✧ᏕᎮᏗᏒᏦ✧𝟙𝟜

✧ᏕᎮᏗᏒᏦ✧𝟙𝟜
ای دل که بی گُدار به آب‌ها نمیزدی
بی قایقت، میانه‌ی دریا چه می‌کنی؟
𓂃˖♪彡𝄞⨾𓍢ִ໋𓂃˖♪彡𝄞⨾𓍢ִ໋𓂃˖♪彡𝄞⨾𓍢ִ໋𓂃˖♪彡
کلاس که تمام می‌شود آلیس من و سوروس را نگه می‌دارد.همه بیرون رفتند و ما ماندیم.سوروس نزدیکش می‌رود و می‌گوید"با کاری داشتید استاد؟"
"آره یه کار خیلی مهم"
آرام می‌گویم"آلیس_
توی حرفم می‌زند"استاد پیترسون"
با فامیلی خودش،خودش را معرفی کرده.زن موردعلاقه‌ام!در کمال عشقی که به همسرش دارد هنوز یک زن آزاد است.زنی فوق العاده‌قابل احترام؛قدبلند کشیده و دوست داشتنی با صورتی زیبا و موهای رنگ شده طلایی_حنایی ای که همیشه بوی بهشت می‌دهند.یک پیراهن سفید که در قسمت سر آستین گلدوزی شده را با یک شلوار لی راسته ذغالی ست کرده.یک کفش مشکی با پاشنه نسبتاً کوتاه اما جنس ورنی و فوق العاده براق پوشیده.موهای خیلی خیلی قشنگش را بالای سرش گوجه کرده و برق لب به لب هایش کشیده.سوروس با احترام به او نگاه می کند.خوشم می آید.
"بچه ها شما همدیگه رو دوست دارید؟"
سوروس زودتر از من جواب می‌دهد"خیلی."
"من دیدم که ری کجا بود و تو کجا بودی سوروس و بهتون مطمئنم ولی می‌خوام بهم اطمینان بدین که گزک دست این جماعت نمی‌دین.هرچقدر من روی ری حساسم،ویل ده برابر روش حساسه و اگه باد به گوشش برسونه باندراس چی به ری گفته الم‌شنگه راه می‌ندازه ولی؛شما کار به این کارها نداشته باشین فقط بهم قول بدین که بچه های خوب و دوست داشتنی‌ِمن بمونین و همدیگه رو دوست داشته باشین"
سوروس با صداقت محض سر تکان می‌دهد"از اعتمادتون ممنونم"
آلیس به من نگاه می‌کند و لبخند معناداری می‌زند.از سوروس خوشش آمده.خداحافظی می‌کنیم و از کلاس بیرون می‌رویم مکس یه نگاه به سوروس می‌اندازد و بعد نمی‌دانم چطور، توی جمعیت غیبشان می‌زند.لوکاس را هم نمی‌بینم.خدا لعنتتان کند!عقب مانده های دردسر ساز!پشت یک دیوار پیدایشان می‌کنم. دعواست.
"دارین چه غلطی می‌کنین؟!"
نگاهم نمی‌کنند.جوابم هم نمی‌دهند.چه غلط ها!مکس یقه لوکاس را گرفته و مشتی توی دنده هایش فرود می‌آورد‌.سوروس به زمین می‌کوبدش و بی‌تفاوت به مشتی که در صورتش فرود می‌آید با لگد به شکم و قفسه سینه اش حمله‌ور می‌شود‌‌.یقه سوروس را می‌گیرم و هلش می‌دهم عقب"بس کنین!وحشی شدین؟"
مکس با خشم فرو خورده می‌گوید"ری لطفا،این یه چیزی مربوط به ما‌ست"
"چرا اونوقت؟شما چکاره این؟مگه خودم فلجم که شما بخاطرم دعوا کنین؟"
لوکاس که روی زمین افتاده و نفسش بالا نمی‌آید در می‌آید که"از حرف مردم می‌ترسن اسمیت.ببخششون"
کفشم را زیر چانه اش می‌گذارم و می‌گویم"تو روزای اول انقد عوضی نبودی!طلسم شدی؟!"
بلند می‌شود و می‌خواهد به من حمله ور شود.مشت گره کرده ام را محکم توی صورتش می‌کوبم.سوروس که نزدیکم آمده بود تا کمکم کند با حالت عجیبی آمیخته به تحسین و تعجب نگاهم می‌کند.لوکاس که حالا خون از بینی اش جاری‌ست نگاهم می کند و بلند می‌گوید"حیف که دختری_
توی حرفش می‌پرم"اگه نبودم می‌خواستی چه غلطی بکنی؟!"
دوباره دهان باز می‌کند تا حرف بزند ولی توی حرفش می‌پرم.انگشت اشاره ام را روی قفسه سینه اش می‌گذارم.با حالت تهدید شروع به حرف زدن می‌کنم"وقتی فقط ده سالم بود سه تا از تو گنده‌ترشو از حرف زدن باهام پشیمون کردم باندراس.نگاه نکن که بگو بخند می‌کنم و سر به سر کسی نمی‌ذارم؛من بدترین آدمی ام که تو این عمارت می‌تونه باهات لج بیوفته.پا رو دم من نذار!"
روی زمین تف می‌کند با حرص می‌رود.به برادرم و به سوروس. نگاه می‌کنم"چتونه شماها؟زده به سرتون؟"
سوروس با حیرت نگاهم می‌کند"باورم نمیشه اینارو می‌گی؟!پسره رسماً بهت گفت هرزه ری!انتظار داشتی نگاش کنیم؟!"
مکس هم عصبانی‌ست ولی زیاد بروز نمی‌دهد"ری بخوای یا نخوای تو اینجور مسائل،وقتی بردارت،دوست پسرت یا همچین چیزی همراهت باشه اونه که باید مداخله کنه!"
تقریباً بلند می‌گویم"باید؟چرا باید؟مگه من حرف زدن بلد نیستم؟خودم از پس خودم برمیام"
سوروس می‌گوید"هیچکس نمی‌گه برنمیای!اما اگه هیچکس از اطرافیانت با این یارو برخورد نکنه جسورتر می‌شه.چون این جماعت از کتک خوردن از دخترای خوشگل بدشون نمیاد ریچل!لذت می‌برن.یه جور چراغ سبزه.هیچکس نمی‌گه تو نباید این یارو رو می‌زدی.ولی تو هم نمی‌تونی به ما بگی که ساکت بشینیم و نگاه کنیم!می‌فهمی؟!"
تا حالا با صدای بلند با من حرف نزده بود.تا حالا ریچل صدایم نکرده بود.حرفم غیرمنطقی بود.ناراحت نیستم که بخاطرم دعوا کردند.فقط...نمی‌دانم!مکس نگاهش را بینمان می‌چرخاند."می‌رم ببینم جولیت کجاست.شما دوتاهم سنگاتونو وا بکنین"
و می‌رود.همدیگر را نگاه نمی‌کنیم هیچکس هیچ حرفی نمی‌زند.بعد سوروس یک لحظه نگاهم می‌کند
آرام می‌گوید"نمی‌خواستم داد بزنم"
جواب می‌دهم"عیبی نداره"
و از پشت دیوار بیرون می‌روم.
دیدگاه ها (۱)

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷①⓪_بخش دوم_ناگهان دست های کوچکی ...

𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❶⓿_بخش دوم_ریون از بغلم بیرون می‌جهد و می‌پرد روی...

طبیعت

𝕯𝖗𝖊𝖆𝖒 𝖜𝖎𝖙𝖍 𝖒𝖊¹⁷من آزادم و برای همین است که گمگشته‌امفرانتس ک...

اسم: عشقی در تاریکی جنگلپارت ۹(از زبان راوی)هوا بعد از حرف‌ه...

سناریو بی تی اس:وقتی بهشون بی محلی می‌کنی:چند ساعتی است که س...

در شلوغی این شهر، میان هزار نگاه،فقط نگاه تو مرا از خودم می‌...

گاهی خدا آن‌قدر صدایت را دوست دارد که سکوت می‌کند تا تو باره...

سناریو از شخصیت های توکیو ریونجرز☆موقعیت:~» توی دفترت درباره...

⛔️ مقالات ظریف پیام پنهان به آمریکاست که ما فاصله خودمان را ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط