p13

خون اشم من
فضایِ کلبه، از تنشِ ناشی از جدالِ درونی سرشار بود. آینه‌یِ قدیمی، اکنون همچون صحنه‌یِ نبردی خاموش، تصویرِ متلاطمِ شخصیتِ اصلی و نیمه‌یِ تاریکِ وجودش را بازتاب می‌داد. اعضا، با تمامِ وجود، حسِ کشمکشِ او را درک می‌کردند و آماده‌یِ هر واکنشی بودند.

نامجون، با صدایی که گویی از اعماقِ تاریخ سخن می‌گفت، توضیح داد: «این فقط یه نبردِ درونی نیست. نفرینِ باستانی، با بیداریِ قدرتِ تو، ضعیف شده، اما خشمگین‌تر هم شده. موجوداتی که سال‌ها در تاریکی منتظرِ فرصت بودند، حالا دارن تحریک می‌شن.»

جین، با نگاهی نگران به بیرونِ کلبه، افزود: «صدایِ بادِ امشب، فرق داره. شبیهِ زوزه‌یِ گرگ‌هاست... یا شاید هم... بدتر.»

شوگا، که رویِ زمین نشسته بود و انگشتانش را به هم گره کرده بود، گفت: «قدرتِ تو، مثلِ شمشیری دو لبه است. اگه بتونی اون رو کنترل کنی، می‌تونی دشمنانت رو شکست بدی. اگه نه... خودت به بزرگترین دشمنِ خودت تبدیل می‌شی.»

جی‌هوپ، با اراده‌ای قوی، گفت: «ما بهت کمک می‌کنیم. هر تصمیمی که بگیری، هر راهی که بری، ما کنارتیم. فقط... تسلیمِ اون صدا نشو.»

در همین لحظه، صدایِ خراشیده شدنِ چیزی بر رویِ درِ کلبه، سکوت را شکست. صدایِ ناخن‌هایی که سعی در شکستنِ چوب داشتند. همه با وحشت به سمتِ در برگشتند.

جیمین، با چشمانی گشاد شده، زمزمه کرد: «اومدن... اونا پیدات کردن.»

تهیونگ، با چهره‌ای مصمم، در کنارِ جونگ‌کوک ایستاد. «پس وقتِ نشون دادنِ قدرتِ وارثه.»

ناگهان، آینه شکسته شد! نه از ضربه‌یِ بیرونی، بلکه گویی از درون، نیرویی عظیم آن را متلاشی کرد. تکه‌هایِ آینه، مانندِ الماس‌هایِ سیاه، در هوا پراکنده شدند و در همان لحظه، نیمه‌یِ تاریکِ شخصیتِ اصلی، با فریادی بلند، از کالبدِ او جدا شد. تجسمِ سرد و بی‌رحمِ سایه، اکنون روبرویِ من ایستاده بود، با چشمانی که از خشم می‌درخشیدند.

«بالاخره آزاد شدم!» سایه غرید، صدایش پژواکی شوم داشت. «و حالا... این دنیا رو از اون عشقِ مسخره‌یِ شما پاک می‌کنم!»

همزمان، درِ کلبه با شدت باز شد و موجوداتی با ظاهری شبیه به انسان، اما با چشمانی قرمز و دندان‌هایِ نیشِ تیز، به داخل هجوم آوردند. شیاطینِ شب، که سال‌ها توسطِ نفرینِ باستانی مهار شده بودند، اکنون با بیداریِ قدرتِ وارث، آزاد شده بودند.

جونگ‌کوک، با شمشیرِ کوچکی که از ناکجاآباد ظاهر شد، در برابرِ اولین مهاجم ایستاد. «هیچ‌کس حق نداره بهش نزدیک بشه!»

نامجون، با حرکتی سریع، کتابِ کهن را برداشت و شروع به خواندنِ اورادی کرد. نورِ طلاییِ ضعیفی از او ساطع شد و مهاجمان را کمی عقب راند. جین، با دستانی که نورِ گرمی از خود ساطع می‌کرد، سعی در ترمیمِ زخم‌هایِ احتمالی داشت.

شخصیتِ اصلی، با دیدنِ این صحنه، برایِ لحظه‌ای فلج شد. ترس، او را فرا گرفته بود. نبردِ درونی، به نبردی بیرونی تبدیل شده بود و او، در میانِ این همه هرج و مرج، هنوز نمی‌دانست کیست و چه قدرتی دارد.

سایه، با دیدنِ وضعیتِ او، پوزخندی زد. «ببین! هنوز هم ضعیفی. ولی نگران نباش، من کمکت می‌کنم... تا کاملاً نابود بشی!»

سایه به سمتِ شخصیتِ اصلی یورش برد، اما در آخرین لحظه، جیمین خود را سپرِ او کرد. «تو نمی‌تونی بهش دست بزنی!»

این درگیری‌ها، باعث شد تا شخصیتِ اصلی، به خود بیاید. صدایِ خشمِ سایه، زوزه‌یِ شیاطین، و تلاشِ یارانش برایِ محافظت از او، همه باعث شد تا چیزی در درونش بیدار شود. نه ترس، بلکه... خشم. خشمِ وارثی که حقوقش پایمال شده بود، خشمِ عاشقی که عزیزانش در خطر بودند.

با فریادی بلند، نیرویی ناشناخته از درونش فوران کرد. نوری سیاه و سرخ، که اطرافش را احاطه کرد. این قدرت، نه از جنسِ نورِ پیمان بود و نه از جنسِ تاریکیِ سایه. قدرتی بود منحصر به فرد، قدرتی که تنها متعلق به او بود. قدرتِ وارث.

«کافیه!» صدایِ شخصیتِ اصلی، این بار نه لرزان، که قاطع و قدرتمند بود. «دیگه هیچ‌کس نمی‌تونه من رو کنترل کنه!»
دیدگاه ها (۰)

رمان : فقط به من نگاه کن#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲Part_9 فصل پنجم | کس...

فاصله یک لبخند تا جنون

سایه‌های کلاغ پارت چهل‌ودوم | آخرین کلاغیک سال بعد...دیگر خب...

معروفی رمان ( هفتمین سایه)

معرفی رمان: نقابی در شهر«نقابی در شهر» یه رمان صدم قسمتیه. ژ...

ترازِ مسلطخواننده: بی.ام.لیمیتمهندسیِ محتوا: بهرام محمدی[مقد...

پارت پنجم: «خط و نشان در سایه»نور قرمز هشداردهنده روی دیواره...

دختر و پارتی

~آپدیت جدید از Billboard درباره‌ی تهیونگ! 😍🌟📰 در تاریخ ۲۳ اک...

تک‌پارتییی جدید از سوکجینییی به قلم لینا؟؟صدای باران با صدای...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط