{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سالها پیش زیر آفتاب بهار ،

سالها پیش زیر آفتاب بهار ،
از او سوال کردم فکر میکنی وقتی مردیم،
در آن دنیا باز همدیگر را میشناسیم؟
جوابی نداد اما دستم را محکمتر گرفت‌ .‌‌..
چند روز بعد با یک ظرف پلاستیکی پر از ماکارونی،
ناهار مهمانم کرد ...
سفره ی غذا را که جمع میکردیم گفت :
راستی از مادرم سوال کردم‌ ...
پاسخ داد: «اگر همدیگر را خیلی دوست داشته باشید، آن دنیا هم با همدیگر هستید».
بعد در آن ظهر گرم،
لبخند زد و دستم را گرفت ...
انگار خیالش راحت باشد ،
که هیچوقت قرار نیست دوری مان را تحمل کنیم ...
در رویاهای او، اینطور بود که پیر می شویم ،
و میمیریم ...
اما در جای دیگری موهایمان مشکی و خرمایی می شود ،
و دشت های بنفش و نارنجی را دست در دست باد میدویم و باز به روی پارچه ای،
کنار رودی برای هم ماکارونی صدفی میکشیم ...

حالا بعد از چندین سال بی خبری ،
هنوز هم مادربزرگم هربار که به خانه مان می آید میگوید :
بعد مرگ ، هیچکس دیگری را نمیشناسد ...
با خود فکر میکنم چه بهتر که حرف مادرش را فراموش کنم ،
و تصور کنم اینکه روزی جایی دیگر با او باشم،
مثل فریب روزه ی کله گنجشکی در بچگیست ...
ما که قول هایمان فراموش شد،
ما که از جایی به بعد حتی دوری را تحمل نکردیم و پذیرفتیم‌،
ما که سالها قبل از مرگ،
همدیگر را نشناختیم ...
برایمان فرق نمیکند حرف کدامین مادر را باور کنیم ...
دیدگاه ها (۱۲)

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷②_بخش دوم_"به تو ربطی نداره من ب...

𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❹آدم باید پل‌ها را خراب کند، تا راه برگشتن نداشته...

فیک تهکوک | جایی که اعتماد مرد

مهمونی پارت ۶۰

𝑺𝑪𝑬𝑵𝑻𝑬𝑫 𝑫𝑬𝑺𝑻𝑰𝑵𝑰𝑬𝑺پارت ۳۵ صبح روز بعد، هشت نفر جلوی دفتر مدیر...

𝐀 𝐕𝐨𝐰 𝐁𝐞𝐧𝐞𝐚𝐭𝐡 𝐭𝐡𝐞 𝐁𝐥𝐨𝐨𝐝 𝐌𝐨𝐨𝐧Season¹PART¹(تهیونگ–)(یونگی¥)(ما...

#موکل_خطرناک_من#رمان_درخواستی پارت:13ویو کوکهمین ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط