سناریو درخواستی؛
سناریو بی تی اس | مکنهلاین
وقتی مافیان و تورو دزدیدن و یه روز از بیرون برمیگردن و میبینن داری گریه میکنی و بعد خدمتکار اصلیشون بهشون میگه ا. ت یجور دختریه که ترسو و استرسیه و اورثینک میکنه و به خاطر همین الان داره گریه میکنه چون ازت ترسیده
------------------------------------------------------------------------
جیمین
بهت نزدیک نشد. فقط از دور نگاهت کرد.
نه از بیمحلی، از احتیاط.
میدونست گاهی حضور زیادی، ترس رو بیشتر میکنه.
"تو... ترسیدی ازم؟"
لبخند زد. ولی اون لبخند، شبیه نقابی بود که ترک خورده.
"میفهمم. چون خودمم از خودم میترسم... گاهی اونقدر محبتم زیاده، که شبیه تهدید میشه."
آروم بهت گفت:
"وقتی آماده شدی، بیا بغلم کن.
نه چون باید، چون دلت خواست."
---
تهیونگ
نگاهت کرد. عمیق. طولانی.
اونقدر که حس کردی زمان داره کند میشه.
"تو... مث یه تابلویی. پر از رنگ، اما توی یه قاب شکننده."
وقتی فهمید ازش ترسیدی، لبخند نزد.
حتی پلک نزد. فقط گفت:
"من بلدم سکوت کنم، وقتی تو به سکوت احتیاج داری.
و بلدم حرف بزنم، وقتی بترسی از سکوت."
آروم کنارت نشست. دستش روی زمین، فقط چند سانتیمتر از دستت فاصله داشت.
"این فاصله... هر وقت خواستی، مال توئه که پرش کنی."
---
جونگکوک
اول نمیخواست باور کنه.
"از من...؟"
بعد، چشمهاش دویدن روی صورتت، دنبال نشونهای. یه تایید. یه رد. یه امید.
وقتی چیزی نگفتی، فقط آه کشید.
"من همیشه میخواستم قوی باشم. برای خودم، برای بقیه... برای تو."
رفت جلوتر. دستشو بالا آورد، اما نه برای لمس، فقط برای نشون دادن.
"من اونقدر نزدیکم که اگه صدام بزنی، بشنوم...
اما اونقدر دور، که نترسی ازم."
به قلم زویی٭
(میدونم بد شد ببخشید چون من توی سناریو های مافیایی زیاد استعداد ندارم :] )
وقتی مافیان و تورو دزدیدن و یه روز از بیرون برمیگردن و میبینن داری گریه میکنی و بعد خدمتکار اصلیشون بهشون میگه ا. ت یجور دختریه که ترسو و استرسیه و اورثینک میکنه و به خاطر همین الان داره گریه میکنه چون ازت ترسیده
------------------------------------------------------------------------
جیمین
بهت نزدیک نشد. فقط از دور نگاهت کرد.
نه از بیمحلی، از احتیاط.
میدونست گاهی حضور زیادی، ترس رو بیشتر میکنه.
"تو... ترسیدی ازم؟"
لبخند زد. ولی اون لبخند، شبیه نقابی بود که ترک خورده.
"میفهمم. چون خودمم از خودم میترسم... گاهی اونقدر محبتم زیاده، که شبیه تهدید میشه."
آروم بهت گفت:
"وقتی آماده شدی، بیا بغلم کن.
نه چون باید، چون دلت خواست."
---
تهیونگ
نگاهت کرد. عمیق. طولانی.
اونقدر که حس کردی زمان داره کند میشه.
"تو... مث یه تابلویی. پر از رنگ، اما توی یه قاب شکننده."
وقتی فهمید ازش ترسیدی، لبخند نزد.
حتی پلک نزد. فقط گفت:
"من بلدم سکوت کنم، وقتی تو به سکوت احتیاج داری.
و بلدم حرف بزنم، وقتی بترسی از سکوت."
آروم کنارت نشست. دستش روی زمین، فقط چند سانتیمتر از دستت فاصله داشت.
"این فاصله... هر وقت خواستی، مال توئه که پرش کنی."
---
جونگکوک
اول نمیخواست باور کنه.
"از من...؟"
بعد، چشمهاش دویدن روی صورتت، دنبال نشونهای. یه تایید. یه رد. یه امید.
وقتی چیزی نگفتی، فقط آه کشید.
"من همیشه میخواستم قوی باشم. برای خودم، برای بقیه... برای تو."
رفت جلوتر. دستشو بالا آورد، اما نه برای لمس، فقط برای نشون دادن.
"من اونقدر نزدیکم که اگه صدام بزنی، بشنوم...
اما اونقدر دور، که نترسی ازم."
به قلم زویی٭
(میدونم بد شد ببخشید چون من توی سناریو های مافیایی زیاد استعداد ندارم :] )
- ۳۰.۲k
- ۱۸ فروردین ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط