Forced to be by your side
Forced to be by your side
به اجبار کنار تو
پارت ۳۱
دو روز از اون شب گذشته بود...
جینا جلوی آینه ایستاده بود و موهاش رو مرتب میکرد. از وقتی رابطهاش با جونگکوک بهتر شده بود، احساس میکرد شاید بالاخره زندگیشون داره تغییر میکنه.
هنوز خیلی چیزها بینشون حل نشده بود، اما دیگه اون فاصلهی همیشگی رو احساس نمیکرد.
لبخند کوچیکی زد و از اتاق بیرون رفت.
اما وقتی به پلهها رسید، یهدفعه سرش گیج رفت. دستش رو به نرده گرفت و چند لحظه چشمهاش رو بست.
جینا: «اوه... چم شده؟»
فکر کرد شاید از صبح چیزی نخورده؛ برای همین آروم به سمت آشپزخونه رفت.
آجوما تا چشمش به جینا افتاد، لبخند زد.
آجوما: «صبح بخیر، دخترم! بیا بشین، الان برات صبحونه میارم.»
جینا روی صندلی نشست، اما هنوز چند دقیقه نگذشته بود که بوی غذایی که آجوما آماده کرده بود، حالش رو بد کرد.
دستش رو جلوی دهانش گرفت و سریع از آشپزخونه بیرون رفت.
آجوما: «جینا؟! دخترم، چی شد؟»
جینا جوابی نداد و خودش رو به دستشویی رسوند.
چند دقیقه بعد، وقتی بیرون اومد، رنگ به صورتش نمونده بود.
آجوما نگران جلو رفت.
آجوما: «باید به آقا جونگکوک خبر بدم. اینجوری نمیشه!»
جینا دستش رو گرفت.
جینا: «نه، آجوما... چیزی نیست. شاید فقط خستهام.»
اما هنوز جملهاش تموم نشده بود که دوباره سرش گیج رفت.
این بار جونگکوک که تازه وارد راهرو شده بود، خودش رو سریع بهش رسوند و قبل از اینکه زمین بخوره، نگهش داشت.
جونگکوک: «جینا؟! عزیزم، چی شده؟»
جینا با چشمهای نیمهباز بهش نگاه کرد.
جینا: «نمیدونم... یهدفعه سرم گیج رفت.»
نگرانی توی چهرهی جونگکوک نشست. دستش رو روی پیشونی جینا گذاشت و رو به آجوما گفت:
جونگکوک: «ماشین رو آماده کن. همین الان میریم دکتر.»
جینا: «جونگکوک، لازم نیست...»
جونگکوک نگاهش کرد و با لحنی آروم اما جدی گفت:
جونگکوک: «لطفاً بحث نکن، باشه؟ فقط میخوام مطمئن بشم حالت خوبه.»
جینا دیگه چیزی نگفت. سرش رو به سینهی جونگکوک تکیه داد و اون هم آروم کمکش کرد تا به اتاق برگردن و آماده بشن.
برای اولین بار، جینا از نگرانی توی صدای جونگکوک فهمید که حالش واقعاً براش مهمه.
اما خودش هم نمیدونست این حال بد از کجا اومده...
و چرا از صبح، یه حس عجیب توی دلش افتاده بود.
ادامه دارد...
چطور بوددد؟ 🥹💗
به اجبار کنار تو
پارت ۳۱
دو روز از اون شب گذشته بود...
جینا جلوی آینه ایستاده بود و موهاش رو مرتب میکرد. از وقتی رابطهاش با جونگکوک بهتر شده بود، احساس میکرد شاید بالاخره زندگیشون داره تغییر میکنه.
هنوز خیلی چیزها بینشون حل نشده بود، اما دیگه اون فاصلهی همیشگی رو احساس نمیکرد.
لبخند کوچیکی زد و از اتاق بیرون رفت.
اما وقتی به پلهها رسید، یهدفعه سرش گیج رفت. دستش رو به نرده گرفت و چند لحظه چشمهاش رو بست.
جینا: «اوه... چم شده؟»
فکر کرد شاید از صبح چیزی نخورده؛ برای همین آروم به سمت آشپزخونه رفت.
آجوما تا چشمش به جینا افتاد، لبخند زد.
آجوما: «صبح بخیر، دخترم! بیا بشین، الان برات صبحونه میارم.»
جینا روی صندلی نشست، اما هنوز چند دقیقه نگذشته بود که بوی غذایی که آجوما آماده کرده بود، حالش رو بد کرد.
دستش رو جلوی دهانش گرفت و سریع از آشپزخونه بیرون رفت.
آجوما: «جینا؟! دخترم، چی شد؟»
جینا جوابی نداد و خودش رو به دستشویی رسوند.
چند دقیقه بعد، وقتی بیرون اومد، رنگ به صورتش نمونده بود.
آجوما نگران جلو رفت.
آجوما: «باید به آقا جونگکوک خبر بدم. اینجوری نمیشه!»
جینا دستش رو گرفت.
جینا: «نه، آجوما... چیزی نیست. شاید فقط خستهام.»
اما هنوز جملهاش تموم نشده بود که دوباره سرش گیج رفت.
این بار جونگکوک که تازه وارد راهرو شده بود، خودش رو سریع بهش رسوند و قبل از اینکه زمین بخوره، نگهش داشت.
جونگکوک: «جینا؟! عزیزم، چی شده؟»
جینا با چشمهای نیمهباز بهش نگاه کرد.
جینا: «نمیدونم... یهدفعه سرم گیج رفت.»
نگرانی توی چهرهی جونگکوک نشست. دستش رو روی پیشونی جینا گذاشت و رو به آجوما گفت:
جونگکوک: «ماشین رو آماده کن. همین الان میریم دکتر.»
جینا: «جونگکوک، لازم نیست...»
جونگکوک نگاهش کرد و با لحنی آروم اما جدی گفت:
جونگکوک: «لطفاً بحث نکن، باشه؟ فقط میخوام مطمئن بشم حالت خوبه.»
جینا دیگه چیزی نگفت. سرش رو به سینهی جونگکوک تکیه داد و اون هم آروم کمکش کرد تا به اتاق برگردن و آماده بشن.
برای اولین بار، جینا از نگرانی توی صدای جونگکوک فهمید که حالش واقعاً براش مهمه.
اما خودش هم نمیدونست این حال بد از کجا اومده...
و چرا از صبح، یه حس عجیب توی دلش افتاده بود.
ادامه دارد...
چطور بوددد؟ 🥹💗
- ۱.۲k
- ۱۲ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط