╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓𝒕 3
╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓𝒕 3
«ویو ا.ت»
از صبح چند بار گوشیم رو برداشتم که به کوک پیام بدم، ولی هر بار یاد حرفای بابام میافتادم و پشیمون میشدم.
دلم براش تنگ شده بود. خیلی زیاد.
ولی چارهای نداشتم.
نزدیکای عصر بود که گوشیم زنگ خورد.
کوک بود.
چند ثانیه به اسمش نگاه کردم و بالاخره جواب دادم.
ا.ت: الو؟
جونگکوک: کجایی؟
ا.ت: خونه.
جونگکوک: خب، آماده شو بیام دنبالت.
ا.ت: نمیام.
جونگکوک: چرا؟
ا.ت: حوصله ندارم کوک.
جونگکوک: از دیروز حوصله نداری، پریروز هم حوصله نداشتی. یه توضیح درست میدی ببینم چی شده؟
ا.ت: چیزی نشده، فقط نمیخوام بیام بیرون.
جونگکوک: باشه، پس من میام اونجا. حداقل میتونیم حرف بزنیم.
ا.ت: نه! نیا!
جونگکوک: چرا نیام؟!
ا.ت: چون نمیخوام ببینمت!
چند لحظه سکوت کرد.
جونگکوک: باشه، الان میام.
ا.ت: کوک، گفتم نیا!
ولی تماس رو قطع کرده بود.
گوشی رو روی تخت انداختم و با نگرانی به در اتاق نگاه کردم.
نمیخواستم بیاد، ولی از طرفی هم دلم میخواست ببینمش. فقط برای یه بار دیگه بغلش کنم...
---
«نیم ساعت بعد»
از پنجره دیدم ماشینش جلوی خونهست.
چند دقیقه بعد، گوشیم زنگ خورد.
جونگکوک: بیا بیرون، منتظرتم.
با تردید از خونه بیرون رفتم. کوک کنار ماشینش ایستاده بود و همین که منو دید، اخماش بیشتر رفت توی هم.
جونگکوک: بالاخره!
ا.ت: چی کار داری؟
با تعجب نگام کرد.
جونگکوک: چی کار دارم؟ جدی میپرسی؟!
ا.ت: کوک، من حوصله ندارم. لطفاً برگرد.
جونگکوک: نه، این دفعه دیگه نمیذارم با همین حرفا بحث رو تموم کنی. دو روزه داری باهام یه جوری رفتار میکنی که انگار غریبهم! میخوام بدونم چی شده.
ا.ت: هیچی نشده!
جونگکوک: پس چرا حتی نمیذاری ببینمت؟!
ا.ت: چون نمیخوام!
جونگکوک: ا.ت، با من اینجوری حرف نزن!
لحنش تند شده بود، ولی هنوز سعی میکرد آروم بمونه.
جونگکوک: من دوستپسرتم! اگه مشکلی داری، باید بتونی باهام حرف بزنی. قرار نیست هر بار یه چیزی میپرسم، بگی هیچی نشده و بری!
ا.ت: خب شاید دیگه نخوام دوستدخترت باشم!
همین که این حرف رو زدم، نگاهش عوض شد.
چند لحظه نگام کرد و بعد با اخم گفت:
جونگکوک: این حرفو دوباره بزن.
ا.ت: چی؟
جونگکوک: گفتم دوباره بگو چی گفتی!
ا.ت: نمیخوام دیگه باهات باشم!
جونگکوک: چرا؟!
ا.ت: چون نمیخوام، کوک! مگه آدم برای تموم کردن رابطهش باید از کسی اجازه بگیره؟!
جونگکوک: نه، لازم نیست از من اجازه بگیری! ولی بعد از این همه مدت، حق دارم بدونم چرا یهو تصمیم گرفتی همهچی رو تموم کنی!
ا.ت: دوستت ندارم دیگه!
جونگکوک یه خندهی عصبی کرد و سرش رو تکون داد.
جونگکوک: آره؟! پس اون همه حرفی که بهم میزدی چی بود؟ اون همه وقتی که خودت بهم زنگ میزدی و میگفتی دلت برام تنگ شده چی؟! من تا دیروز همون آدم بودم، ولی تو یهو ازم بدت اومده؟!
ا.ت: آره، خب! آدم نظرش عوض میشه!
جونگکوک: نه، ا.ت! من این حرفاتو باور نمیکنم!
ا.ت: به من چه که باور نمیکنی؟!
جونگکوک: چون دوستت دارم، لعنتی!
با شنیدن حرفش ساکت شدم.
جونگکوک یه قدم نزدیکتر اومد و ادامه داد:
جونگکوک: فکر کردی برام مهم نیست که دو روزه درست نمیتونم باهات حرف بزنم؟ فکر کردی من این همه راه میام که فقط پنج دقیقه ببینمت، بعد تو بگی نمیخوامت و منم بگم باشه و برم؟!
اشکام داشت سرازیر میشد.
جونگکوک: من نمیدونم چی شده. نمیدونم چرا داری این کارو میکنی. ولی تا وقتی خودت بهم نگی، نمیتونم بفهمم چرا داری رابطهمون رو خراب میکنی!
ا.ت: کوک، تمومش کن...
جونگکوک: نه، هنوز حرفم تموم نشده!
برای اولین بار صداش بلندتر شد.
جونگکوک: من هر مشکلی داشته باشم، بهت میگم. اگه ازت ناراحت بشم، باهات حرف میزنم. پس چرا تو نمیتونی همین کارو بکنی؟! من چی کار کردم که حتی حاضر نیستی یه دلیل درست بهم بدی؟!
ا.ت: تو هیچ کاری نکردی...
جونگکوک: پس مشکل چیه؟!
لبم رو گاز گرفتم و سرم رو پایین انداختم.
نمیتونستم بهش بگم.
جونگکوک چند لحظه منتظر موند. وقتی دید جواب نمیدم، دستش رو روی صورتش کشید و با کلافگی گفت:
جونگکوک: باشه، نمیخوای بگی، نگو. ولی ازم انتظار نداشته باش باور کنم که دیگه دوستم نداری!
ا.ت: من واقعاً نمیتونم باهات باشم...
جونگکوک: چرا نمیتونی؟!
ا.ت: چون نمیتونم دیگه!
جونگکوک: ا.ت، داری دیوونهم میکنی! یه بار درست بهم نگاه کن و بگو واقعاً دیگه هیچ حسی بهم نداری!
نتونستم نگاش کنم.
جونگکوک: نگام کن!
آروم سرم رو بالا آوردم. اشکام روی صورتم میریختن.
جونگکوک با دیدن صورتم یه لحظه ساکت شد. اخماش هنوز توی هم بود، ولی لحنش کمی پایین اومد.
جونگکوک: پس چرا گریه میکنی، دخترم؟
با شنیدن اون لقب، بغضم ترکید.
ا.ت: کوک، خواهش میکنم...
بقیه کامنتا دخترم🥹🍓🎀
«ویو ا.ت»
از صبح چند بار گوشیم رو برداشتم که به کوک پیام بدم، ولی هر بار یاد حرفای بابام میافتادم و پشیمون میشدم.
دلم براش تنگ شده بود. خیلی زیاد.
ولی چارهای نداشتم.
نزدیکای عصر بود که گوشیم زنگ خورد.
کوک بود.
چند ثانیه به اسمش نگاه کردم و بالاخره جواب دادم.
ا.ت: الو؟
جونگکوک: کجایی؟
ا.ت: خونه.
جونگکوک: خب، آماده شو بیام دنبالت.
ا.ت: نمیام.
جونگکوک: چرا؟
ا.ت: حوصله ندارم کوک.
جونگکوک: از دیروز حوصله نداری، پریروز هم حوصله نداشتی. یه توضیح درست میدی ببینم چی شده؟
ا.ت: چیزی نشده، فقط نمیخوام بیام بیرون.
جونگکوک: باشه، پس من میام اونجا. حداقل میتونیم حرف بزنیم.
ا.ت: نه! نیا!
جونگکوک: چرا نیام؟!
ا.ت: چون نمیخوام ببینمت!
چند لحظه سکوت کرد.
جونگکوک: باشه، الان میام.
ا.ت: کوک، گفتم نیا!
ولی تماس رو قطع کرده بود.
گوشی رو روی تخت انداختم و با نگرانی به در اتاق نگاه کردم.
نمیخواستم بیاد، ولی از طرفی هم دلم میخواست ببینمش. فقط برای یه بار دیگه بغلش کنم...
---
«نیم ساعت بعد»
از پنجره دیدم ماشینش جلوی خونهست.
چند دقیقه بعد، گوشیم زنگ خورد.
جونگکوک: بیا بیرون، منتظرتم.
با تردید از خونه بیرون رفتم. کوک کنار ماشینش ایستاده بود و همین که منو دید، اخماش بیشتر رفت توی هم.
جونگکوک: بالاخره!
ا.ت: چی کار داری؟
با تعجب نگام کرد.
جونگکوک: چی کار دارم؟ جدی میپرسی؟!
ا.ت: کوک، من حوصله ندارم. لطفاً برگرد.
جونگکوک: نه، این دفعه دیگه نمیذارم با همین حرفا بحث رو تموم کنی. دو روزه داری باهام یه جوری رفتار میکنی که انگار غریبهم! میخوام بدونم چی شده.
ا.ت: هیچی نشده!
جونگکوک: پس چرا حتی نمیذاری ببینمت؟!
ا.ت: چون نمیخوام!
جونگکوک: ا.ت، با من اینجوری حرف نزن!
لحنش تند شده بود، ولی هنوز سعی میکرد آروم بمونه.
جونگکوک: من دوستپسرتم! اگه مشکلی داری، باید بتونی باهام حرف بزنی. قرار نیست هر بار یه چیزی میپرسم، بگی هیچی نشده و بری!
ا.ت: خب شاید دیگه نخوام دوستدخترت باشم!
همین که این حرف رو زدم، نگاهش عوض شد.
چند لحظه نگام کرد و بعد با اخم گفت:
جونگکوک: این حرفو دوباره بزن.
ا.ت: چی؟
جونگکوک: گفتم دوباره بگو چی گفتی!
ا.ت: نمیخوام دیگه باهات باشم!
جونگکوک: چرا؟!
ا.ت: چون نمیخوام، کوک! مگه آدم برای تموم کردن رابطهش باید از کسی اجازه بگیره؟!
جونگکوک: نه، لازم نیست از من اجازه بگیری! ولی بعد از این همه مدت، حق دارم بدونم چرا یهو تصمیم گرفتی همهچی رو تموم کنی!
ا.ت: دوستت ندارم دیگه!
جونگکوک یه خندهی عصبی کرد و سرش رو تکون داد.
جونگکوک: آره؟! پس اون همه حرفی که بهم میزدی چی بود؟ اون همه وقتی که خودت بهم زنگ میزدی و میگفتی دلت برام تنگ شده چی؟! من تا دیروز همون آدم بودم، ولی تو یهو ازم بدت اومده؟!
ا.ت: آره، خب! آدم نظرش عوض میشه!
جونگکوک: نه، ا.ت! من این حرفاتو باور نمیکنم!
ا.ت: به من چه که باور نمیکنی؟!
جونگکوک: چون دوستت دارم، لعنتی!
با شنیدن حرفش ساکت شدم.
جونگکوک یه قدم نزدیکتر اومد و ادامه داد:
جونگکوک: فکر کردی برام مهم نیست که دو روزه درست نمیتونم باهات حرف بزنم؟ فکر کردی من این همه راه میام که فقط پنج دقیقه ببینمت، بعد تو بگی نمیخوامت و منم بگم باشه و برم؟!
اشکام داشت سرازیر میشد.
جونگکوک: من نمیدونم چی شده. نمیدونم چرا داری این کارو میکنی. ولی تا وقتی خودت بهم نگی، نمیتونم بفهمم چرا داری رابطهمون رو خراب میکنی!
ا.ت: کوک، تمومش کن...
جونگکوک: نه، هنوز حرفم تموم نشده!
برای اولین بار صداش بلندتر شد.
جونگکوک: من هر مشکلی داشته باشم، بهت میگم. اگه ازت ناراحت بشم، باهات حرف میزنم. پس چرا تو نمیتونی همین کارو بکنی؟! من چی کار کردم که حتی حاضر نیستی یه دلیل درست بهم بدی؟!
ا.ت: تو هیچ کاری نکردی...
جونگکوک: پس مشکل چیه؟!
لبم رو گاز گرفتم و سرم رو پایین انداختم.
نمیتونستم بهش بگم.
جونگکوک چند لحظه منتظر موند. وقتی دید جواب نمیدم، دستش رو روی صورتش کشید و با کلافگی گفت:
جونگکوک: باشه، نمیخوای بگی، نگو. ولی ازم انتظار نداشته باش باور کنم که دیگه دوستم نداری!
ا.ت: من واقعاً نمیتونم باهات باشم...
جونگکوک: چرا نمیتونی؟!
ا.ت: چون نمیتونم دیگه!
جونگکوک: ا.ت، داری دیوونهم میکنی! یه بار درست بهم نگاه کن و بگو واقعاً دیگه هیچ حسی بهم نداری!
نتونستم نگاش کنم.
جونگکوک: نگام کن!
آروم سرم رو بالا آوردم. اشکام روی صورتم میریختن.
جونگکوک با دیدن صورتم یه لحظه ساکت شد. اخماش هنوز توی هم بود، ولی لحنش کمی پایین اومد.
جونگکوک: پس چرا گریه میکنی، دخترم؟
با شنیدن اون لقب، بغضم ترکید.
ا.ت: کوک، خواهش میکنم...
بقیه کامنتا دخترم🥹🍓🎀
- ۳۲۸
- ۰۵ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط