چمدانت را بسته ام
چمدانت را بسته ام
برایت چند دست شعر گذاشته ام
تا لحظه های سرد دلت را گرم کنند
و یک بقچه
پر از دوستت دارم های تازه
که تا رسیدن به مقصد
آذوقه ی راهت باشد
برایت یک قاب خالی گذاشته ام
تا وقتی آن را میبینی
به خاطر بیاوری کسی هست که نمی تواند باشد !
برایت یک برگ پاییزی گذاشته ام
تا در یک روز
مبادا آن را به شاخه ی خشکیده ای بیاویزی
تا بدانی همیشه امیدی هست
در چمدانت یک لبخند سرد گذاشته ام
تا اگر مرا دیدی
روی لبت بنشانیش
تا من حس کنم چقدر چهره ات آشناست
و با خود بیندیشم
شاید شبیه عشقی است
که در رویاهایم برایش شعر می گویم
و تو بیندیشی
شاید من همانی هستم
که جایی در گذر روزها جا گذاشتیش...
برایت چند دست شعر گذاشته ام
تا لحظه های سرد دلت را گرم کنند
و یک بقچه
پر از دوستت دارم های تازه
که تا رسیدن به مقصد
آذوقه ی راهت باشد
برایت یک قاب خالی گذاشته ام
تا وقتی آن را میبینی
به خاطر بیاوری کسی هست که نمی تواند باشد !
برایت یک برگ پاییزی گذاشته ام
تا در یک روز
مبادا آن را به شاخه ی خشکیده ای بیاویزی
تا بدانی همیشه امیدی هست
در چمدانت یک لبخند سرد گذاشته ام
تا اگر مرا دیدی
روی لبت بنشانیش
تا من حس کنم چقدر چهره ات آشناست
و با خود بیندیشم
شاید شبیه عشقی است
که در رویاهایم برایش شعر می گویم
و تو بیندیشی
شاید من همانی هستم
که جایی در گذر روزها جا گذاشتیش...
- ۲.۴k
- ۲۷ فروردین ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط