{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت: 14 (بخش1)

پارت: 14 (بخش1)

**زاویه دید: هیزل**

سرمای سکوهای فلزیِ ورزشگاه، از لای لگینگِ نازکِ ورزشی‌ام رد می‌شد و مثل سوزن تو استخونِ رون‌هام فرو می‌رفت. اما راستش؟ برام مهم نبود. در واقع، از این دردِ فیزیکیِ واضح و روشن خوشم می‌اومد؛ چون حداقل حواسم رو از اون آتیش‌فشانِ لعنتی که تو ریه‌هام روشن شده بود، پرت می‌کرد.

با هر دم و بازدم، یه صدای خس‌خسِ مریض از گلوم می‌اومد که تو سکوتِ بعدازظهرِ پیست اکو می‌شد. طعمِ گس و زنگ‌زده‌ی خون تهِ دهنم بود. عضلاتِ پاهام طوری از شدت انقباض می‌لرزید که انگار جریانِ برق بهشون وصل کرده بودن. مربی «دیویس» بعد از اون دعوای روانی‌کننده تو رختکن که صددرصد تقصیر پچ‌پچ‌های سمیِ «جسیکا» در مورد «سهمیه‌ای بودن» من تو تیم بود مجبورم کرد بیست دورِ کامل دور پیست بدوم. نه با سرعتِ نرم و معمولی. با «سرعتِ مسابقه». یعنی رسماً خودکشی.

حالا، اینجا، روی پایین‌ترین ردیفِ سکوهای خالی، خودم رو مثل یه تیکه‌کاغذِ مچاله‌شده جمع کرده بودم. آرنج‌هام رو فشار می‌دادم روی زانوهام و سرم رو بین دست‌هام گرفته بودم. بادِ وحشیِ اواخر پاییز می‌خورد به عرقِ سردی که رو پیشونیم نشسته بود و یه لرزِ ریز و پیوسته به کلِ تنم می‌داد. ورزشگاه خالی بود. کاملاً خالی. بچه‌های دو و میدانی رفته بودن. تمرینِ تیم فوتبال نیم ساعت پیش تموم شده بود. فقط من بودم و این غولِ بتنی و فلزیِ خاموش که بوی چمنِ مصنوعی و خاکِ خیس می‌داد.

تنها صدایی که می‌اومد، صدای نفس‌های بریده‌بریده و داغونِ خودم بود. چشم‌هام رو بستم. خواستم فقط به ریتمِ نفس‌هام فکر کنم، اما مغزم ول‌کن نبود. مثل یه نوارِ گیرکرده، همه‌چیز رو مرور می‌کرد: فرم‌های بورسیه‌ای که فردا ددلاینشون بود، ایمیلِ ردِ درخواست از دانشگاهِ دوک، نگاهِ خسته و شرمنده‌ی مامانم وقتی دیشب قبضِ برق رو از لای در برداشت...
بیست دور دویدن، برای دیویس فقط یه تنبیهِ روتین بود. برای من؟ یه ریسکِ احمقانه. اگه الان عضله‌ام پاره می‌شد چی؟ اگه زانوم دوباره آب می‌آورد چی؟ کوچیک‌ترین آسیب‌دیدگی یعنی خط خوردن از مسابقاتِ استانی، و خط خوردن از مسابقات یعنی پریدنِ بورسیه، و پریدنِ بورسیه یعنی... نابودی.

صدای خِش‌خِشِ کشیده شدنِ کفیِ یه کفشِ کتونی روی شن‌های کنارِ پیست، باعث شد مثل فنر سرم رو بیارم بالا. غریزه‌ام تو صدم‌ثانیه آژیر کشید: *گارد بگیر. آماده‌ی جنگ باش.*

زین استون بود.

با فاصله‌ی چند متری از سکوها وایساده بود. دست‌هاش تو جیبِ یه هودیِ طوسیِ اوورسایز بود که حداقل سه سایز براش بزرگ بود. دیگه خبری از اون زرهِ کاپیتانی، اون یونیفرمِ بی‌نقص و اون پوزخندِ رو اعصابش نبود. موهای مشکیش به هم ریخته بود، انگار از سرِ کلافگی هزار بار دست کشیده بود توشون. زیرِ اون نورِ ضعیف و بنفش‌رنگِ غروب، صورتش خسته و یه جوری... خالی به نظر می‌رسید. تو یه دستش یه بطریِ آب‌معدنیِ یخ‌زده بود که قطره‌های آب از دیواره‌اش سُر می‌خورد پایین.

چند ثانیه‌ی خیلی طولانی، فقط زل زدیم به هم.
من با چشم‌هایی که از شدت سوءظن و خستگی جمع شده بود، و اون با نگاهی که... نمی‌تونستم بخونمش. نه توش ترحم بود، نه اون تمسخرِ همیشگی. یه چیزی شبیه به «درک کردن» بود. و همین بیشتر از هر فحش و متلکی من رو می‌ترسوند.

بالاخره پلک زد و آروم اومد جلو. قدم‌هاش روی پله‌های فلزیِ سکو، یه صدای توخالی و بَم تولید می‌کرد. اومد رو همون ردیفِ پایینی، با یکی دو متر فاصله از من نشست. نه اون‌قدر نزدیک که حس کنم داره حریمم رو می‌شکنه، نه اون‌قدر دور که حس کنم می‌خواد فاصله‌اش رو با «دخترِ گدا» حفظ کنه.

سکوت.
یه سکوتِ خیلی سنگین که فقط صدای نفس‌های من که داشت کم‌کم نرمال می‌شد، می‌شکستش.

آروم بطری آب رو روی سطحِ فلزیِ سکو هُل داد سمتم. بطری با یه صدای خش‌خشِ ملایم سُر خورد و دقیقاً وسطِ فاصله‌ی بینمون وایساد.
نگاهش نکردم. فقط زل زدم به قطره‌های آبی که مثل اشک از روی پلاستیکِ بطری می‌چکید رو فلزِ سرد.

صداهام تو گلوم گیر کرده بود، ولی به زور دادمش بیرون. خشن و خش‌دار: «اگه اومدی تنبیهم تماشا کنی، نمایش تموم شده استون. می‌تونی بری.»

وقتی جواب داد، صداش از همیشه آروم‌تر بود. خبری از اون لحنِ حق‌به‌جانبش نبود: «نمایش نمی‌بینم. آبه. در واقع الکترولیته. بعد از بیست دور اسپِیرینتِ وحشیانه، بدنت الان داره عضله می‌سوزونه. نخوریش فردا صبح نمی‌تونی از تخت بیای پایین.»

دوباره سکوت.
این‌بار نگاهش کردم. داشت به روبه‌رو، به زمینِ چمنِ خالی و خط‌کشی‌شده نگاه می‌کرد. انگار داشت یه بازیِ خیالی رو تو ذهنش پلی می‌کرد. اصلاً سعی نمی‌کرد نگاهم کنه یا بحث رو ادامه بده. همین که هیچ تلاشی برای درگیر شدن نمی‌کرد، بیشتر از هر چیزی خلعِ سلاحم می‌کرد.
دیدگاه ها (۰)

پارت: 14 (بخش2) **زاویه دید: هیزل*با تردید، دستم رو دراز کرد...

پارت: 14 (بخش3) **زاویه دید: هیزل*زین نگاهم کرد. می‌دونستم ک...

پارت: 13 (بخش3) **زاویه دید: زین**فردا صبح، هوای پاییز ابری ...

«شماها قشنگ‌ترین بخشِ این داستانیت… بمونید برام. 🛐✨»

یه گوشه از حیاط مدرسه، جایی که صدای خنده‌های ما با صدای برخو...

پارت: 6 (بخش1) زاویه دید: هیزلبوی خفگی می‌داد. بوی چوب نم‌کش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط