{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دختر کوچکم که نگاهی اندیشمندانه دارد

دختر کوچکم که نگاهی اندیشمندانه دارد
و رفتار و گفتارش به بزرگتر ها می ماند
بعد از آنکه دستورِ مرا برای هفتمین بار شکست
او را زدم و با سخنانِ تند و بدونِ بوسه به اتاقش روانه کردم
سپس از بیم آنکه مبادا ازغصه ی این قهر خوابش نبرد
به اتاقش رفتم و او را در خوابی سنگین دیدم
پلکهایش متورم و مژگانش از گریه ی تازه مرطوب بود
و من با اشک و ناله اشکهایش را به بوسه از گونه هایش پاک کردم
و اشکهایی از خود به جای نهادم
زیرا دیدم روی میز کنارِ تختش
چند مداد رنگی
یک قطعه ی بلوری
یک شیشه از گلهای آبی
چند سنگ خوش آب و رنگ
کنارِ هم مرتب چیده شده بود
تا قلب کوچکِ محزونش را با دیدنِ آنها آرام کند
از این رو من وقتی آن شب به درگاهِ خدا دعا کردم ، گریستم و گفتم :
آه که وقتی ما به خواب مرگ فرو میرویم
و دیگر با گناهانِ خویش باعث ناخشنودیت نمی شویم
بر بالینِ ما خواهی آمدو به یاد خواهی آورد
که ما با چه بازیچه هایِ کودکانه ای دل خوش کرده بودیم
و چه اندازه در فهمِ فرمانهای نیکویِ تو ناتوان بودیم
پس بی گمان با مهرِ نامتناهی
نه کمتر از من که از خاکش آفریدی
قهرت را رها خواهی کرد و خواهی گفت:
"بر این کودکیهایِ آنان رحمت می آورم"
دیدگاه ها (۲)

~~~~~(عشق ممنوعه)~~~~~~ Part...

پارت ۱۲ وانشات جونگ کوک و مایا وقتی تلفنو قطع کردم یکی ازپشت...

پارت۷پارته آخر~~ویو باجیاتفاقه پارکو برای چیفویو تعریف کردم ...

روشنایی پس از تاریکیپارت 8رفتم خوابیدمویو تهیونگتو بار بودم ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط