{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Anybody

برای لحظه ای دست از کار کشید و با آن چشمانه گشاد شده از تعجب و خسته از کم خوابی های اخیرش اول به کف دستانه پینه بسته اش نگاه کرد چطور از بابت ضربات زیاد و محکم دسته هاون به محتویات درون آن بدبخت قرمز شده بودند و حتی رد این کار را به شکلی از سرخیه پر رنگ تری بر روی خودشان به جا گذاشته بودند ، و بعد به درون آن هاون سنگی که هر چه تلاش میکرد بفهمد آن مایع سبز لزجی که درونش آن همه سابیده و له شده چه بود و چه شده بود باز هم نمیفهمید . . . قرار بود دارو بشوند نه ؟ اینقدر غرقه در فکر بود که حتی یادش نمی آمد چه چیز هایی در درون آن ظرف کوچک ریخته بود که حالا اینگونه میسابید ، اما حالا که به واقعیت برگشته بود و به بوی ضعیفه نعنای درونش دقت میکرد تا دیگر گیاهان داخل هاون را هم تشخیص بدهد میفهمید که بهتر است دیگر این هارا درون رود بریزد تا خوراک ماهی ها شوند ؛ به قیافه ی این لجن های دست ساز هم میخورد بیشتر برای معده آنها مناسب باشند تا یک انسان بیمار . . .

" هر موقع بارون بند بیاد میرم بیرون . . . فعلا هوا هنوزم خرابه "

و بعد هر دو دستش را به زمین گرفت و سعی کرد روی پاهایش بایستد اما با آن همه خستگی و کوفتگی کاری به غیر ممکنی فتح یک قله به نظر میرسید ، آن قدر نشسته بود که به اندازه سالیان سال گرفته بودند و هیچ نیرویی در استخوان هایشان نمانده بود که اورا از تلو تلو خوردن و افتادنِ دوباره بر روی آن زمینه چوبی نم خورده باز دارد مگر آن دست هایی که حالا دور کمرش حلقه شده بودند و او را به آن سینه ی تبر و محکم میفشاردند . . . دستانِ آن آشنای مزاحم که بیشتر از هر چیز دیگری به آن ها عادت کرده بود در سالهای اخیر . و از عادت متنفر بود . خصوصا از او .

" از کی اینجایی ؟ "

زیر لب با بیخیالی زمزمه کرد و سر چرخاند تا به آن چشمانه براق نگاه کند که چگونه آن سیاهیه ذغال در شیطنت ی جلا یافته ای که نمیتوانست مخفی اش کند غوطه ور میشد ؛ همینکه اینجا اینگونه خشک و سرحال ایستاده بود و از بی توجهی اش غر نمیزد و همانند موش آب کشیده آب از آن موهای براقش چکه نمیکرد یعنی واقعا آنقدر جدی تمام روز را درگیر بدبختی اش بوده که حتی متوجه حضور او قبل از این باران سهمگین نشده بود

" از قبل اون موقع که داشتی از سرفه خفه میشدی ولی هنوزم یه طوری اون گیاه های بدبخت رو له میکردی انگار اونا مقصر این وضع تو ان "

عاح ، آری . . . دهانش مزه آهنی میداد که حاکی از وجود دوباره خون بود و ریه هایش خس خس میکردند ؛ اما دیگر چه فایده داشت که همانند روز های اول از درد های وحشتناک قفسه سینه اش گریه کند و از وجود سرفه های خونیش بترسد و یا از روز به به روز تحلیل رفتن توانش ناراحت باشد ، دیگر عادت کرده بود ، همانطور که به کار های او عادت کرده بود ؛ مثل الان که اهمیت نمیداد او را کشان کشان به سمت تشکه هنوز جمع نشده ی صبح میبرد و انتظار داشت او استراحت کند

" دیگه به اون نقطه رسیدی که تمومش کنی و بخوای به جای مردم به فکر خودت باشی "

عاحی کوتاه و درمانده کشید و با آن چشمان گود رفته اش باری دیگر به چشمان او خیره شد

" من به اون نقطه رسیدم . . . اما اون نقطه کجاست ؟ نقطه ی پایان کارم یا پایان زندگیم ؟ "

" نقطه ی پایان رویاهات ، اگر کارتو تموم نکنی حالا میشه نقطه ی پایان همه چیز "

با آن سینه ی دردناک نفس عمیقی کشید و برای لحظه ای چشم بست تا فقط کمی آرامش را پیدا کند ، حتی برای ثانیه ای . . . خودش هم دیگر میدانست که دیگر به آن نقطه رسیده بود . نقطه ی پایان دکتری که حتی نمیتوانست جلوی تقدیر بیمار گونه خودش را بگیرد و نقطه ی پایان آرزو های بزرگش برای آینده اش و شغلش . . .
دیدگاه ها (۲۹)

🌐 چرخش معنادار جلد اکونومیست در ۴۷۰ روز📄 ۴۷۰ روز پیش، طرح جل...

انسان متحیر در ستایش جزئیات این جهان هستی است..متحیر از ؛تفا...

این حقیقتِ تلخ، مثل یک لایه‌یِ پنهان زیرِ تمامِ این درگیری‌ه...

بسم الله الرحمن الرحیمحیوان درون :هر کس حیوانی درونش است.ما ...

امروز یه روز عادی نیست.

dark life = 40

حالا که اسب‌های سینه‌ام سرکشی نمی‌کنند، اکنون که طوری آرام گ...

پارت سوم رمانمون جینگولا حمایت شم لطفا

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط