جرئتی که حقیقت شد

جرئتی که حقیقت شد

پارت ۲
مهمونی که پیش رفت، بیشتر حرف زدیم با بقیه، ولی هر از گاهی نگاه‌هامون قفل می‌شد. یه بار که داشتم از کنار میز نوشیدنی رد می‌شدم، جونگ‌کوک اومد آب برداره. دستامون همزمان به سمت بطری رفت.

«ببخشید» گفت آروم.
«اشکال نداره.»

یه لحظه موندیم. نگاهش افتاد به گردنبند کوچیکی که هنوز گردنم بود – همون که سال پیش بهم هدیه داده بود. چیزی نگفت، فقط لبخند تلخی زد و رفت.

بعداً تو یه گوشه نشسته بودم که اومد کنارم.
«خوبی؟» پرسید.
«آره. تو چطور؟»
«سعی می‌کنم.»

سکوت افتاد. یاد اون روزهایی افتادم که تو همین جمع‌ها کنار هم می‌نشستیم و دستامون تو دست هم بود. حالا فقط فاصله بود. دوستامون هر از گاهی میان و می‌گفتن «شما دوتا هنوز همون‌قدر قشنگین با هم»، و هر بار مجبور می‌شدیم لبخند بزنیم و چیزی نگیم. حس کردم قلبم داره فشرده می‌شه...........
ادامه دارد...........
دیدگاه ها (۲)

╭─────────────── 🎀 ───────────────╮✦ پارت ۶۲ | روزت مبارک، س...

بهار بدون تو

#رمان#تهیونگ#جادویی🖤 گردنبند آرزوهاپارت چهارم | پیام مرموزا....

پارت ۵۲

چطوری می‌تونم فراموشت کنم، وقتی قشنگ‌ترین خاطره‌های زندگیم ب...

اسم: عشقی گمشده در تاریکی جنگل ... پارت ۱۷ ،(زبان راوی )در ق...

𓆩 🖤🤍 𓆪 ری‌اکشن BTS وقتی تصادفی همدیگه رو می‌بینیم و اونا می‌...

وقتی با اجبار میشی زن دومش پارت ۹یهو دیدم صدای پا یکی اومد م...

╭──────────────╮ 𝐒𝐰𝐚𝐧 𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐞 𝐓𝐫𝐢𝐠𝐠𝐞𝐫 ‌ ‌ ‌ ╰──...

پارت‍ـــ.. ـــ۲ ـــ«رقص سایه ها »دیگو با همون لبخند کج و ی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط