چند روز گذشت اون روز قرار بود برای من چند تا خواستگار بیا

چند روز گذشت اون روز قرار بود برای من چند تا خواستگار بیاد
راستش ...توی اون خواستگارا تهیونگ هم بود
و من به همه‌ی خواستگار ها جواب رد دادم چون من خوب میدونستم کی رو میخوام
بالاخره بابام گفت:تهیونگ حالا نوبت توعه
تهیونگ بلند شد اومد جلوی من بهم لبخندی زد و جلوم زانو زد...
بانو ا.ت آیا افتخار می‌دهی که تا آخر زندگیم پیشم باشی و هر روز روزم رو بسازی؟
بله
همین شد که بلند و هم رو بوسیدیم و جلوی بقیه ی تعظیمی کردیم
در گوشم گفت:در ضمن من ۵ تا بچه میخوام
خندم گرفته بود گفتم :شما اصلا ۱۰ تا بچه بخوا
از اون روز چند سال میگذره ما فعلا ۲ تا بچه داریم یه دختر و یه پسر و برای سه تای دیگش هم برنامه داریم ما در کنار خوشیم و میدونیم تا سال های سال قراره همینجوری پیش بره
پایان
خب این تموم شد بچه ها توی کامنتا اگه رمان درخواستی داشتین بهم بگین بنویسم
دیدگاه ها (۵)

ادامه پارت ۷۴

𝑾𝒊𝒍𝒅 𝑳𝒊𝒍𝒚୨ৎلیــلــیوم وحــشیپشت دیوار های سنگی عمارت،دختری ز...

### پارت ۹: انتخابِ اجباریانبارِ قدیمی اسکله، بویِ مرگ و اند...

Part "70"☆ویو راوی☆هوای سرد بیرون انبار با گرمای نفس‌های هان...

#pain#P¹⁰⁷#Season²خواست بلند بشه اما پاهاش توان این کار رو ن...

پارت سوم عضو بلک‌پینک با استرس نگاهی ب...

اصلا نفهمیدم کی بیهوش شدم و کی به هوش اومدمولی وقتی بیدار شد...

پارت ۵۶غروبِ خورشید آسمون رو به رنگِ صورتی و نارنجیِ ملایمی ...

(:♡ رز ابی من part .2.اول عکسارو بخونید بعد متنو بخش دوم ♡~~...

dark life = 43ات کتاب رو بست. «چی؟»تهیونگ بلند شد و دستش رو ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط