پارت۸(دردعشق)
+ اینم از پیانو بزار لباستو بشورم زود میام
_ممنونم(لبخند)
+از پله ها بالا میرفتم که گفت
_ا/ت تو تلفن داری؟
+تلفن؟
_اوهوم باید به برادرم زنگ بزنم
+الان برات میارم
تلفن رو برداشت و به برادرش زنگ زد وقتی صدای برادرش رو شنید دنیا براش رنگی شد تمام چیزی که میخواست این بود که برادرش در سلامت باشه
تهیونگ پدر نبود اما بیشتر از یه پدر برای برادرش وقت گذاشت بیشتر از یه پدر مراقبش بود چون خودش پدر و مادری که میخواست درست توی نوجوانی که به پدر و مادرش نیاز داشت ترکش کردن و حالا همیشه مثل به کمبود توی زندگیش می دیدش
صحبت های با برادرش تموم شد
بهش قول داده بود که برگرده و ازش خواست که مراقب خودش باشه تا وقتی کارش تموم بشه اما راهی که تهیونگ میرفت معلوم نبود نقطه پایانش به چه جایی میرسه حتی از عشقی که توی آینده وارد زندگیش میشد هم با خبر نبود
ا/ت با لباس خیسی وارد زیرزمینی شد و اونو روی رخت آویز پهن کرد
میشد گفت یه خونه کوچیک بود نه به زیرزمینی
چراغ های روی میزش رو روشن کرد که نور رو به زیرزمینی هدیه کنه
+میتونی الان بهم یاد بدی؟
توی چشماش خواهشی بود که نشون میداد مدت هاست که علاقه منده اما بخاطر برادرش حق رفتن به کلاس های آموزشی و... نداشت
_بشین تا کنار بشینم و بهت یاد بدم
با ذوقی که سعی داشت نشون نده اما به طور شدیدی تابلو بود به سمت پیانو رفت و روی صندلی نشست تهیونگ هم کنارش نشست شروع کرد به یاد دادن
_استعداد داری
هرچند دقیقه یکبار برای اینکه امید بده به اون حرفای اینجوری میزد اینکار خوب میدونست چطوری با شاگردش حرف بزنه
همینطور که بهش یاد میداد گفت
_خیلی پیانو دوست داری؟
+اوهوم ولی بخاطر داداشم نمیتونم یاد بگیرم
_داداشت؟
+اوهوم...میسون نمیخواد برم کلاس های آموزشی بقیه خودش هم بهم یاد نمیده
با شنیدن کلمه میسون شنوایی رو از دست داد و به فکر عظیمی فرو رفت
یعنی خواهر همون میسونه؟
همون میسونی که دنبال تهیونگه؟
_میسون؟ فامیلی تون چیه؟
+پارک
برای بار دوم به فکر رفت و حرفاشو نشنید
پارک میسون ممکنه همون دشمن بزرگ تهیونک باشه ؟
مگه چند تا پارک میسون توی کره وجود داشت؟
توی فکر بود که با بشکن زدن دختر از فکر بیرون اومد و نگاهش کرد
+میگم ادامه نمیدیم؟
استرس وارد وجودش شده بود اون از میسون فرار کرده بود اما حالا خواهرش بهش پناه داده بود اگه این میسون همون دشمن تهیونگ باشه کارش ساختس
_یکم حالم بده میشه بعدا ادامه بدیم؟
+چیزی شده؟ زخمت درد می کنه؟
_نه فقط نیاز به خواب دارم
+خب من میرم برای خودت بخواب
_ممنونم
همین که دختر رفت شروع کرد به شکستن انگشت هاش
دستاش می لرزیدن حالا کارش سخت تر شده بود و نمیدونست باید چیکار کنه فقط میخواست سریع قبل از مواجه شدن با میسون از اونجا فرار کنه حتی با وجود زخمی که داشت
اگه دست میسون بهش میرسید حتی امنیت برادرش هم از بین میرفت
اگه مجبور نبود هرگز نمیخواست این کارو انجام بده
اما وقتی پدرش برای به دست آوردن پول اون و برادرش رو فروختن به سرنوشت این دو بچه فکر کردن؟
به اینکه یه زندگی دردناک خواهند داشت فکر کردن؟
به نظرتون چه اتفاقی خواهد افتاد؟
_ممنونم(لبخند)
+از پله ها بالا میرفتم که گفت
_ا/ت تو تلفن داری؟
+تلفن؟
_اوهوم باید به برادرم زنگ بزنم
+الان برات میارم
تلفن رو برداشت و به برادرش زنگ زد وقتی صدای برادرش رو شنید دنیا براش رنگی شد تمام چیزی که میخواست این بود که برادرش در سلامت باشه
تهیونگ پدر نبود اما بیشتر از یه پدر برای برادرش وقت گذاشت بیشتر از یه پدر مراقبش بود چون خودش پدر و مادری که میخواست درست توی نوجوانی که به پدر و مادرش نیاز داشت ترکش کردن و حالا همیشه مثل به کمبود توی زندگیش می دیدش
صحبت های با برادرش تموم شد
بهش قول داده بود که برگرده و ازش خواست که مراقب خودش باشه تا وقتی کارش تموم بشه اما راهی که تهیونگ میرفت معلوم نبود نقطه پایانش به چه جایی میرسه حتی از عشقی که توی آینده وارد زندگیش میشد هم با خبر نبود
ا/ت با لباس خیسی وارد زیرزمینی شد و اونو روی رخت آویز پهن کرد
میشد گفت یه خونه کوچیک بود نه به زیرزمینی
چراغ های روی میزش رو روشن کرد که نور رو به زیرزمینی هدیه کنه
+میتونی الان بهم یاد بدی؟
توی چشماش خواهشی بود که نشون میداد مدت هاست که علاقه منده اما بخاطر برادرش حق رفتن به کلاس های آموزشی و... نداشت
_بشین تا کنار بشینم و بهت یاد بدم
با ذوقی که سعی داشت نشون نده اما به طور شدیدی تابلو بود به سمت پیانو رفت و روی صندلی نشست تهیونگ هم کنارش نشست شروع کرد به یاد دادن
_استعداد داری
هرچند دقیقه یکبار برای اینکه امید بده به اون حرفای اینجوری میزد اینکار خوب میدونست چطوری با شاگردش حرف بزنه
همینطور که بهش یاد میداد گفت
_خیلی پیانو دوست داری؟
+اوهوم ولی بخاطر داداشم نمیتونم یاد بگیرم
_داداشت؟
+اوهوم...میسون نمیخواد برم کلاس های آموزشی بقیه خودش هم بهم یاد نمیده
با شنیدن کلمه میسون شنوایی رو از دست داد و به فکر عظیمی فرو رفت
یعنی خواهر همون میسونه؟
همون میسونی که دنبال تهیونگه؟
_میسون؟ فامیلی تون چیه؟
+پارک
برای بار دوم به فکر رفت و حرفاشو نشنید
پارک میسون ممکنه همون دشمن بزرگ تهیونک باشه ؟
مگه چند تا پارک میسون توی کره وجود داشت؟
توی فکر بود که با بشکن زدن دختر از فکر بیرون اومد و نگاهش کرد
+میگم ادامه نمیدیم؟
استرس وارد وجودش شده بود اون از میسون فرار کرده بود اما حالا خواهرش بهش پناه داده بود اگه این میسون همون دشمن تهیونگ باشه کارش ساختس
_یکم حالم بده میشه بعدا ادامه بدیم؟
+چیزی شده؟ زخمت درد می کنه؟
_نه فقط نیاز به خواب دارم
+خب من میرم برای خودت بخواب
_ممنونم
همین که دختر رفت شروع کرد به شکستن انگشت هاش
دستاش می لرزیدن حالا کارش سخت تر شده بود و نمیدونست باید چیکار کنه فقط میخواست سریع قبل از مواجه شدن با میسون از اونجا فرار کنه حتی با وجود زخمی که داشت
اگه دست میسون بهش میرسید حتی امنیت برادرش هم از بین میرفت
اگه مجبور نبود هرگز نمیخواست این کارو انجام بده
اما وقتی پدرش برای به دست آوردن پول اون و برادرش رو فروختن به سرنوشت این دو بچه فکر کردن؟
به اینکه یه زندگی دردناک خواهند داشت فکر کردن؟
به نظرتون چه اتفاقی خواهد افتاد؟
- ۳۲.۴k
- ۰۱ خرداد ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط