{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

نازنین آمد و دستی به دل ما زد و رفت

نازنین آمد و دستی به دل ما زد و رفت
پردۀ خلوت این غمکده بالا زد و رفت

کنج تنهایی ما را به خیالی خوش کرد
خواب خورشید به چشم شب یلدا زد و رفت

درد بی عشقی ما دید و دریغش آمد
آتش شوق درین جان شکیبا زد و رفت

خرمن سوختۀ ما به چه کارش می خورد
که چو برق آمد و در خشک و تر ما زد و رفت ؟

رفت و از گریۀ توفانی ام اندیشه نکرد
چه دلی داشت خدایا که به دریا زد و رفت

بُود آیا که ز دیوانۀ خود یاد کند
آن که زنجیر به پای دل شیدا زد و رفت ؟

سایه آن چشم سیه با تو چه می گفت که دوش
عقل فریاد برآورد و به صحرا زد و رفت ؟
دیدگاه ها (۱)

تو را نمی دانم اما من دلم روشن است به تمام اتفاقاتِ خوب در ر...

مستی و شور جنون از من دیوانه بپرس گرمی باده از آن نرگس مستان...

هر انسانی یک بار، برای رسیدن به یک نفر، دیر می کند. . . و پس...

لیدر های عزیز من یه شعر برای جادویی به نام عشق نوشتم

دیــــار کهن𓅃«بیژن و منیژه»روزی از روزگاری در ایران باستان،...

نازنین آمد و دستی به دل ما زد و رفت پرده ی خلوت این غمکده با...

نازنین آمد و دستی به دل ما زد و رفت پرده ی خلوت این غمکده با...

خواب و خیالنازنین آمد و دستی به دل ما زد و رفتپرده ی خلوت ای...

نازنین آمد و دستی به دل ما زد و رفت پرده ی خلوت این غمکده با...

نازنین آمد و دستی به دل ما زد و رفتپرده‌یِ خلوتِ این غمکده ب...

نازنین آمد و دستی به دل ما زد و رفت پرده ی خلوت این غمکده با...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط