لبان تو مرا محتاج گندم می کند امشب

لبان تو مرا محتاج گندم می کند امشب
نگاهم رد پایت را تیمم می کند امشب

زبانم گر چه بسته حرفها در سینه می جوشد
همه ذرات جان من تکلم می کند امشب

دلم دریای طوفانی ولی در خویش می نالد
تو را چون ساحلی سنگی تجسم می کند امشب

من و تو آنچنان دوریم از رویای یکدیگر
که بیچاره دلم گاهی مرا گم می کند امشب

دراز گیسوانت چون شبی از شانه می ریزد
دلم را پیچ و تابش پر تلاطم می کند امشب

بر اوج برفگیر شانه هایت خیره می مانم
تنت ما را اسیر خان چندم می کند امشب؟

دیدگاه ها (۲)

ای عزیز دیوانه‌ام نادیده مجنونت شدمجان‌خود راسوختم مستانه مع...

برلبت " نَه " که نشاندی، شب دلگیرشدممن جوان بودم و از دوریِ ...

یار ثابت قدم اینک ز سفر باز آمدوگر از پای درافتاد بسر باز آم...

یک پنجره برای دیدن یک پنجره برای شنیدن یک پنجره که مثل حلق...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط