پارت پنجم: «خط و نشان در سایه»

پارت پنجم: «خط و نشان در سایه»
نور قرمز هشداردهنده روی دیوارهای اتاق می‌چرخید و فضای پنت‌هاوس را به رنگ خون درآورده بود. صفحه‌ی مانیتور با کدهای رمزی که مدام تغییر می‌کردند، نشان می‌داد که فرستنده‌ی پیام، سیگنال خود را از چندین پروکسی مختلف عبور داده تا ردپایش گم شود.

آندیا سریع‌تر از برق روی صندلی چرخید، انگشتانش روی کیبورد لغزیدند و زمزمه کرد:

«لعنتی… داره سعی می‌کنه فایروال اصلی رو هک کنه و بدافزار تزریق کنه. داره برای ما خط و نشان می‌کشه، شوگا!»
شوگا با قدم‌های آرام اما بلند به سمت میز آمد. چهره‌اش به سردی یخ بود، اما در اعماق چشمانش طوفانی از خشم و محاسبه جریان داشت. خم شد و دستش را روی میز، درست کنار دست آندیا گذاشت. گرمای تنش برای لحظه‌ای تمرکز دختر را به هم زد.

«نیازی به ردگیری نداری، آندیا. این سیستم‌ها برای این طراحی شدن که نفوذ ناپذیر باشن. بگذار بیاد… من از استقبال کردن از مهمان‌های ناخوانده لذت می‌برم.»
آندیا سرش را چرخاند و مستقیم در چشمان او نگاه کرد. فاصله‌ی صورت‌هایشان بسیار کم بود؛ عطر تلخ قهوه و باروت با ضربان تند قلبش درهم آمیخته بود.

«داری دست کم می‌گیریشون! این فقط یک تهدید ساده نبود. این آدم دقیقاً می‌دونه ما کجاییم و چه کار می‌کنیم… مثل یک سایه پشتمونه.»
شوگا دست دیگرش را بالا آورد و به آرامی، با حرکتی که هرگز از مردی مثل او انتظار نمی‌رفت، تار موی سیاهی را که روی صورت آندیا افتاده بود پشت گوشش زد. صدای بم و آرامش در گوش دختر پیچید:
سایه‌ها همیشه پشت سر آدم هستن، چون از نور می‌ترسن. تا وقتی من اینجام، هیچ سایه‌ای جرات نمی‌کنه به تو نزدیک بشه.»
آندیا نفس در سینه‌اش حبس شد. این همان خطرناک‌ترین بخش ماجرا بود؛ مردی که مرگ را به بازی می‌گرفت، حالا داشت حصارهای دور قلبش را برای او برمی‌داشت. راه رفتن روی لبه‌ی شیشه حالا داشت از روی پوست نازک‌تری می‌گذشت؛ کوچک‌ترین لرزش، به قیمت بریدن و خونریزی تمام می‌شد.

دختر لبخندی کم‌جان زد تا لرزش درونش را پنهان کند:

«خیلی خب، آقای مافیا… پس نشونم بده چطور سایه‌ها رو فراری می‌دی. من سیستم رو قفل کردم، بدافزارشون خنثی شد.»
شوگا با شنیدن این حرف، راست ایستاد و نگاهی به مانیتور انداخت که حالا به رنگ آبی آرام درآمده بود.

«خوبه. اما بازی تازه شروع شده. فردا شب، در مهمانی سالانه‌ی شورای شهر، همه‌ی این گرگ‌ها دور هم جمع می‌شن… و ما هم دعوتیم.»
آندیا ابرویی بالا انداخت و برق هیجان و شیطنت در چشمان کشیده‌اش درخشید:

«عالیه! بالاخره یه لباس مجلسی شیک لازم دارم تا نشون بدم هکرها چطور وسط کانون خطر می‌رقصن.»
دیدگاه ها (۰)

پارت ۴: نقطه‌یِ ضعفِ معمارِ سایه‌هاساعت از ۳ صبح گذشته بود. ...

توانایی‌های خاصسایه‌خوانی: می‌تونه از روی سایه‌ها حضور موجود...

رمان: سلطنتِ گل‌های سیاه 🖤🍒پارت پانزدهم: پیوند در دلِ ویرانه...

p23

🖤 OBSESSION | وسواس پارت ششم: کلیدجونگ‌کوک دوباره به الارا ن...

به محض اینکه پسر از در کافه بیرون رفت و سایه‌اش ناپدید شد، د...

نحوه‌ی حرف زدن:آروم، کوتاه و دقیق. هیچ‌وقت بی‌دلیل حرف نمی‌ز...

𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝𝐏𝐚𝐫𝐭𝟖𝟐ناگهان یکی از انگشتای ات تکو...

### پارت ۱۱: بازیِ شطرنج در میانه‌یِ بارانصدایِ آژیرها و فری...

خط‌های خاکستری روی نیمکتشخصیت‌ها:جونگ‌کوک (۱۷ ساله): دونده‌ی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط