𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘

𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘

سایـہ و وسوسـہ

𝐏𝐚𝐫𝐭 ۱۰۸

جونگکوک که با شنیدن حال‌وروز لیویا قلبش تیر می‌کشید، اجازه نداد حرف‌های زن تموم بشه. با صدایی بغض‌آلود گفت:

+صبر کن قبل از اینکه همه‌ی این حرف‌ها رو بهم بزنید، می‌دونید ماجرا چیه؟ می‌دونید دخترتون چرا طرد شده؟ خاله، من دخترت رو به این حال رسوندم یا خودش؟ می‌گید من باعث حال بدشم؛ ولی کجا بودید اون شب‌هایی که من به خاطر دخترتون تا صبح بیدار می‌موندم؟ کجا بودید اون وقت‌هایی که به خاطر عشق به دخترتون از خانواده‌ام طرد شدم؟ کجا بودید زمانی که دخترتون من رو عاشق و دیوونه‌ی خودش کرد، درحالی‌که معشوق برادرم بود؟ کجا بودید وقتی سعی می‌کرد من رو زمین بزنه، فقط به خاطر اینکه با برادرم باشه؟ وقتی حالم بد می‌شد و دخترتون به‌جای کمک کردن، بهم مواد مخدر تزریق می‌کرد، کجا بودید، خاله؟

رفته‌رفته لرزش صداش بیشتر شد و حالا دیگه گریه می‌کرد.

+کجا بودید زمانی که من از عشق دخترتون پر می‌زدم، ولی اون حتی ذره‌ای بهم علاقه نداشت و همه‌ی حرف‌هاش تظاهر بود؟ وقتی من به یاد اون شب و روزم رو صبح می‌کردم و اون به یاد برادرم بود؟ وقتی من رو می‌بوسید، اما شبش رو توی آغوش برادرم صبح می‌کرد، کجا بودید، خاله؟

نفسی گرفت و ادامه داد:

+من همه‌ی این‌ها رو گذروندم و دخترتون باعثش بود.

+من همه‌چیزم رو به خاطر دخترتون از دست دادم؛ خودم رو، سلامتی‌ام رو، اعصاب و روانم رو، جسمم رو، روحم رو، خانواده‌ام رو و اعتبارم رو.
+ من همه‌چیزم رو به خاطر دروغ و فریبکاری دخترتون از دست دادم. مقصر حال امروز دخترتون من نیستم؛ اون داره تاوان کارهاش رو پس می‌ده. یه بخشی از این درد، تاوان کارهای خودشه.

+تاوانی که من بی‌گناه دادم و شما ندیدید؟ زندگی‌ای که برای من سیاه شد رو چطور ندیدید؟ چطور نپرسیدید دخترتون چرا تغییر هویت داده؟ چطور نپرسیدید چرا اون‌همه مدت به بهونه‌ی کار از خونه بیرون می‌رفته؟

+ خاله، دخترتون برای بار دوم من رو فریب داد.

+من برای مرگ کسی خودم رو نابود کردم که زنده بود

مادر لیویا حتی قدرت حرکت نداشت و سر جاش میخکوب شده بود. از شنیدن حرف‌های جونگکوک اون‌قدر شوکه شده بود که زبونش بند اومده بود.

لیویا تمام اون سال‌ها عذاب کشیده بود چون خودش رو از جونگکوک پنهون کرده بود؟

به خاطر کارهایی که باهاش کرده بود؟

باورکردنی نبود که دخترش باعث چنین اتفاقاتی شده باشه؛ اما انگار حقیقت همین بود.

حالا دلش برای جونگکوک بیشتر از دختر خودش می‌سوخت. اون پسر بیشترین دردها رو کشیده بود.

نمی‌دونست طرف چه کسی رو بگیره؛ دخترش یا جونگکوک؟

م. ل: الان. تصمیمت چیه؟ می‌خوای چیکار کنی، جونگکوک؟ لیویا بدون تو می‌میره.

+ منم بعد از هه‌را فقط یه مرده‌ی متحرک شدم. چه فرقی داره؟

م. ل: اون حماقت کرد، تو نکن!

+حماقت نمی‌کنم. در اصل، هیچ کاری نمی‌کنم. بذار بره دنبال زندگیش؛ فقط سمت من نیاد، چون نمی‌تونم به چشم‌هایی نگاه کنم که دیگه نمی‌دونم حرف‌هاشون دروغه یا راست.

م. ل: مطمئنم یه بلایی سر خودش میاره. اون لجبازه، یه‌دنده و تخسه. می‌دونی از گذشته تا الان چند بار با جنگ و دعوا و التماس از پای هزار جور خودآزاری نجاتش دادم؟

جونگکوک هنوز هم با شنیدن این حرف‌ها قلبش به درد می‌اومد؛ اما نمی‌تونست بذاره چیزی از احساساتش توی چهره‌اش معلوم بشه.

تمام وجودش خواستار حضور لیویا بود؛ اما نمی‌تونست به خودش اجازه بده دوباره بازیچه بشه.

چه به دروغ، چه به هر چیز دیگه‌ای.

اعتمادش شکسته بود.

از کجا معلوم که اون دختر، فقط برای اینکه ترکش نکنه، دروغ‌های خیلی بزرگ‌تری نگه؟

هزاران فکر توی ذهنش می‌چرخید و احاطه‌اش کرده بود.

+ متأسفم؛ اما کاری از دستم ساخته نیست. بزرگ‌ترین کمکی که می‌تونم بکنم، ندیدنشه.

م. ل: همه‌ی این‌ها رو فراموش کن.

جونگکوک پوزخند غمگینی زد.

+اگه همه‌ی این کارها رو من با دخترت می‌کردم، باز هم همچین چیزی می‌خواستی؟ یا تمام فکرت روی از بین بردن من بود؟ اگه بلایی سرش نمیارم، به خاطر همون عشقیه که با کثافت پر شده. راستی، از طرف من بهش بگو هر هفته سر مزار خالیش رز زرد می‌بردم.

رز زرد؛ نشونه‌ی عشقی همراه با نفرت.

مادر لیویا زبونش بند اومده بود و حرفی برای گفتن نداشت.

لعنت به این وضعیت پیش‌اومده.

نبودن اون دو کنار هم، حسرتی برای همه بود.

از خونه‌ی پسر خارج شد و تصمیم گرفت مسیر رو پیاده طی کنه تا کمی هوا بخوره.

تلفنش زنگ خورد. مینی بود.

مینی: خاله‌جان؟

م. ل: سلام، پسرم.

مینی: سلام. من اومدم خونه‌تون تا با لیویا حرف بزنم؛ ولی هرچی در می‌زنم، در رو باز نمی‌کنه.

م. ل: اون این‌قدر توی خودش غرق شده که چیزی نمی‌شنوه... صبر کن، الان خودم رو می‌رسونم.

مینی: منتظرتونم.
دیدگاه ها (۳)

𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘سایـہ و وسوسـہ𝐏𝐚𝐫𝐭 44مینی ويواز دیدن لی...

پارت ۲جونگکوک اونجا نشسته بود.سرش رو بالا آورد.«تو اینجا چی ...

پارت ۲۲

رسیدی به پله‌های آخر بهشت.یه پله مونده.خدا می‌گه: می‌بخشیش؟م...

~ بنسون بون در مصاحبه‌اش با شبکه‌ی خبری JTBC جونگکوک رو‌ منش...

Why Did I Fall in Love with You? | P¹¹چند روز بعددوهی بالاخر...

عسلچه‌های من، یه مشورت باهاتون دارم،نظرتون چیه این پیج رو بذ...

My‌ little marshmallow∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆P27تهیونگ: اووو آ...

وقتی برای حسودی کردنش از یکی دیگه تعریف میکنی

۳ پارتی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط