{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت: 30 (بخش2)

پارت: 30 (بخش2)

**زاویه دید: زین**

میسون حتی یه میلی‌متر هم نرفت عقب. مستقیم تو چشم‌هام زل زد. «داری گوه میخوری من تو رو می‌شناسم پسر تو وقتی اون دختر رو نگاه می‌کردی، انگار بقیه‌ی آدم‌های دنیا نامرئی می‌شدن. تو کسی نیستی که یه شب بخوابه و صبح بیدار شه بگه "خب، دیگه حوصلم سر رفت"یه گوهی این وسط خورده شده. تایلر کاری کرده؟ یا...» چشم‌های میسون ریز شد و لحنش تغییر کرد. «پدرت پاشو گذاشت وسط؟»

اسمِ پدرم مثلِ یه کبریت بود که افتاد تو انبارِ باروت تمامِ مقاومتم پودر شد و ریخت. برگشتم و با مشت کوبیدم تو درِ کمدِ فلزی.

«آره... آره لعنتی اون بابای روانیِ من» صدام تو رختکن می‌لرزید و بالا می‌رفت «اون تایلرِ حروم‌زاده عکسِ من و هیزل رو فرستاد واسه پدرم. می‌فهمی؟ بابام من رو کشید تو ماشینش. می‌دونی تو تخمِ چشمام نگاه کرد و چی گفت؟»

میسون سکوت کرد. فقط نگاهش پر از شوک شد نفسِ عمیق و لرزونی کشیدم تا بغضم نترکه.

«گفت اگه همین الان، تو همون روز، رابطه‌ام رو باهاش تموم نکنم، بورسیه‌ی هیزل رو با خاک یکسان می‌کنه. گفت فقط کافیه یه زنگ به هیئت مدیره‌ی مدرسه بزنه تا کاری کنه اون دختر نه‌تنها بورسیه‌اش رو از دست بده، بلکه تو هیچ کالجِ درستی هم نتونه ثبت‌نام کنه. پدرم این کار رو می‌کنه، میسون تو که می‌دونی چقدر نفوذ داره هیزل تو این دنیا هیچ‌کس رو نداره. اگه بورسیه‌اش بپره، تمامِ زندگیش، تمامِ جون‌کندن‌هاش واسه فرار از اون زندگیِ فقیرانه‌شون نابود میشه»

صدام تحلیل رفت. زانوهام شل شد و دوباره افتادم رو نیمکت. «من مجبور بودم پسر... مجبور بودم یه جوری بشکنمش که دیگه حتی نخواد اسمم رو بیاره. باید مطمئن می‌شدم که پدرم دست از سرش برمی‌داره و بی‌خیالش می‌شه. من برای محافظت از اون این کار رو کردم من خودم رو نابود کردم که اون سالم بمونه.»

منتظر بودم میسون بیاد دست بذاره رو شونه‌ام. بگه درکم می‌کنه بگه چاره‌ی دیگه‌ای نداشتم. اما سکوتِ رختکن اون‌قدر طولانی و سنگین شد که داشت خفه‌ام می‌کرد.

بالاخره میسون یه قدم اومد جلوتر. نگاهش... نگاهش پر از ترحم نبود؛ پر از یه انزجارِ عجیب بود.
«محافظت؟» میسون کلمه رو جوری تف کرد بیرون انگار مزه‌ی زهرالودی داشت. «تو واقعاً پیش خودت فکر می‌کنی با این کارِت ازش محافظت کردی؟»

سرم رو با عصبانیت آوردم بالا. «معلومه که کردم اگه می‌موندم، بابام آینده‌اش روبه گند میکشید»

«پس تو ترجیح دادی به جای اینکه بذاری پدرت آینده‌اش روگند بزنه، خودت تیکه‌تیکه‌اش کنی» صدای میسون حالا به اندازه‌ی صدای من بلند بود. «گوش کن ببین داری چه چرت‌وپرتایی میگی، زین تو رفتی و به جای اون دختر تصمیم گرفتی. تو حقِ انتخاب رو ازش دزدیدی بهش نگفتی ماجرا چیه، نگفتی چه خطری داره تهدیدش می‌کنه. فقط رفتی و مثل یه تیکه آشغال باهاش رفتار کردی»

«چون اگه بهش می‌گفتم، اون احمقِ لجباز قبول نمی‌کرد بره» فریاد زدم و دست‌هام رو تو هوا تکون دادم. «می‌موند و می‌جنگید و تهش جفتمون بگا میرفتیم»

میسون یه پوزخندِ تلخ زد. «و این دقیقاً مشکلِ توئه. تو فکر می‌کنی بهتر از اون می‌دونی چی براش خوبه.» میسون انگشتش رو محکم کوبید رو سینه‌ام. «تو داری دقیقاً مثلِ بابات رفتار می‌کنی، زین.»

جمله‌اش مثلِ یه سطل آبِ یخ بود که ریختن رو سرم. همون‌جا خشکم زد. «چی... چی گفتی؟»

«گفتم داری عینِ همون بابای لعنتیت میشی.» میسون بی‌رحمانه و بدونِ مکث ادامه داد. «پدرت با پول و قدرتش واسه تو تصمیم می‌گیره، چون توهم داره که بهتر از تو می‌دونه چی برات خوبه بهت میگه کی باشی، با کی بگردی، چطور زندگی کنی و تو همیشه می‌گفتی حالت از این کنترل‌گریش به هم می‌خوره. اما الان خودت دقیقاً همون گند رو زدی به زندگی هیزل تو به جای اون تصمیم گرفتی. تو کنترلِ زندگیش رو دستت گرفتی و با بهانه‌ی مسخره‌ی "فداکاری"، قدرتِ انتخابش رو دزدیدی. تو با این کار، از پدرت هم بدتر شدی چون اون حداقل تو روت می‌ایسته و تهدیدت می‌کنه اما تو به اسمِ عشق، حقِ انتخاب رو از دختری که می‌گی دوستش داری گرفتی.»

نفس تو سینه‌ام حبس شد کلماتِ میسون تمامِ اون دیوارِ دفاعی و منطقِ پوشالی که برای خودم ساخته بودم رو پودر کرد و ریخت پایین. من فکر می‌کردم ناجیِ هیزلم، اما تو واقعیت... من فقط یه نسخه‌ی جوون‌تر و ترسوِتر از پدرم بودم کسی که اراده‌ی بقیه رو سرکوب می‌کرد، فقط با یه روشِ متفاوت

«من... من فقط نمی‌خواستم بیشتر از این آسیب ببینه» صدام حالا فقط یه زمزمه‌ی شکسته و توخالی بود.
دیدگاه ها (۱۴)

«پارت بعدی در راه است… ⏳✨شرط انتشار سریع:✅ 15 لایک✅ 20 کامنت...

🛐✨❤️

پارت: 30 (بخش1) **زاویه دید: زین**آفتابِ اواخرِ بعدازظهر با ...

❤️✨🛐

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط