BTS Reaction ا
BTS Reaction ا
داستان:
تو عضو هشتم BTS هستی و بعد از یه دعوای شدید با مامانبابات، بدون اینکه به کسی چیزی بگی از خونه بیرون میری و خودتو به خونه اعضا میرسونی.
چند ساعت بعد، زنگ در به صدا درمیاد... مامان و بابات هستن. 😳
نامجون:
در رو باز میکنه و با دیدن مامانبابات فوراً جدی میشه.
مامان: «دخترمون اینجاست؟!»
نامجون: «بله... ولی لطفاً آرومتر صحبت کنید.»
بابا: «آروم؟! بدون اجازه از خونه رفته و اومده اینجا!»
نامجون سریع سمتت نگاه میکنه: «ات بیا اینجا.»
بعد رو به والدینت: «میفهمم عصبانی هستید، ولی بهتره اول مطمئن بشیم حالش خوبه.»
جین:
در رو باز میکنه و با دیدن قیافه عصبانی والدینت، لبخندش محو میشه.
مامان: «کجاست؟!»
جین: «اینجاست... ولی—»
بابا: «میخوایم همین الان باهاش صحبت کنیم!»
جین با جدیت: «باشه، فقط لطفاً داد نزنید. خودش هم الان خیلی بههمریختهست.»
بعد آروم صدات میکنه: «بیا بیرون، قایم نشو.»
یونگی:
در رو باز میکنه و وقتی میبینه والدینت عصبانیان، فقط یه نگاه جدی بهشون میاندازه.
مامان: «کجاست؟!»
یونگی: «داخل.»
بابا: «باید همین الان برگرده خونه.»
یونگی: «میفهمم عصبانی هستید. ولی اول بذارید با آرامش باهاش حرف بزنید.»
بعد سمت تو برمیگرده: «بیا. فرار کردن راهحلش نیست.»
هوپی:
با نگرانی در رو باز میکنه.
مامان: «ات اینجاست؟!»
هوپی: «آره... 🥲»
بابا: «چرا گذاشتید بیاد اینجا؟!»
هوپی: «ما هم نمیدونستیم قراره این اتفاق بیفته! فقط وقتی اومد، گذاشتیم بمونه تا تنها نباشه.»
بعد آروم میگه: «ات، بیا... همه نگرانن.»
جیمین:
با دیدن عصبانیت مامانبابات فوراً جدی میشه.
مامان: «دخترمون کجاست؟!»
جیمین: «اینجاست.»
بابا: «میخوایم برش گردونیم.»
جیمین: «حتماً، ولی لطفاً اول آروم بشید. الان بیشتر از هر چیزی نیاز داره احساس کنه کسی حرفشو میشنوه.»
بعد به سمتت نگاه میکنه: «بیا، خودت باهاشون حرف بزن.»
تهیونگ:
در رو باز میکنه و با دیدن مامانبابات، چهرهش کاملاً جدی میشه.
مامان: «ات اینجاست؟!»
تهیونگ: «آره.»
بابا با عصبانیت: «چرا اجازه دادید بیاد اینجا؟!»
تهیونگ: «ما دعوتش نکردیم. خودش اومد.»
چند لحظه سکوت میکنه و اضافه میکنه: «ولی وقتی دیدیم ناراحته، نمیتونستیم بیرونش کنیم.»
بعد صدات میکنه: «بیا بیرون و خودت توضیح بده.»
جونگکوک:
با شنیدن صدای بلند والدینت از اتاق میاد بیرون.
مامان: «ات!»
تو از پشت سر اعضا آروم میای جلو. 🥲
بابا: «فکر کردی با فرار کردن چیزی درست میشه؟!»
جونگکوک سریع میگه: «لطفاً آرومتر... خودش میدونه کارش درست نبوده.»
بعد رو به تو: «بیا بشین. اول نفس بکش، بعد باهاشون صحبت کن.»
داستان:
تو عضو هشتم BTS هستی و بعد از یه دعوای شدید با مامانبابات، بدون اینکه به کسی چیزی بگی از خونه بیرون میری و خودتو به خونه اعضا میرسونی.
چند ساعت بعد، زنگ در به صدا درمیاد... مامان و بابات هستن. 😳
نامجون:
در رو باز میکنه و با دیدن مامانبابات فوراً جدی میشه.
مامان: «دخترمون اینجاست؟!»
نامجون: «بله... ولی لطفاً آرومتر صحبت کنید.»
بابا: «آروم؟! بدون اجازه از خونه رفته و اومده اینجا!»
نامجون سریع سمتت نگاه میکنه: «ات بیا اینجا.»
بعد رو به والدینت: «میفهمم عصبانی هستید، ولی بهتره اول مطمئن بشیم حالش خوبه.»
جین:
در رو باز میکنه و با دیدن قیافه عصبانی والدینت، لبخندش محو میشه.
مامان: «کجاست؟!»
جین: «اینجاست... ولی—»
بابا: «میخوایم همین الان باهاش صحبت کنیم!»
جین با جدیت: «باشه، فقط لطفاً داد نزنید. خودش هم الان خیلی بههمریختهست.»
بعد آروم صدات میکنه: «بیا بیرون، قایم نشو.»
یونگی:
در رو باز میکنه و وقتی میبینه والدینت عصبانیان، فقط یه نگاه جدی بهشون میاندازه.
مامان: «کجاست؟!»
یونگی: «داخل.»
بابا: «باید همین الان برگرده خونه.»
یونگی: «میفهمم عصبانی هستید. ولی اول بذارید با آرامش باهاش حرف بزنید.»
بعد سمت تو برمیگرده: «بیا. فرار کردن راهحلش نیست.»
هوپی:
با نگرانی در رو باز میکنه.
مامان: «ات اینجاست؟!»
هوپی: «آره... 🥲»
بابا: «چرا گذاشتید بیاد اینجا؟!»
هوپی: «ما هم نمیدونستیم قراره این اتفاق بیفته! فقط وقتی اومد، گذاشتیم بمونه تا تنها نباشه.»
بعد آروم میگه: «ات، بیا... همه نگرانن.»
جیمین:
با دیدن عصبانیت مامانبابات فوراً جدی میشه.
مامان: «دخترمون کجاست؟!»
جیمین: «اینجاست.»
بابا: «میخوایم برش گردونیم.»
جیمین: «حتماً، ولی لطفاً اول آروم بشید. الان بیشتر از هر چیزی نیاز داره احساس کنه کسی حرفشو میشنوه.»
بعد به سمتت نگاه میکنه: «بیا، خودت باهاشون حرف بزن.»
تهیونگ:
در رو باز میکنه و با دیدن مامانبابات، چهرهش کاملاً جدی میشه.
مامان: «ات اینجاست؟!»
تهیونگ: «آره.»
بابا با عصبانیت: «چرا اجازه دادید بیاد اینجا؟!»
تهیونگ: «ما دعوتش نکردیم. خودش اومد.»
چند لحظه سکوت میکنه و اضافه میکنه: «ولی وقتی دیدیم ناراحته، نمیتونستیم بیرونش کنیم.»
بعد صدات میکنه: «بیا بیرون و خودت توضیح بده.»
جونگکوک:
با شنیدن صدای بلند والدینت از اتاق میاد بیرون.
مامان: «ات!»
تو از پشت سر اعضا آروم میای جلو. 🥲
بابا: «فکر کردی با فرار کردن چیزی درست میشه؟!»
جونگکوک سریع میگه: «لطفاً آرومتر... خودش میدونه کارش درست نبوده.»
بعد رو به تو: «بیا بشین. اول نفس بکش، بعد باهاشون صحبت کن.»
- ۲۰۳
- ۱۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط