{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سایه‌های کلاغ

سایه‌های کلاغ
پارت چهل‌ودوم | آخرین کلاغ
یک سال بعد...
دیگر خبری از جنگ‌های مافیایی نبود.
عمارت متروکه‌ی خاندان کلاغ بازسازی شده بود.
اما نه برای قدرت...
بلکه به عنوان پناهگاهی برای کودکانی که خانواده‌هایشان را در خشونت از دست داده بودند.
آوا کنار پنجره ایستاده بود.
صدای خنده‌ی بچه‌ها در حیاط می‌پیچید.
کاوه از پشت سر نزدیک شد.
دست‌هایش را دور کمر آوا حلقه کرد.
ـ «به چی فکر می‌کنی؟»
آوا لبخند زد.
ـ «به اینکه بالاخره سکوت این خونه، با صدای خنده عوض شد.»
کاوه سرش را روی شانه‌ی او گذاشت.
ـ «این همون چیزی بود که همیشه آرزو داشتم.»
در همان لحظه، یک کلاغ سیاه روی لبه‌ی پنجره نشست.
این بار، هیچ‌کس از دیدنش نترسید.
آوا آرام پنجره را باز کرد.
کلاغ چند لحظه به آن دو نگاه کرد...
بعد بال‌هایش را گشود و به آسمان پر کشید.
کاوه دست آوا را گرفت.
انگشتانشان در هم گره خورد.
آوا لبخند زد و آرام گفت:
ـ «فکر کنم بالاخره کلاغ، راه خونه رو پیدا کرد.»
کاوه پیشانی‌اش را بوسید.
ـ «نه...»
لبخندش عمیق‌تر شد.
ـ «فکر کنم این بار، خونه ما راه خودش رو پیدا کرد.»
و آن‌ها، در حالی که نور غروب روی شانه‌هایشان می‌نشست، به پرواز آخرین کلاغ نگاه کردند.


پایان..


خب دوستان اینم از رمان سایه های کلاغ،، و اینکه نظرتون رو بهم راجبش بگین حمایت فراموش نشه
و ی سوال رمان جدید شروع کنم؟؟:)
دیدگاه ها (۳)

معاملهp28جونگ‌کوک ساعت هشت صبح از خواب بیدار شد.چند لحظه به ...

خونه‌ی سه شیطونپارت ۱۰ — نقشه‌ی دوتاییجونگکوک با شک به رها و...

✈️ چند روز بیشترپارت ۱۸ظهر، نامجون جلوی خونه منتظرش بود.وقتی...

رمان : فقط به من نگاه کن#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲Part_30فصل چهاردهم |...

پارت ۱۸ وارد خونه‌ی تهیونگ شدم.چراغ اضطراری کوچکی روی میز رو...

ᴘᴀʀᴛ ۲۳ | خونه‌ی جدیدماشین جلوی یه خونه‌ی بزرگ و شیک توقف کر...

🖤🥀 معشوقه‌ی مخفی𓆩 پــارت یــک 𓆪 🖤🥀ـ «رئیس، همه منتظر شمان.»ج...

LESSON

#رمان#تهیونگ#جادویی🖤 گردنبند آرزوهاپارت چهارم | پیام مرموزا....

مهمونی پارت ۶۰

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط