{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

╭─── 🩸🌹 ───╮

╭─── 🩸🌹 ───╮
رزهای خونین
پارت هجدهم

صبح روز بعد، یونا کنار پنجره نشسته بود.

یونا: مامان، حالا دیگه همه‌چی رو بهم می‌گی؟

مادرش آهی کشید.

مادر یونا: پدرت رئیس یکی از بزرگ‌ترین خاندان‌های مافیایی سئول بود... و تهیونگ آخرین کسی بود که قبل از مرگش بهش اعتماد داشت.

یونا: پس چرا تهیونگ منو دزدید؟!

مادرش سکوت کرد.

همون لحظه تهیونگ وارد اتاق شد.

تهیونگ: چون دشمن‌هام فهمیده بودن تو وارث واقعی اون خاندان هستی.

یونا با ناباوری بلند شد.

یونا: وارث؟! من فقط یه گل‌فروشم!

تهیونگ: گل‌فروشی که کلید دسترسی به ثروت و مدارک یه خاندان قدرتمند رو همراه خودش داشته.

یونا: من هیچ‌وقت این زندگی رو نخواستم!

تهیونگ: می‌دونم.

یونا: پس آزادم کن!

تهیونگ چند لحظه بهش نگاه کرد.

تهیونگ: وقتی مطمئن بشم دیگه خطری تهدیدت نمی‌کنه.

یونا: تو هنوزم فکر می‌کنی می‌تونی به‌جای من تصمیم بگیری؟!

تهیونگ جوابی نداد.

در همین لحظه کانگ با عجله وارد شد.

کانگ: رئیس! گردنبند پیدا شده!

تهیونگ: کجا؟

کانگ: روی میز دفتر خودتون!

یونا با تعجب به تهیونگ نگاه کرد.

یونا: یعنی یکی وارد دفترت شده؟!

تهیونگ گردنبند رو از دست کانگ گرفت.

اما وقتی پشتش رو باز کرد، لبخند سردی روی لبش نشست.

تهیونگ: بالاخره پیدات کردم...

داخل گردنبند، عکسی کوچک از مردی بود که یونا همین دیروز در انبار دیده بود؛ پدر واقعی‌اش.

🌹🩸
╰─── 🖤 ───╯
"لایکش به صد نرسه رمانو ادامه نمیدم"
دیدگاه ها (۰)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط