر میکردم مرگ تنها کسای که تو زندگیم داشتم تقصیر من بوده... وقتی از دایم جدا شدم و رفتم تو شهر تا مستقل زندگی کنم تنها کسی که داشتم هاتسوکی بود... بهترین دوستم.. خانوادش خیلی بهم لطف داشتن ولی نتونستن جای خانواده خودمو برام پر کنن.. شبام با گریه به صبح میرسید و صبحم با سردرد فجیعی شروع میشد... تا شب این چرخه ادامه داشت من تا الان هیچی از زندگیم نفهمیدم و همش با غم رد شد..«اشکام اروم ریختن»... وقتای که دلم میگرفت میرفتم بالا سر قبرشون تا میتونستم گریه میکردم خودم و سرزنش میکردم و ازشون عذر خواهی میکردم... من خیلی تنهایی و سختی کشیدم... وقتی با تو برخورد کردم اون اوایل بماند که چقدر باهات لج بودم... ولی اون دوره بهترین دوره زندگیمه... من از ته دلم میخندیدم و یا شاید حرص میخوردم و عصبی میشدم... ولی همش برام حس خوبی داشت... چون توی زندگیم هیچ حسی به هیچی نداشتم و لبخندم نمیزدم... اشکام صورتمو خیس کرده بود ولی سعی کردم کنترلشون کنم... اروم دستمو رو دستش گذاشتم و انگشتامو از زیرانگشتاش رد کردمو دستشو توی دستم گرفتم.. واقعا استرس داشتم تا چجوری بهش بگم و واکنشش چیه... نفسی کشیدم و لرزون دادمش بیرون.. تهیانگ... من.. من واقعا دوست دارم... خیلی زیاد تو تنها کسی بودی که وقتی بهش نیاز داشتم کمکم کرده.. تنها کسی بودی که مراقبم بوده و تو شرایط سخت به دادم رسیده... خیلی دوست دارم... میدونم... میدونم توعم دوسم داری.. قلبم بهم میگه میدونم قلبم اشتباه نمیکنه... اب دهنمو قورت دادم.. تو چی.. توعم.. دوسم داری... منتظر نگاهش میکردم... بعد چن لحظه لباشو از هم فاصله داد و با چیزی که گفت خشکم زد
تهیانگ: من دوست ندارم تارا...
تارا: قلبم داشت از سینم کنده میشد... بزور لب زدم.. داری دروغ میگی مطمئنم...
تهیانگ: من دوست ندارم تارا... تو در اصل برام..
تارا: قلبم داشت خورد میشد منی که همیشه خشن رفتار میکردم تا از قلبم محافظت کنم الان همین قلبی رو که جلوش سپر زده بودم و برای اولین بار به یکی اعتماد کرده بود خودشو به اون شخص تقدیدم کرده بود... داشت با حرفاش یه خنجر و فرو میکرد توی سینم... چشمه اشک توی چشمام جوشید و منتظر ادامه حرفش بودم تا مثل ابر بهاری گریه کنم... دهنشو باز کرد تا ادامه حرفشو بگه و تیر خلاص و به قلبم بزنه ولی...
تهیانگ: تارا تو در اصل برای من حکم نفسامو داری... حکم ارامش روحمو داری حکم لبخند روی لبامو داری... تارا تو اولین کسی هستی که همچین احساس عمیقی نسبت بهش دارم.. احساس من به تو عشق نیست یه چیزی خیلی بالاتر از عشقه و نمیتونم توصیفش منم... من هیچوقت از اون کلمه استفاده نمیکنم... من به حرف اعتقاد ندارم من به عمل کردن و وفاداری به حسم اعتقاد دارم... تارا نمیدونی از وقتی وارد زندگیم شدی چقدر تغییرات مثبت و بزرگی توی من بوجود اوردی... ولی اینو بدون من هر روز، هر ساعت و هر ثانیه احساسم بهت بیشتر و بیشتر میشه... تو همون گل کمیاب و دست نیافتنی که سالها انتظارشو میکشیدم... تارا تو برام همون گلی هستی که تنت بوش و داره... تو برای من رز سیاهمی... تورو با دنیا عوض نمیکنم... لازم باشه خودمم فدا میکنم تا اسیبی بهت نرسه... من همه چیزمو برای محافظت ازتو و قلبت میدم.. حتا خودمو... اینو بدون تو اسمت روی قلب من هک شده
تارا: واقعا شوکه شده بودم... حرفاش تیر خلاص به قلبم زد ولی نه تنها قلبم نشکست بلکه اون ترکای ریزی هم که روی قلبم بخواطر حرف اولش بود و هم ترمیم کرد... اشکام از خوشحالی روی گونه هام ریختن... اون نگفت دوست دارم... اون چیزای خیلی بالاتر و قشنگتری و گفت... جوری که من تاحالا اعتراف به این قشنگی توی زندگیم نشنیده بودم... اروم خیز برداشتم سمت جلو تا بشینم ولی سختم بود... دستشو دور کمرم حلقه کرد و کمک کرد بشینم... هنوزم از اینکه نزدیکش بودم و لمسم میکرد بدنم مور مور میشد و حس قشنکی زیر پوستم میرفت... وقتی درست نشستم نگاش کردم...
تهیانگ: لبخندی به چهرش زدم و اروم رد اشکارو از روی صورتش پاک کردم... صورتشو توی دستم گرفتم و با انگشت شصتم اروم گونه شو نوازش میکردم... از این لحظه به بعد.. جسمت، روحت، خنده هات، لبخندات، حتا عطر تن و موهاتم برای منه... اروم انگشتمو رو لباش کشیدم.. اینو بدون من همه چیزمو همه زندگیمو برات میدم... همه چیزمو میدم تا تو فقط کنارم باشی و اگه بلای سرت بیاد زندگیم با جهنم هیچ فرقی ندا...
بگین شمام مثل من قلبتون اکلیلی شد🥺♥✨😂
ادامه پارت اسلاید دوم
PART _ 49
تارا: از وقتی یادمه بعد یه دوره کوتاهی پدر و مادرم کنارم نبودن.. با دایَم بزرگ شدم و محبت مادر و پدر و نچشیدم نتونستم درست بچگی کنم یا از نوجوانیم لذت ببرم..« بغضمو محکم نگه داشته بودم».... چون فکر میکردم مرگ تنها کسای که تو زندگیم داشتم تقصیر من بوده... وقتی از دایم جدا شدم و رفتم تو شهر تا مستقل زندگی کنم تنها کسی که داشتم هاتسوکی بود... بهترین دوستم.. خانوادش خیلی بهم لطف داشتن ولی نتونستن جای خانواده خودمو برام پر کنن.. شبام با گریه به صبح میرسید و صبحم با سردرد فجیعی شروع میشد... تا شب این چرخه ادامه داشت من تا الان هیچی از زندگیم نفهمیدم و همش با غم رد شد..«اشکام اروم ریختن»... وقتای که دلم میگرفت میرفتم بالا سر قبرشون تا میتونستم گریه میکردم خودم و سرزنش میکردم و ازشون عذر خواهی میکردم... من خیلی تنهایی و سختی کشیدم... وقتی با تو برخورد کردم اون اوایل بماند که چقدر باهات لج بودم... ولی اون دوره بهترین دوره زندگیمه... من از ته دلم میخندیدم و یا شاید حرص میخوردم و عصبی میشدم... ولی همش برام حس خوبی داشت... چون توی زندگیم هیچ حسی به هیچی نداشتم و لبخندم نمیزدم... اشکام صورتمو خیس کرده بود ولی سعی کردم کنترلشون کنم... اروم دستمو رو دستش گذاشتم و انگشتامو از زیرانگشتاش رد کردمو دستشو توی دستم گرفتم.. واقعا استرس داشتم تا چجوری بهش بگم و واکنشش چیه... نفسی کشیدم و لرزون دادمش بیرون.. تهیانگ... من.. من واقعا دوست دارم... خیلی زیاد تو تنها کسی بودی که وقتی بهش نیاز داشتم کمکم کرده.. تنها کسی بودی که مراقبم بوده و تو شرایط سخت به دادم رسیده... خیلی دوست دارم... میدونم... میدونم توعم دوسم داری.. قلبم بهم میگه میدونم قلبم اشتباه نمیکنه... اب دهنمو قورت دادم.. تو چی.. توعم.. دوسم داری... منتظر نگاهش میکردم... بعد چن لحظه لباشو از هم فاصله داد و با چیزی که گفت خشکم زد
تهیانگ: من دوست ندارم تارا...
تارا: قلبم داشت از سینم کنده میشد... بزور لب زدم.. داری دروغ میگی مطمئنم...
تهیانگ: من دوست ندارم تارا... تو در اصل برام..
تارا: قلبم داشت خورد میشد منی که همیشه خشن رفتار میکردم تا از قلبم محافظت کنم الان همین قلبی رو که جلوش سپر زده بودم و برای اولین بار به یکی اعتماد کرده بود خودشو به اون شخص تقدیدم کرده بود... داشت با حرفاش یه خنجر و فرو میکرد توی سینم... چشمه اشک توی چشمام جوشید و منتظر ادامه حرفش بودم تا مثل ابر بهاری گریه کنم... دهنشو باز کرد تا ادامه حرفشو بگه و تیر خلاص و به قلبم بزنه ولی...
تهیانگ: تارا تو در اصل برای من حکم نفسامو داری... حکم ارامش روحمو داری حکم لبخند روی لبامو داری... تارا تو اولین کسی هستی که همچین احساس عمیقی نسبت بهش دارم.. احساس من به تو عشق نیست یه چیزی خیلی بالاتر از عشقه و نمیتونم توصیفش منم... من هیچوقت از اون کلمه استفاده نمیکنم... من به حرف اعتقاد ندارم من به عمل کردن و وفاداری به حسم اعتقاد دارم... تارا نمیدونی از وقتی وارد زندگیم شدی چقدر تغییرات مثبت و بزرگی توی من بوجود اوردی... ولی اینو بدون من هر روز، هر ساعت و هر ثانیه احساسم بهت بیشتر و بیشتر میشه... تو همون گل کمیاب و دست نیافتنی که سالها انتظارشو میکشیدم... تارا تو برام همون گلی هستی که تنت بوش و داره... تو برای من رز سیاهمی... تورو با دنیا عوض نمیکنم... لازم باشه خودمم فدا میکنم تا اسیبی بهت نرسه... من همه چیزمو برای محافظت ازتو و قلبت میدم.. حتا خودمو... اینو بدون تو اسمت روی قلب من هک شده
تارا: واقعا شوکه شده بودم... حرفاش تیر خلاص به قلبم زد ولی نه تنها قلبم نشکست بلکه اون ترکای ریزی هم که روی قلبم بخواطر حرف اولش بود و هم ترمیم کرد... اشکام از خوشحالی روی گونه هام ریختن... اون نگفت دوست دارم... اون چیزای خیلی بالاتر و قشنگتری و گفت... جوری که من تاحالا اعتراف به این قشنگی توی زندگیم نشنیده بودم... اروم خیز برداشتم سمت جلو تا بشینم ولی سختم بود... دستشو دور کمرم حلقه کرد و کمک کرد بشینم... هنوزم از اینکه نزدیکش بودم و لمسم میکرد بدنم مور مور میشد و حس قشنکی زیر پوستم میرفت... وقتی درست نشستم نگاش کردم...
تهیانگ: لبخندی به چهرش زدم و اروم رد اشکارو از روی صورتش پاک کردم... صورتشو توی دستم گرفتم و با انگشت شصتم اروم گونه شو نوازش میکردم... از این لحظه به بعد.. جسمت، روحت، خنده هات، لبخندات، حتا عطر تن و موهاتم برای منه... اروم انگشتمو رو لباش کشیدم.. اینو بدون من همه چیزمو همه زندگیمو برات میدم... همه چیزمو میدم تا تو فقط کنارم باشی و اگه بلای سرت بیاد زندگیم با جهنم هیچ فرقی ندا...
بگین شمام مثل من قلبتون اکلیلی شد🥺♥✨😂
ادامه پارت اسلاید دوم
- ۴۸.۵k
- ۱۰ آبان ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط