{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ابلیس

part 79
رو ویلچر تو حیاط بیمارستان بود و بی میل دونات می‌خورد و به بقیه نگاه می‌کرد...بعضیا با خانواده هاشون بودن بعضیا با دوستاشون و بعضی دیگه هم همراه عشقشون بودن...این صحنه برای اونا زیبا بود اما تو دل چویا غوغا می‌کرد
+ بعد از اینکه خوب شدم‌‌‌...میرم دیدنش
" اجازه ورود رو از دست میدی "
+ مهم نیست...من میرم
فئودور آهی کشید و گفت
" من باید برم...میخوای ببرمت تو اتاق ؟ "
+ اوهوم خوابم میاد
فئودور سری تکون داد و چویا رو به سمت اتاقش برد.
.......................
کلافه تو دفتر کارش نشسته بود و حوصله هیچ کاریو نداشت...لویی وارد دفتر شد که دازای با جذبه گفت
_ برو بیرون
" حالت خوبه؟ "
لویی خواست لمسش کنه که دازای به سرعت عقب کشید
_ گفتم گمشو بیرون...نکنه واقعا باور کردی که قراره به عنوان نامزدم قبولت کنم؟
لویی سرشو پایین انداخت و گفت
" ولی پدرت... "
_ مهم نیست...ذره ای برام اهمیت نداره اون پیری چی گفته...گمشو وگرنه بلایی سرت میارم که جرعت نکنی از کنارمم رد بشی
" من دوست دارم...جایی نمیرم "
دازای دستی لای موهاش برد و با خنده گفت
_ چرا انقدر آویزون منی؟ دست از سرم بردار ازت حالم بهم میخوره
" آدم با زن آینده اش اینطوری صحبت نمیکنه "
_ اینو تو مغزت فرو کن...منو تو با هم به هیچ وج
از دفتر کارش بیرون رفت و سوار ماشین شد و سمت عمارت اصلی راه افتاد و وقتی رسید وارد عمارت شد و وارد اتاق مشترکش با چویا شد
_ ریو میخوای دیوونم کنی؟
سر مستانه خندید و دور خودش چرخید
_ بسه دیگه...حداقل دست به اتاقم نمیزدی...
برگشت و به خدمتکارا نگاه کرد و گفت
_ وسایل چویا کجاست؟
" رئیس دستور دادن بندازیمشون سطل اشغال "
دازای همونجا رو زمین نشست و سرشو به دیوار کوبید
حالا که رئیس مجبورش کرده بود با لویی ازدواج کنه...دازای هم راه خودشو طی می‌کرد.
مدتی گذشت و صدای ماشین به گوش رسید و از بالا به پایین نگاه کرد و با چویا رو به رو شد...مرخص شده بود؟ ظاهرن حالش عالی بود و سوختگی ها رو صورتش نبود...چویای قبلی بود
چویا به محض دیدن دازای لبخند پهنی زد و از پله ها بالا رفت و جلوش ایستاد
+ روز بخیر دازای...سان؟
دازای سرد و خنثی نگاهش کرد که چویا اخم کرد و گفت
+ با هم صحبت کنیم؟
دازای مخالفتی نکرد و وارد اتاق قبلیشون شدن که الان متعلق به لویی و دازای بود.
+ اینجا خوشگل شده
_ سلیقه لوییه
چویا متعجب برگشت و نگاهش کرد
+ لویی؟
_ اوهوم
شونه ای بالا انداخت و با لبخند آزار دهنده ای گفت
_ قراره ازدواج کنیم
چویا شوکه شد و سعی کرد که نزنه زیر گریه...رو تخت نشست و از دازای خواست کنارش بشینه و دازای هم مخالفتی نکرد.
+ راجب اون موضوع...باید صحبت کنیم
_ علاقه ای به شنیدن حرفات ندارم
چویا برگه ای رو سمتش گرفت و گفت
+ این جزو همون پرونده ای هست که خوندی....رئیس گفت اینو قایم کنم تا تو متوجهش نشی
دازای از رو کنجکاوی برگه رو گرفت و آروم شروع به خوندنش کرد.
_ از کجا بدونم این تقلبی نیست؟
+ پشتش امضای رئیسه
پشت برگه رو نگاه کرد و بعد نگاهشو به چویا داد
_ چرا باید همچین چیزیو قبول میکردی
+ مجبور بودم
_ چرا؟ ماموریت ها رو میتونی رد کنی و تو سریع قبول کردی
+ نمیدونستم...میتونم‌رد کنم‌
_ این حرفا بی فایده ست...من دیگه نامزد دارم...بهتره هر چه زودتر بری
__________________________________________________________
ادامه دارد...
دیدگاه ها (۲۵)

رمان سوم پارت دوزدهم * بخش هنتای *دوست نداری نخون گلم 🔪࿙᷍࿚ː࿙...

[•] عمارت عشق [•] part: 8چویا خشکش زد. ...

روباه کوچولوی منپارت سی و پنجم꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚@ویو چویا دازا...

"من... نمیتونم بکشمت. " پارت سهدازای و چویا با حرص به هم نگا...

ابلیس

part:۸

شکوفه های گیلاس🌸پارت۵🌸اودن :و...دازای :و؟اودن:دومی اینکه بچه...

رمان چهارم پارت دوم ࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ویو دازای * چ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط