{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

تو یه کوچه ای چهار تا خیاط بودند...

تو یه کوچه ای چهار تا خیاط بودند...
همیشه با هم بحث میکردند..
یک روز، اولین خیاط یه تابلو بالای مغازه اش نصب کرد.
روی تابلو نوشته بود
"بهترین خیاط شهر"
دومین خیاط روی تابلوی بالای سردر مغازش نوشت "
بهترین خیاط کشور"
سومین خیاط نوشت
"بهترین خیاط دنیا"
چهارمین خیاط وقتی با این واقعه مواجه شد
روی یک برگه کوچک با یه خط معمولی نوشت
"بهترین خیاط این کوچه"
آری؛
قرار نیست دنیامون رو بزرگ کنیم که توش گم بشیم،
تو همون دنیایی که هستیم.
میشه آدم بزرگی باشیم!
دیدگاه ها (۲)

وضع ما در گردش دنیا چه فرقی می کندزندگی یا مرگ، بعد از ما چه...

نداشته هایت را بی خیال ... غصه هایت را بی خیال... هر چه که ت...

گفت:که چی ؟ هی جانباز جانباز شهید شهید!میخواستن نرن ! کسی مج...

لحظه قشنگیه وقتی که یواشکی برگردی تا بتونی عشقتو نگاه کنی ...

کابوی احمق:۲

تو یه کوچه ای چهار تا خیاط بودند...همیشه با هم بحث میکردند.....

تو یه کوچه ای چهار تا خیاط بودند...همیشه با هم بحث میکردند.....

تو یه کوچه ای چهار تا خیاط بودند...همیشه با هم بحث میکردند.....

تو یه کوچه ای چهار تا خیاط بودند...همیشه با هم بحث میکردند.....

.تو یه کوچه ای چهار تا خیاط بودند...همیشه با هم بحث میکردند....

تو یه کوچه ای چهار تا خیاط بودند...همیشه با هم بحث میکردند.....

تو یه کوچه ای چهار تا خیاط بودند.همیشه با هم بحث میکردند.یک ...

#داستان ⭐️بهترین خیاطتو یه کوچه ای چهار تا خیاط بودند…همیشه ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط