مامان حاجی
جای جای آن حیاط که دیگر پس از گذر سالها به باغ می مانست پر بود از درختان میوه که هر یک در بهارِ خویش پر بار و بود و سایه افکن. و در قسمت انتهایی آن، درخت گلابیِ پیری وجود داشت با بازوانی ورزیده، در هم پیچیده و عظیم که ظاهری مخوف بهم آورده، در آن قلمروی تاریک فرمانروایی می نمود و با خساست مخصوص به خود، هر سال تنها چند گلابی درشت به دستان خود می آویخت و بعد از آن وضعِ حَمل دشوار، اکثر روزهای سال را به استراحت می پرداخت. کاسب گران فروشی هم بود و معمولاً محصول خود را به کودکان براحتی عرضه نمی داشت مگر به خواست بزرگترها آنهم گزیده، به ندرت و شمُرده. ظاهری داشت که گویی از تو خوشش نمی آید. از اینرو ما را با آن کاری نبود و دست کم بدین منوال از گزند آسیب بچه ها مصون می ماند.
سیبها در آن حوالی بوی بهشت می دادند؛ درختان آلبالو در فصل باروری از فراوانیِ محصول به دخترانی کوتاه قَـد با موهای قرمز و چتری شباهت می یافتند. رونق بازارِ سبزی های چیدَنی کم نمی شد مگر اینکه ایام ارائه ی این گیاهانِ خوش بو از خاک به سر می آمد و در این میان نَعنـا و ریحان، دلبران پر کرشمۀ پهنۀ سبز باغچه ها، که قد کشیده و نکشیده چیده می شدند و بر سر سفرها حاضر می شدند بی کم و کاست. پیش قراول لشکر سبزینه ها بودند و رایحه ی شان فضا را پُر می نمود. کمی دورتر، تره ها به این منظره حسودی می کردند و سعی داشتند بیشتر و بیشتر قد بکشند بلکه دیده شوند و شاید هم چیــده، اما حاجی مامان آنها را برای نان و پنیر عصرگاهی و لابلای نان-سبزی های تنوری اش در نظر داشت. اتفاقی که نهایتاً در وقت موعودش رخ می داد و تمامی تره ها را شادمانه روانۀ شکم های سیری ناپذیرِ ما بچه ها می نمود. و البته تجربه ی این طعم در سالهای بعد هرگز تکرار نشد.
خنده و بود و قهقهه، شادمانی بود و طراوتِ لحظات که می شد از آجُر آجرِ آن خانه هدیه گرفت و خام خام نوشید. روحِ مکان، آنقدر زنده و ملموس بود که بدان شخصیتی جاودان بخشیده بود و این شخصیت، با وجود زوال بنا در سال های پیش رو همچنان در ما، که کودکان دیروز آن پهنه و دیار بودیم زنده است و خواهد ماند. گهگداری با ما به گفتگو و چاق سلامتی می نشیند. با او چای می نوشیم و یاد ایام می کنیم و او که دیگر ردایی فرتوت بر تن دارد جویده جویده از آن روزها یاد می کند و به دوردست ها خیـره می ماند و ساعتی بعد محو می گردد؛ همچون نسیمی که گُـذشت، گذرا و بی سرزمین.
سیبها در آن حوالی بوی بهشت می دادند؛ درختان آلبالو در فصل باروری از فراوانیِ محصول به دخترانی کوتاه قَـد با موهای قرمز و چتری شباهت می یافتند. رونق بازارِ سبزی های چیدَنی کم نمی شد مگر اینکه ایام ارائه ی این گیاهانِ خوش بو از خاک به سر می آمد و در این میان نَعنـا و ریحان، دلبران پر کرشمۀ پهنۀ سبز باغچه ها، که قد کشیده و نکشیده چیده می شدند و بر سر سفرها حاضر می شدند بی کم و کاست. پیش قراول لشکر سبزینه ها بودند و رایحه ی شان فضا را پُر می نمود. کمی دورتر، تره ها به این منظره حسودی می کردند و سعی داشتند بیشتر و بیشتر قد بکشند بلکه دیده شوند و شاید هم چیــده، اما حاجی مامان آنها را برای نان و پنیر عصرگاهی و لابلای نان-سبزی های تنوری اش در نظر داشت. اتفاقی که نهایتاً در وقت موعودش رخ می داد و تمامی تره ها را شادمانه روانۀ شکم های سیری ناپذیرِ ما بچه ها می نمود. و البته تجربه ی این طعم در سالهای بعد هرگز تکرار نشد.
خنده و بود و قهقهه، شادمانی بود و طراوتِ لحظات که می شد از آجُر آجرِ آن خانه هدیه گرفت و خام خام نوشید. روحِ مکان، آنقدر زنده و ملموس بود که بدان شخصیتی جاودان بخشیده بود و این شخصیت، با وجود زوال بنا در سال های پیش رو همچنان در ما، که کودکان دیروز آن پهنه و دیار بودیم زنده است و خواهد ماند. گهگداری با ما به گفتگو و چاق سلامتی می نشیند. با او چای می نوشیم و یاد ایام می کنیم و او که دیگر ردایی فرتوت بر تن دارد جویده جویده از آن روزها یاد می کند و به دوردست ها خیـره می ماند و ساعتی بعد محو می گردد؛ همچون نسیمی که گُـذشت، گذرا و بی سرزمین.
- ۲.۶k
- ۰۳ شهریور ۱۳۹۹
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط