{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

لبان تو مرا محتاج گندم می کند امشب

لبان تو مرا محتاج گندم می کند امشب
نگاهم رد پایت را تیمم می کند امشب

زبانم گر چه بسته حرفها در سینه می جوشد
همه ذرات جان من تکلم می کند امشب

دلم دریای طوفانی ولی در خویش می نالد
تو را چون ساحلی سنگی تجسم می کند امشب

من و تو آنچنان دوریم از رویای یکدیگر
که بیچاره دلم گاهی مرا گم می کند امشب

دراز گیسوانت چون شبی از شانه می ریزد
دلم را پیچ و تابش پر تلاطم می کند امشب

بر اوج برفگیر شانه هایت خیره می مانم
تنت ما را اسیر خان چندم می کند امشب؟
دیدگاه ها (۴)

فریدون_مشیری:دلم غمگین تر از هر شب، دو چشمم باز بی خواب است....

زمستان ،رفیق می خواهد ،کافه می خواهد ،سوپ داغ می خواهد ،پیاد...

آمدی قصه ببافی ... که موجه برویدر نزن، رفته ام از خویش، کسی ...

جغرافیای بدنت را فتح خواهم کردبا تمامپستی و بلندی هایشو وقتی...

✦ اولین گناه ✦فصل دهم: فرود---آن شب، وقتی کاساندرا روی تخت خ...

لبان تو مرا محتاج گندم می کند امشبنگاهم رد پایت را تیمم می ک...

لبان تو مرا محتاج گندم می کند امشبنگاهم رد پایت را تیمم می ک...

لبان تو مرا محتاج گندم می کند امشبنگاهم رد پایت را تیمم می ک...

لبان تو مرا محتاج گندم می کند امشبنگاهم رد پایت را تیمم می ک...

لبان تو مرا محتاج گندم می کند امشبنگاهم رد پایت را تیمم می ک...

لبان تو مرا محتاج گندم می کند امشبنگاهم رد پایت را تیمم می ک...

🍃 🌺 🍂 🌿 🍂 🌸 لبان تو مرا محتاج گندم می کند امشبنگاه...

دو چشم من تو را در آ سمان گم می کند امشبتو را چون ماه نورانی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط