{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان : فقط به من نگاه کن

رمان : فقط به من نگاه کن
#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲
Part_9

فصل پنجم | کسی که دیده نمی‌شود

چراغ گوشی چان خاموش شد.
همه‌جا تاریک شد.
برای چند ثانیه، حتی صدای نفس کشیدن خودشان هم شنیده نمی‌شد.
هان آرام گفت:
— چان...
صدایی نیامد.
— چان؟
این بار آی.ان گفت:
— گوشی‌ت خاموش شد؟
چان جواب داد:
— آره.
صدایش از چند قدم جلوتر می‌آمد.
— گوشیم قاطی کرده ، کار نمیکنه
سونگمین گوشی خودش را روشن کرد.
نور ضعیفی اتاقک را روشن کرد.
چهره‌ی همه یکی‌یکی پیدا شد.
اما فلیکس همان لحظه متوجه چیزی شد.
هیونجین...
کنارش نبود.
فلیکس برگشت.
— هیونجین؟
هیچ جوابی نیامد.
— هیونجین؟
چان نور گوشی را کمی بالا برد.
— مگه کنار تو نبود؟(اشاره به فلیکس)
فلیکس به جایی که هیونجین ایستاده بود نگاه کرد.
خالی بود.
هان گفت:
— شوخیش گرفته؟
چانگبین جواب داد:
— هیونجین؟
سکوت.
فلیکس چند قدم جلو رفت.
— هیونجین!
صدای او در فضای کوچک پیچید.
و چند ثانیه بعد...
از انتهای اتاقک صدای هیونجین آمد:
— من اینجام.
همه برگشتند.
هیونجین کنار دیوار ایستاده بود.
فلیکس با تعجب گفت:
— کی رفتی اونجا؟
هیونجین چند لحظه به او نگاه کرد.
— من از جایم تکون نخوردم.
فلیکس اخم کرد.
— ولی تو کنار من بودی.
— بودم.
— پس چطور...
هیونجین حرفش را قطع کرد.
— خودمم نمیدونم
همان کلمه.
دوباره.
لی‌نو به دیوار نگاه کرد.
— هیچکس از جاش تکون نخوره
هان گفت:
— چرا؟
— من یه .... چیزی دیدم.
همه ساکت شدند.
لی‌نو به گوشه‌ی اتاقک اشاره کرد.
— وقتی چراغ خاموش شد، سایه‌ها موندن.
سونگمین ابرو بالا انداخت.
— نمنه؟
لی‌نو چراغ گوشی را به سمت دیوار گرفت.
چند سایه روی دیوار افتاد.
هشت نفر.
یکی برای هر نفر.
اما...
یک سایه‌ی نهم هم بین آن‌ها بود.
همه خشکشان زد.
هان آرام گفت:
— اون دیگه مال کیه؟
هیچ‌کس جواب نداد.
سونگمین چراغ را کمی جابه‌جا کرد.
سایه‌ها حرکت کردند.
سایه‌ی نهم...
هم حرکت کرد.
اما با تأخیر.
چان گفت:
— چراغ رو خاموش کن.
سونگمین خاموش کرد.
تمام سایه‌ها ناپدید شدند.
دوباره روشن کرد.
هشت سایه.
و یک سایه‌ی نهم.
این بار نزدیک‌تر.
هان آرام عقب رفت.
هان بسیار آرام جوری که فقط اعضا بشنوند گفت:
— یه سؤالی دارم.
چان گفت:
— چی؟
— این سایه چرا با کسی که مال اونه هماهنگ نیست؟
سکوت.
چانگبین گفت:
— یعنی چی؟
هان به سایه اشاره کرد.
— ببین.
او دستش را بالا برد.
سایه‌ی هان هم دستش را بالا برد.
یک لحظه بعد...
سایه‌ی نهم هم دستش را بالا برد.
اما کسی پشت آن نبود.
هان سریع دستش را پایین آورد.
سایه‌ی نهم هنوز دستش بالا بود.
دیدگاه ها (۰)

𝒲𝒽𝑒𝓃 𝐿𝒾𝑔𝒽𝓉 𝑀𝑒𝑒𝓉𝓈 𝒮𝒽𝒶𝒹𝑜𝓌Part 7حیاط قصر در سکوت فرو رفته بود.ه...

𝑺𝑪𝑬𝑵𝑻𝑬𝑫 𝑫𝑬𝑺𝑻𝑰𝑵𝑰𝑬𝑺پارت ۳۹ روز جشن پایان سال بالاخره رسید.حیاط...

𝐁𝐋𝐎𝐎𝐃 𝐏𝐀𝐂𝐓Part 11درِ رستوران بسته شد.سکوت سنگینی بینمان بود....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط