P13
(فلش بک ، ۶ سال پیش)
بازم مثل هرروز ، سروصدای دعوای مامان و بابات توی کل خونه پیچیده بود و باعث شد فلیکس گریه کنه
دعوای همیشگی سر کارای بابات بود . اینکه اعتیاد به الکل و مواد داره و هر وقت میاد خونه ، همیشه با چند تا از دوستاش میاد
با صدای بسته شدن در ، نگاه کوتاهی به بیرون انداختی . مامانت با برادرت رفته بود . بعضی اوقات این کار رو می کرد تا هم به دعوا خاتمه بده و هم اینکه خودش و فلکیس رو آروم کنه
نفس عمیقی کشیدی که صدای در رو شنیدی . بابات در رو باز کرد . لعنتی! این خیلی بده ! اینکه با این چند نفر توی خونه تنها باشی ، واقعا خطرناکه ولی کاری هم نمیشه کرد
در اتاقت قفل نداشت برای همین آروم در رو بستی و سعی کردی آروم و ساکت باشی . صدا سریع توی خونه می پیچید و اگه بفهمن که تو اینجایی...
یک ساعت گذشت ولی نه مامانت برگشت و نه اونا رفتن . خسته بودی برای همین داشتی چرت میزدی که یک دفعه در اتاق باز شد و باعث شد از ترس تکونی بخوری .
هیچ وقت دوستای بابات توی اتاق نمیومدن و برای همین فکر کردی باباته ولی این دفعه خیلی خوش شانس نبودی
یه پسر نسبتا جوون ، با بوی شدید الکل و چشم هایی که به زور باز نگه داشته بودشون ، اومد داخل . یکم به اطراف نگاه کرد که بعدش تو رو دید . احساس کردی ممکنه قلبت از کار بیوفته مخصوصا وقتی بعد از چند ثانیه با حالت بدی بهت نگاه کرد
《اوه!ببین...اینجا چی...داریم!》
خشکت زده بود و نمی تونستی تکون بخوری . نزدیک تر شد که به خودت اومدی و خواستی از کنارش فرار کنی
《کجا؟...فکر کردی...میتونی فرار...کنی؟》
و از پشت گرفتت و روی تخت انداختت . تقلا می کردی و می خواستی خودت رو از اون موقعیت نجات بدی ولی زور اون با وجود مست بودنش هم بیشتر بود
《 ولم کن لعنتی! نمیخوام...لطفا》
گریه ات گرفته بود ولی اون وحشیانه کارش رو ادامه می داد و...
نمی دونستی چقدر گذشته ولی از همون لحظه احساس می کردی دیگه زنده نیستی . نفس می کشیدی ولی انگار روحی نداشتی . بدنت به شدت درد می کرد . احتمالا خیلی گذشته بود پس مامانت باید رفته باشه خونه دوستش . گاهی اوقات انقدر ناراحت و عصبی میشد که تحمل دیدن بابات رو نداشت
یعنی تا فردا صبح نمیومد خونه
این خوبه چون اصلا نباید متوجه بشه . اگه بفهمه...خیلی داغون میشه ، شاید به اندازه تو یا حتی بیشتر
سعی کردی بلند بشی و دوش بگیری . اینجوری شاید از حس بدت کمتر بشه
یکم دیر شد ولی ۳ بار می خواستم بنویسم که برام کار پیش اومد 😅😂
بازم مثل هرروز ، سروصدای دعوای مامان و بابات توی کل خونه پیچیده بود و باعث شد فلیکس گریه کنه
دعوای همیشگی سر کارای بابات بود . اینکه اعتیاد به الکل و مواد داره و هر وقت میاد خونه ، همیشه با چند تا از دوستاش میاد
با صدای بسته شدن در ، نگاه کوتاهی به بیرون انداختی . مامانت با برادرت رفته بود . بعضی اوقات این کار رو می کرد تا هم به دعوا خاتمه بده و هم اینکه خودش و فلکیس رو آروم کنه
نفس عمیقی کشیدی که صدای در رو شنیدی . بابات در رو باز کرد . لعنتی! این خیلی بده ! اینکه با این چند نفر توی خونه تنها باشی ، واقعا خطرناکه ولی کاری هم نمیشه کرد
در اتاقت قفل نداشت برای همین آروم در رو بستی و سعی کردی آروم و ساکت باشی . صدا سریع توی خونه می پیچید و اگه بفهمن که تو اینجایی...
یک ساعت گذشت ولی نه مامانت برگشت و نه اونا رفتن . خسته بودی برای همین داشتی چرت میزدی که یک دفعه در اتاق باز شد و باعث شد از ترس تکونی بخوری .
هیچ وقت دوستای بابات توی اتاق نمیومدن و برای همین فکر کردی باباته ولی این دفعه خیلی خوش شانس نبودی
یه پسر نسبتا جوون ، با بوی شدید الکل و چشم هایی که به زور باز نگه داشته بودشون ، اومد داخل . یکم به اطراف نگاه کرد که بعدش تو رو دید . احساس کردی ممکنه قلبت از کار بیوفته مخصوصا وقتی بعد از چند ثانیه با حالت بدی بهت نگاه کرد
《اوه!ببین...اینجا چی...داریم!》
خشکت زده بود و نمی تونستی تکون بخوری . نزدیک تر شد که به خودت اومدی و خواستی از کنارش فرار کنی
《کجا؟...فکر کردی...میتونی فرار...کنی؟》
و از پشت گرفتت و روی تخت انداختت . تقلا می کردی و می خواستی خودت رو از اون موقعیت نجات بدی ولی زور اون با وجود مست بودنش هم بیشتر بود
《 ولم کن لعنتی! نمیخوام...لطفا》
گریه ات گرفته بود ولی اون وحشیانه کارش رو ادامه می داد و...
نمی دونستی چقدر گذشته ولی از همون لحظه احساس می کردی دیگه زنده نیستی . نفس می کشیدی ولی انگار روحی نداشتی . بدنت به شدت درد می کرد . احتمالا خیلی گذشته بود پس مامانت باید رفته باشه خونه دوستش . گاهی اوقات انقدر ناراحت و عصبی میشد که تحمل دیدن بابات رو نداشت
یعنی تا فردا صبح نمیومد خونه
این خوبه چون اصلا نباید متوجه بشه . اگه بفهمه...خیلی داغون میشه ، شاید به اندازه تو یا حتی بیشتر
سعی کردی بلند بشی و دوش بگیری . اینجوری شاید از حس بدت کمتر بشه
یکم دیر شد ولی ۳ بار می خواستم بنویسم که برام کار پیش اومد 😅😂
- ۱۳.۶k
- ۲۴ مرداد ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط