چمدانت را بسته ام

چمدانت را بسته ام
برایت چند دست شعر گذاشته ام
تا لحظه های سرد دلت را گرم کنند
و یک بقچه
پر از دوستت دارم های تازه
که تا رسیدن به مقصد
آذوقه ی راهت باشد
برایت یک قاب خالی گذاشته ام
تا وقتی آن را میبینی
به خاطر بیاوری کسی هست که نمی تواند باشد !
برایت یک برگ پاییزی گذاشته ام
تا در یک روز
مبادا آن را به شاخه ی خشکیده ای بیاویزی
تا بدانی همیشه امیدی هست
در چمدانت یک لبخند سرد گذاشته ام
تا اگر مرا دیدی
روی لبت بنشانیش
تا من حس کنم چقدر چهره ات آشناست
و با خود بیندیشم
شاید شبیه عشقی است
که در رویاهایم برایش شعر می گویم

و تو بیندیشی
شاید من همانی هستم
که جایی در گذر روزها جا گذاشتیش...
دیدگاه ها (۱)

چمدانت را بسته امبرایت چند دست شعر گذاشته امتا لحظه های سرد ...

چمدانت را بسته امبرایت چند دست شعرگذاشته امتالحظه های سرد دل...

چمدانت را بسته امبرایت چند دست شعرگذاشته امتالحظه های سرد دل...

چمدانت را بسته امبرایت چند دست شعر گذاشته امتا لحظه های سرد ...

بروژ آکره ای

میخواهم در دنیای آرامش غیر درکی خودم غرق بشوم ،چشمانم را ببن...

خواستم داد شوم... گرچه لبم دوخته استخـودم و جـدّم و جــدّ پـ...

#غمنامه‌ای‌برای‌طُ...گاهی شعر میخوانم ولی چه سود در خاطرم نم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط