{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

تو یه کوچه ای چهار تا خیاط بودند...

تو یه کوچه ای چهار تا خیاط بودند...
همیشه با هم بحث میکردند..
یک روز، اولین خیاط یه تابلو بالای مغازه اش نصب کرد.
روی تابلو نوشته بود
"بهترین خیاط شهر"
دومین خیاط روی تابلوی بالای سردر مغازش نوشت "
بهترین خیاط کشور"
سومین خیاط نوشت
"بهترین خیاط دنیا"
چهارمین خیاط وقتی با این واقعه مواجه شد
روی یک برگه کوچک با یه خط کوچک نوشت
"بهترین خیاط این کوچه"
آری؛
قرار نیست دنیامون رو بزرگ کنیم که توش گم بشیم،
تو همون دنیایی که هستیم.
میشه آدم بزرگی باشیم!
دیدگاه ها (۱)

بدون شرح ....!!!

ﺗﻮی یه شهر بزرگ یک ﻗﻨﺎﺩﯼ ﺑﺎﺯ ﺷﺪ .. ﻓﻘﻂ ﭘﻮﻟﺪﺍﺭﺍ ﻣﯿﺘﻮﻧﺴﺘﻦ ﺍﻭﻧﺠ...

"اوج بخشندگی"از حاتم طائی پرسیدند بخشنده تر از خود دیده ای؟گ...

ای زنان سست ایمان!اگر شوهرتان چهار زن داشته باشد، کارهای خان...

فیک تاج سلطنتی (The Royal Crown)

کابوی احمق:۲

ویرایش : یس بالاخره پست شد قیافم بعد از اینکه خواهر کوچیکترم...

با خارها راهش را میبندم: شباهت فرقه سبائیه و بهائیت

تو یه کوچه ای چهار تا خیاط بودند.همیشه با هم بحث میکردند.یک ...

تو یه کوچه ای چهار تا خیاط بودند...همیشه با هم بحث میکردند.....

تو یه کوچه ای چهار تا خیاط بودند...همیشه با هم بحث میکردند.....

.تو یه کوچه ای چهار تا خیاط بودند...همیشه با هم بحث میکردند....

تو یه کوچه ای چهار تا خیاط بودند...همیشه با هم بحث میکردند.....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط