{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

آرام باش عزیز من،آرام باش.

آرام باش عزیز من،آرام باش.
حکایت دریاست زندگی،
گاهی درخشش آفتاب،
برق و بوی نمک،
ترشح شادمانی،
گاهی هم فرو می‌رویم،
چشم‌های‌مان را می‌بندیم،
همه جا تاریکی است.
آرام باش عزیز من،آرام باش
دوباره سر از آب بیرون می‌آوریم
و تلالو آفتاب را می‌بینیم
شمس لنگرودی
دیدگاه ها (۱)

حکایت دریاست زندگی”آرام باش عزیز منآرام باش.حکایت دریاست زند...

آرام باش عزیز‌ من! آرام باش. دوباره سر از آب بیرون می‌آوریمو...

پارت ۸۸ | «ده ثانیه در تاریکی...»دو روز بعد...شرکت از صبح شل...

از ترس تا اعتمادpart: 5 ...

«bloody shadows»(سایه های خونی) part 36/روی چوب‌های گرم اسکل...

پارت نهم | تاریکی و یک راز کوچکچند ثانیه...تمام سالن در تاری...

📖 آکادمی آستریاپارت پنجم | «دختری که خواب‌ها را می‌دید»بعد ا...

پارت: 24 (بخش2) **زاویه دید: هیزل*«زین؟» صداش زدم. انتظار دا...

فصل دوم: طعمِ تلخِ تظاهرا/ت به درِ بسته‌ی حمام خیره ماند. صد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط