Borrowed Life
Borrowed Life
PART3
یکی دیگه هم هست؟! 😭
تهیونگ چند لحظه به لینا خیره شد.
~ چی؟
+هیچی... بیا داخل.
تهیونگ وارد اتاق شد و در رو بست.
~ جونگکوک، آماده شو. دیرمون میشه.
لینا با تعجب نگاهش کرد.
+آخه من هنوز نمیدونم برای چی داریم میریم! 😐
~ تمرین دیگه.
+چه تمرینی؟
تهیونگ مکث کرد.
~ خودت میدونی.
لینا لبخند مصنوعی زد.
+آره...
در دلش:
من حتی نمیدونم خودمم کیام، چه برسه به تمرین! 😭
تهیونگ لباس ورزشیای رو که روی صندلی بود برداشت و به طرفش گرفت.
~ اینو بپوش.
لینا لباس رو گرفت.
+فقط یه سؤال...
~ بپرس.
+من توی این تمرین قراره کسی رو بکشم؟
تهیونگ:
~ ...
لینا:
+چی؟ چرا اینطوری نگاه میکنی؟ 😶
~ تو واقعاً حالت خوبه؟
+آره بابا، فقط کنجکاوم. 😐
تهیونگ سری تکون داد و به سمت در رفت.
~ پنج دقیقه دیگه پایین منتظرم.
+باشه.
تهیونگ از اتاق خارج شد.
+در که بسته شد، لینا به لباس توی دستش نگاه کرد.
+خب...
+ظاهراً هنوز کسی رو نکشتم.
مکث کرد.
+تا اینجا که خوبه. 😐
لباسهاشو عوض کرد و جلوی آینه ایستاد.
+جونگکوک...
+اگه برگردی، من رسماً زندگیتو سالم تحویلت میدم.
چند ثانیه فکر کرد.
+البته اگه تا اون موقع زنده مونده باشم. 😭
گوشی رو برداشت و از اتاق بیرون رفت.
وقتی به طبقه پایین رسید، تهیونگ کنار در منتظرش بود.
~ بالاخره اومدی.
+آره، ببخشید. یکم طول کشید.
~ چرا؟
+داشتم با بحران هویتیم کنار میاومدم.
تهیونگ:
~ چی؟
+هیچی، بریم. 😐
تهیونگ با تعجب نگاهش کرد، اما چیزی نگفت.
هر دو سوار ماشین شدند.
لینا کمربندش رو بست و به صندلی تکیه داد.
چند ثانیه بعد، آروم پرسید:
+تهیونگ؟
~ هوم؟
+یه سؤال...
~ چی؟
+جونگکوک آدم خوبی بود؟
تهیونگ برای چند لحظه ساکت شد.
~ چرا اینو میپرسی؟
لینا به پنجره خیره شد.
+همینطوری...
اما ته دلش منتظر جواب بود.
چون برای اولین بار، حس کرد شاید پشت این جابهجایی عجیب، چیزی بیشتر از یک اتفاق ساده وجود داشته باشه
صدایه مردی از پشت سرش اومد
برگشت
÷جونگ کوکه پدر گربههههه
PART3
یکی دیگه هم هست؟! 😭
تهیونگ چند لحظه به لینا خیره شد.
~ چی؟
+هیچی... بیا داخل.
تهیونگ وارد اتاق شد و در رو بست.
~ جونگکوک، آماده شو. دیرمون میشه.
لینا با تعجب نگاهش کرد.
+آخه من هنوز نمیدونم برای چی داریم میریم! 😐
~ تمرین دیگه.
+چه تمرینی؟
تهیونگ مکث کرد.
~ خودت میدونی.
لینا لبخند مصنوعی زد.
+آره...
در دلش:
من حتی نمیدونم خودمم کیام، چه برسه به تمرین! 😭
تهیونگ لباس ورزشیای رو که روی صندلی بود برداشت و به طرفش گرفت.
~ اینو بپوش.
لینا لباس رو گرفت.
+فقط یه سؤال...
~ بپرس.
+من توی این تمرین قراره کسی رو بکشم؟
تهیونگ:
~ ...
لینا:
+چی؟ چرا اینطوری نگاه میکنی؟ 😶
~ تو واقعاً حالت خوبه؟
+آره بابا، فقط کنجکاوم. 😐
تهیونگ سری تکون داد و به سمت در رفت.
~ پنج دقیقه دیگه پایین منتظرم.
+باشه.
تهیونگ از اتاق خارج شد.
+در که بسته شد، لینا به لباس توی دستش نگاه کرد.
+خب...
+ظاهراً هنوز کسی رو نکشتم.
مکث کرد.
+تا اینجا که خوبه. 😐
لباسهاشو عوض کرد و جلوی آینه ایستاد.
+جونگکوک...
+اگه برگردی، من رسماً زندگیتو سالم تحویلت میدم.
چند ثانیه فکر کرد.
+البته اگه تا اون موقع زنده مونده باشم. 😭
گوشی رو برداشت و از اتاق بیرون رفت.
وقتی به طبقه پایین رسید، تهیونگ کنار در منتظرش بود.
~ بالاخره اومدی.
+آره، ببخشید. یکم طول کشید.
~ چرا؟
+داشتم با بحران هویتیم کنار میاومدم.
تهیونگ:
~ چی؟
+هیچی، بریم. 😐
تهیونگ با تعجب نگاهش کرد، اما چیزی نگفت.
هر دو سوار ماشین شدند.
لینا کمربندش رو بست و به صندلی تکیه داد.
چند ثانیه بعد، آروم پرسید:
+تهیونگ؟
~ هوم؟
+یه سؤال...
~ چی؟
+جونگکوک آدم خوبی بود؟
تهیونگ برای چند لحظه ساکت شد.
~ چرا اینو میپرسی؟
لینا به پنجره خیره شد.
+همینطوری...
اما ته دلش منتظر جواب بود.
چون برای اولین بار، حس کرد شاید پشت این جابهجایی عجیب، چیزی بیشتر از یک اتفاق ساده وجود داشته باشه
صدایه مردی از پشت سرش اومد
برگشت
÷جونگ کوکه پدر گربههههه
- ۲.۷k
- ۰۵ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط