007-پنهان در مه - پارت ۷۱

....
007-پنهان در مه - پارت ۷۱
....

آنیا با لبخندی که سعی داشت پنهانش کند، به این دعوایِ همیشگی نگاه می‌کرد. اوین هم که دوست نداشت عقب بماند، رو به آنیا کرد و با همان لحنِ متکبرانه‌یِ کلاسیکش گفت:« تو هم دست کمی از اون دختر نداری... دامیان ساما، شما رسماً نقشِ پرستارِ بچه‌ها رو به عهده گرفتی!»

دامیان که تا آن لحظه سعی کرده بود آرامش‌اش را حفظ کند، بالاخره صدایش در آمد: «اوین خفه شو و فقط کارت رو بکن .»

و این‌طور بود که ساعت‌ها گذشت. خورشید کم‌کم از پشتِ کوه‌ها پایین خزید و آسمانِ آبی، جایش را به رنگِ سرمه‌ایِ عمیق و پر‌ستاره داد. هوایِ کوهستان رو به سردی می‌رفت و شعله‌هایِ آتشِ آن‌ها، حالا تنها منبعِ گرما و نور در آن محدوده بود. سایه‌هایِ بلندِ درختان رویِ چمن‌ها افتاده بود و هر چقدر هوا تاریک‌تر می‌شد، صدایِ جیرجیرک‌ها و وزشِ باد، فضایِ دنج‌تر و در عینِ حال اسرارآمیزتری می‌ساخت.

معلم ها در همان نزدیکی چادری جداگانه برای خود به پا کرده بودند و به دانش آموز ها هشدار دادند که شب ها از چادر ها بیرون نیایند.

.....

دیگر خبری از کل‌کل‌هایِ اولِ شب نبود؛ حتی اویل هم بعد از اینکه دید بکی و آنیا به هیچ‌کدام از متلک‌هایش واکنشی نشان نمی‌دهند، کمی آرام گرفته بود. آن‌ها دورِ آتش حلقه‌زده بودند، در حالی که نورِ رقصانِ آتش، صورت‌هایِ هر پنج نفر را در هاله‌ای از نارنجی و سایه فرو برده بود.

آنیا به دستانش که از گرمای آتش گرم شده بود نگاه کرد و فکر کرد: «نباید اینجوری باشم ولی...برای چند لحظه هم که شده حس می کنم برگشتم به گذشته...به خونه.»

......

ناتسو در مسیرِ بازگشت به خانه، کیسه‌هایِ خرید را کشان‌کشان به دنبالِ خود می‌کشید. صدایِ خش‌خشِ کیسه‌ها در سکوتِ کوچه، تنها صدایی بود که به گوش می‌رسید. آهی کشید و زیرِ لب زمزمه کرد: «یک روزِ تمامه که ندیدمش... و این وضعیت قرار نیست تا فردا عوض بشه.»

سنگینیِ این دوری برایِ او فقط یک دلتنگیِ ساده نبود؛ برایِ ناتسو که عادت داشت همیشه سایه‌به‌سایه‌یِ خواهرِ کوچکش باشد، این تنهایی مثلِ یک خلأِ بزرگ در سینه‌اش بود. شانه‌هایش را بالا انداخت و سعی کرد خودش را جمع‌وجور کند: «خب، اگه قرار نیست فعلاً کاری برایِ اون انجام بدم، حداقل باید به وظایفِ دیگه‌ام برسم. بیکار نشستن، اون هم اینجا، خیلی خطرناکه.»

کمی جلوتر، به چند نفر از دوستانش که از همان روزهایِ اولِ ورودش به ایدن می‌شناخت، رسید. ناتسو با همان لبخندِ گرم و همیشگی‌اش که انگار جزئی از چهره‌اش بود، دست تکان داد.

دیوید که از همه به او نزدیک تر بود جلو آمد و گفت:« هی ناتسو چه خبر؟ راستی بابام رو دیدی؟ همونی که توی اون ساختمونه...امروز اتفاقی دیدیمش که اینجا کار داشت!»

ناتسو پاسخ داد:« اوه چه تصادفی!»

مدتی بعد او از آنها فاصله گرفت:« متاسفم دیوید که ولی یک کار فوری دارم و نمیتونم اینجا بمونم ، خب بچه‌ها! بعداً می‌بینمتون!»

آن‌ها با خنده پاسخ دادند و از او دور شدند. اما به محضِ اینکه ناتسو از دیدرسِ آن‌ها خارج شد و پیچِ کوچه‌یِ تاریک را دور زد، لبخند از رویِ لبانش محو شد. انگار ماسکی را از صورتش برداشته باشد؛ چهره‌اش سنگی و نگاهش نافذ شد. شروع کرد به جویدنِ ناخن‌هایش؛ عادتی عصبی که فقط در لحظاتِ بحرانی سراغش می‌آمد.

زیرِ لب با خودش تکرار کرد: «فکر می‌کردم تویِ این مدرسه چیزِ دندون‌گیری دستگیرم نمیشه، ولی... باورم نمیشه پدرِ دیوید، یکی از اون محقق‌هایِ لعنتی باشه.»

او در میانه‌یِ راه ایستاد، انگشتانش را لایِ موهایش برد و با اضطراب ادامه داد: «اون منو دید... نه، اون به من نگاه نکرد. لعنتی! حتی اگه دیده باشه منو نشناخته، درسته؟ اگه قرار بود بشناسه، حتماً تا حالا واکنشی نشون داده بود.»

ناتسو کلافه بود. فکرِ اینکه خواهرش در همان محیطی است که چنین آدم‌هایِ خطرناکی در آن پرسه می‌زنند، خونش را به جوش می‌آورد. با خودش فکر کرد: «اگه خواهر کوچولوم اینجا بود، شاید می‌تونستم از طریقِ قدرتش بفهمم این مرد چقدر خطرناکه...»

#جاسوس_خانواده #جاسوس_ایکس_خانواده
دیدگاه ها (۱۳)

007-آلما ویسکی - پارت ۵۹

عشقی حقیقی

سایه های پنهان در شب های گرم فصل ۳ قسمت ۳ ‌با نزدیک شدن به ا...

آوای شب پارت ۲۵ویو نویسنده انیا بعد از اون اتفاق دیروز از ار...

زندگی جدید فصل2نویسنده الان یک هفته از اون اتیش سوزی گذشته و...

ادامهانیا میاد بیوفته.........لوکاس می گیرت.شدامیان از عصبان...

✨ **عشق سلطنتی ✨ پارت ۹**(روز بعد - کلاس درس 🏫)بکی با یک دفت...

عشقی حقیقی

راز هایی که ماراا کنار هم آوردند=پارت ۳بعد از زنگ آخر، تقریب...

عشقی حقیقی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط