سناریو ریندو

بارون شدیدی می‌بارید.

صدای قطره‌ها روی شیشه‌های عمارت، سکوت سنگین اتاق رو می‌شکست. تو کنار پنجره ایستاده بودی و به خیابون خیس نگاه می‌کردی که صدای باز شدن در اومد.

ریندو وارد شد.

کت مشکی‌اش خیس بود و چند قطره خون روی سرآستینش دیده می‌شد.

بدون اینکه چیزی بگه، در رو پشت سرش بست.

— «کجا بودی؟»

صدات آروم بود، اما نگرانی‌ات کاملاً معلوم.

ریندو نگاهش رو بهت دوخت.

— «کار داشتم.»

— «سه ساعت؟»

لبخند کجی زد.

— «دلت برام تنگ شده بود؟»

اخم کردی.

— «ریندو، جدی می‌گم.»

چند قدم به سمتت اومد. فاصله‌تون کم شد، اما هنوز دست بهت نزد.

— «نباید نگران من باشی.»

آروم گفتی:
— «ولی هستم.»

برای چند ثانیه، اون حالت همیشگیِ بی‌خیالش ناپدید شد.

ریندو نگاهش رو پایین انداخت و بعد خیلی آهسته گفت:

— «این دقیقاً چیزیه که منو می‌ترسونه.»

— «چی؟»

— «اینکه یه روز به خاطر من آسیب ببینی.»

سکوت کردی.

دستش رو روی لبه پنجره گذاشت، درست کنار دستت.

— «دنیایی که من توشم، جای تو نیست.»

— «پس چرا منو واردش کردی؟»

چشم‌هاش سرد شد.

— «چون وقتی خواستم ازت فاصله بگیرم... فهمیدم نمی‌تونم.»

نگاهش کردی.

— «ریندو...»

این بار خودش دستت رو گرفت؛ محکم، اما نه آن‌قدر که آزارت بده.

— «فقط یه چیز رو ازت می‌خوام.»

— «چی؟»

— «اگه یه روز دیدی دارم تبدیل به همون آدمی می‌شم که ازش می‌ترسی... ازم نترس. فقط بهم بگو.»

لبخند خیلی کمرنگی زد.

— «شاید تنها کسی باشی که هنوز می‌تونه منو برگردونه.»
دیدگاه ها (۴)

دوپارتی هیونجین

درخواستی

تکپارتی تهیونگ

درخواستی چیفویو

«قهوه تلخ، لبخند شیرین»پارت ۴ یه روز عصر بارون شدید گرفت. کا...

سورا و رین

پارت چهارم:اشک هات دوباره سرازیر شدهوسوک آروم پرسید:میتونم ب...

سناریو سانزو

شروع ات دختر ریندو بود مامانش تو یک سالگی از دست داد به علت ...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p63کتابخانه در سکوت فرو رفته بود.صدای بار...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط