چمدانت را بسته ام
چمدانت را بسته ام
برایت چند دست شعرگذاشته ام
تالحظه های سرد دلت را گرم کنند
ویک بقچه پر از دوستت دارم های تازه
که تارسیدن به مقصد آذوقه ی راهت باشد.
برایت یک قاب خالی گذاشته ام
تا وقتی آن را میبینی به خاطربیاوری
کسی هست که نمی تواند دیگرباشد!
برایت یک برگ پاییزی گذاشته ام
تا دریک روز مبادا
آن را به شاخه ی خشکیده ای بیاویزی
تابدانی همیشه امیدی هست
درچمدانت یک لبخندسردگذاشته ام
تا اگرمرا دیدی روی لبت بنشانیش
تامن حس کنم چقدر چهره ات آشناست
و با خودبیندیشم شاید شبیه دختریست
که در رویاهایم روزگاری برایش شعرمینوشتم
و تو بیندیشی شاید من همانی بودم که.....!؟
برایت چند دست شعرگذاشته ام
تالحظه های سرد دلت را گرم کنند
ویک بقچه پر از دوستت دارم های تازه
که تارسیدن به مقصد آذوقه ی راهت باشد.
برایت یک قاب خالی گذاشته ام
تا وقتی آن را میبینی به خاطربیاوری
کسی هست که نمی تواند دیگرباشد!
برایت یک برگ پاییزی گذاشته ام
تا دریک روز مبادا
آن را به شاخه ی خشکیده ای بیاویزی
تابدانی همیشه امیدی هست
درچمدانت یک لبخندسردگذاشته ام
تا اگرمرا دیدی روی لبت بنشانیش
تامن حس کنم چقدر چهره ات آشناست
و با خودبیندیشم شاید شبیه دختریست
که در رویاهایم روزگاری برایش شعرمینوشتم
و تو بیندیشی شاید من همانی بودم که.....!؟
- ۶۶۹
- ۰۶ شهریور ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط