{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

مجلس مهمانی بود ... 

مجلس مهمانی بود ... 

پیرمرد از جایش برخاست تا به بیرون برود... 

اما وقتی که بلند شد عصای خویش را برعکس بر زمین نهاد... 

و چون دسته عصا بر زمین بود ، تعادل کامل نداشت... 

دیگران فکر کردند که او چون پیر شده ، دیگر حواس خویش را از دست داده 

و متوجه نیست که عصایش را بر عکس بر زمین نهاده... 

به همین خاطر صاحبخانه با حالتی که خالی از تمسخر نبود به وی گفت: 

چرا عصایت را بر عکس بر زمین گذاشته ای؟ ! 

پیرمرد آرام و متین پاسخ داد: 

زیرا انتهایش خاکی است، میخواهم فرش خانه تان خاکی نشود
دیدگاه ها (۱)

لبخند بزن! بدون انتظار پاسخی از دنیا!روزی انقدر شرمنده خواهد...

حیوان مورد علاقه ی من دلفین

چهارتا ذکر قرانی آرامش بخش که توی زندگیت معجزه ها میکنه فقط ...

واسه گرفتن دل معمولا نیازه که یه پیش زمینه ای باشه  ولی نمید...

مجلس میهمانی بود پیر مرد از جایش برخاست تا به بیرون برود اما...

مجلس میهمانی بود......پیر مرد از جایش برخاست تا به بیرون برو...

مجلس میهمانی بود......پیر مرد از جایش برخاست تا به بیرون برو...

مجلس میهمانی بود......پیر مرد از جایش برخاست تا به بیرون برو...

مجلس میهمانی بود...پیر مرد از جایش برخاست تا به بیرون برود.....

مجلس میهمانی بود......پیر مرد از جایش برخاست تا به بیرون برو...

مجلس میهمانی بود پیر مرد از جایش برخاست تا به بیرون برود اما...

مجلس میهمانی بود. پیرمرد از جایش برخاست تا به بیرون برود...ا...

مجلس میهمانی بود.پیر مرد از جایش برخاست تا به بیرون برود.اما...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط