{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Heir of Light and Darkness

Heir of Light and Darkness
part : 18

تهیونگ هنوز کلید توی دستش بود و نمی‌دونست باید فرار کنه یا بمونه و حقیقت رو بفهمه. صدای بلندگو دوباره توی راهرو پیچید.

«وارث نور رو برای شروع مراسم آماده کنید!»

تهیونگ سریع از اتاق بیرون رفت و وارد راهروی سمت چپ شد. چند قدم نرفته بود که صدای عجیبی شنید.

«نذار پیوند کامل بشه... اگه دروازه باز بشه، دیگه هیچ‌چیز مثل قبل نمی‌شه.»

تهیونگ با ترس به اطراف نگاه کرد، اما کسی رو ندید. همون موقع دو نگهبان جلوش ظاهر شدن.

نگهبان: «کجا فکر کردی داری می‌ری؟»

یکی‌شون بازوی تهیونگ رو گرفت، اما ناگهان نور سفیدی از دستش بیرون زد و نگهبان رو به عقب پرت کرد. تهیونگ با تعجب به دست‌هاش نگاه کرد. خودش هم نمی‌دونست چطور تونسته این کار رو بکنه.

---

جونگ‌کوک روبه‌روی رئیس ایستاده بود و با عصبانیت بهش نگاه می‌کرد.

رئیس: «وقتی پیوند کامل بشه، دروازه باز می‌شه و قدرت هر دو دنیا به دست من می‌رسه.»

- تو گفتی فقط می‌خوای از قدرتش استفاده کنی! نگفتی قراره همه‌چیز رو نابود کنی!

رئیس خندید.

رئیس: «تو مأموریتت رو فراموش کردی، جونگ‌کوک. ظاهراً اون پسر بیشتر از چیزی که فکر می‌کردم روی تو تأثیر گذاشته.»

جونگ‌کوک چیزی نگفت. نمی‌تونست اجازه بده رئیس از تهیونگ برای رسیدن به هدفش استفاده کنه.

همون لحظه یکی از نگهبان‌ها وارد شد.

نگهبان: «قربان! وارث نور فرار کرده!»

جونگ‌کوک بدون معطلی به سمت در دوید.

رئیس با عصبانیت فریاد زد: «اگه از این در بری بیرون، دیگه برگشتی وجود نداره!»

اما جونگ‌کوک حتی برنگشت نگاهش کنه.

---

تهیونگ وارد تالار بزرگی شد. وسط تالار یه دایره‌ی سیاه با نمادهای عجیب روی زمین کشیده شده بود. قبل از اینکه بتونه راه خروج رو پیدا کنه، صدای جونگ‌کوک رو شنید.

- تهیونگ!

تهیونگ برگشت. وقتی جونگ‌کوک رو دید، برای لحظه‌ای دلش آروم شد، اما خیلی زود یاد اتفاقات گذشته افتاد.

+ اومدی منو دوباره تحویل رئیس بدی؟

جونگ‌کوک با ناراحتی سرش رو تکون داد.

- نه. اومدم از اینجا ببرمت.

+ چرا باید حرفت رو باور کنم؟ تو از اول می‌دونستی من کی‌ام!

جونگ‌کوک چند لحظه سکوت کرد.

- می‌دونم اشتباه کردم. نمی‌تونم ازت بخوام همه‌چیز رو فراموش کنی، ولی نمی‌ذارم بلایی سرت بیاد.

تهیونگ خواست جواب بده که ناگهان زمین لرزید. دایره‌ی سیاه روشن شد و نیرویی عجیب تهیونگ رو به سمت خودش کشید.

+ جونگ‌کوک! کمکم کن!

جونگ‌کوک دستش رو محکم گرفت.

- دستمو ول نکن، فندقک!

درست همون لحظه، دروازه باز شد. مه سیاهی از داخلش بیرون اومد و دو چشم درخشان پشت اون ظاهر شدن.

صدایی ناشناس توی تالار پیچید:

«وارث نور... بالاخره پیدات کردیم.»

جونگ‌کوک با وحشت به دروازه خیره شد.

چون اون صدا رو می‌شناخت؛ صدای کسی بود که طبق تمام چیزهایی که می‌دونست، هزاران سال پیش مرده بود.

~~~

ادامه دارد...
دیدگاه ها (۱)

پارت۲جونگ‌کوک هر روز با خونسردی ازم درباره‌ی جیمین سؤال می‌ک...

پارت ۱۳: رئیس، لبخند بزن! 📸😂ساعت ده صبح بود و شرکت مثل همیشه...

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟐 جونگ‌کوک چند لحظه بعد بالاخ...

فیک تهکوک وارث زار

معامله p22مأمور با عصبانیت به در خیره شد.«این در ضدگلوله‌ست....

Forbidden Weaknessضعف ممنوعهفصل دومp.43(روایت از زبان ا.ت)بع...

☆‌عشق اجباری من✧P6ویو نویسندهچراغ‌های عمارت خاموش شده بود و ...

A Shadow Named You سایه‌ای به نام تو P.1 (روایت از زبان ن...

ادامه ی پارت ۱۹۵

فهمیدم! کاملاً درسته، نباید فقط در مورد رابطه‌شون حرف بزنیم،...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط