خاطرات ناتمام

خاطرات ناتمام
Paer9

(Me)
سوزِ نحیفی جریان داشت..باد ملایم موهای حالت دارشو تو هوا تکون میداد و گاهی چند تار روی صورتش بالا و پایین میشد..
سویشرتی که دستش بود رو تنش کرد و درهمین حین پاسخ داد:
+بله ... از آشناهاشم..

اون مرد دستاشو به پشت گره کرد ... مثل قبل قدم هاش شمرده شمرده و آهسته بود...
_اها .. فکر کردم...

سویی نگاهه کنجکاوش به سمتِ فیلیپ برگشت:
+فکر کردین چی؟؟
_خب.. ازون جایی که تو تنها دختری نیستی که به اینجا اورده برام سوال شد چیکارشی.....

مکث کرد و پشیمون از حرفش روشو برگردوند:
_که البته این چیزا به من مربوط نیست.

سویی نگاه متعجبش پایین کشیده شد... بزرگترین علامت سوالِ تو ذهنش این بود که چطور مردی که تا این حد از ارتباطات فیزیکی بیزاره ، میتونه تو رابطه باشه ... خیلی عجیب نبود اما جای سوال داشت!
مکثی کرد و برای عوض کردن بحثِ بینشون با کنجکاوی رو به اون مرد پرسید:
+اتفاقی برای اسبا افتاده؟
_یکیشون از دیشبه آشفته اس.. و چون از وی آی پی هاس( اونایی که واسه مسابقهٔ سوارکاری ان )خودم معاینه اش نکردم تا اگه اتفاقی هم افتاد گردنِ من نیوفته...
+یعنی تهیونگ میخواد معاینه اش کنه؟

دستشو تو هوا تکون داد:
_معلومه که نه.. اون سرپرست اینجاس..

زیر لب(آها) گفت و پشت بندش پرسید:
+پس شما کارِتون چیه؟

لبخندی زد و نگاهشو به مقابل دوخت:
_حقیقتش پدرم کلِ زندگیشو صرف وقت گذروندن با اسبا کرده و این یعنی من از بچگی تو این محیط بزرگ شدم...حتی اسمم بر همین اساس انتخاب کرده..! فیلیپ.. به معنای دوستدارِ اسب.. یعنی ناخواسته از بچگی تو این دام افتادم.. هرچند پشیمون نیستم اما.. دنبالِ دردسر هم نمیگردم...

سویی چند تار روی صورتش رو کنار زد و سر تکون داد:
+تا حدودی بهتون حق میدم...

همینکه نگاهش برگشت جمله اش رو کامل کرد:
+حتی حضرتِ مسیح هم از پس قانع کردنِ کیم تهیونگ برنمی‌آد... حق میدم که دنبال دردسر نمیگردین.

قهقههٔ فیلیپ بالا رفت و لبخند روی لبِ سویی نشست...
تا اینکه با دیدنِ برجِ زهرمار لبخندش کم کم محو شد...
درحالی که دستکشِ چرمی دستش میکرد رو به فیلیپ کرد و تُخس گفت:
_اگه خنده هات تموم شد که بریم کار داریم!

مستر فیلیپ جوری که هنوزم کاملا خندشو نخورده بود خم شد و اداتور جواب داد:
_چشم شاهزاده!

همین هم باعثِ لبخندِ زیر پوستیِ سویی شد...
بعد از گذروندنِ یک نیمه شبِ تلخ با تهیونگ ، حالا کمی شاد تر بود....
هردوشون به سمت اصطبل ها میرفتن و سویی درحال بدرقهٔ اونها با نگاهش بود...
تهیونگ سرچرخوند و نیم نگاهی به سویی انداخت و بعد از گفتن چیزی به فیلیپ... به سمت اون دختر برگشت...
بعد ازینکه کاملا مقابلش قرار گرفت .. درحالی که نگاهش لحظه ای از روی چشمای اون تکون نمیخورد پرسید:
_اسب سواری بلدی؟

(Soyi)

چند ثانیه مکث کردم و همین هم باعثِ تغییر نگاهش شد...
+نه.. بلد نیستم...

ابروهاش بالا رفت...
_اینهمه تعلل تو جواب دادنت چیبود؟!

دستامو که از سوزِ سرما ، حس نمیکردم .. داخلِ جیبِ بارونیم جا دادم..
+چون داشتم فکر میکردم بین موتور سواری و اسب سواری چه نقاط مشترکی میتونه باشه که ازشون استفاده کنم..
دیدگاه ها (۰)

تکپارتی تهیونگ

پارت ۷ | صبحانه‌ی دردسرسازصبح روز بعد، تهیونگ با چشم‌های نیم...

چند روز بعد، ات کم‌کم به زندگی جدیدش در عمارت عادت کرده بود....

ʙᴇᴀᴜᴛɪꜰᴜʟ ᴍɪꜱᴛᴀᴋᴇᴛʜᴇ ᴀᴜᴛʜᴏʀ | ɪᴀɴᴘᴀʀᴛ:⁰³تهیونگ سعی می‌کرد شن...

جنگل نفرین شده پارت ۱۲

پارت هفتم: نامی روی تیغه. صبح هنوز نرسیده بود که جونگکوک روی...

🖤 عقد با رئیس مافیا — پارت ۲7کانگ جون با عجله برگشت داخل.— ر...

پارت ۱۲

Borrowed LifePART3یکی دیگه هم هست؟! 😭تهیونگ چند لحظه به لینا...

فاصله یک لبخند تا جنون

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط