[•] عــــمارت★عشقـــ[•]
[•] عــــمارت★عشقـــ[•]
Part number 30
"هوم...تبریک میگم!"
_«ممنون، لنا...»
"حالتون، خوبه؟»
با تردید گفت.
_«نه، یعنی اره...»
"عام...گریه کردید؟"
_«نـ..نه...»
"منو سرکار نذار..."
_«نه...فقط به بختم انقد خندیدم، دیگه چشمام گریه کرد..»
"ببینم...تو...نکنه...هاتارو رو..."
_«اره...»
"اون دختر واقعا عجیبه..."
_«بشدت...»
"خب...من برم پیش چو..."
_«اوهوم...»
صدای جیغ بلندی سالن رو فرا گرفت.
صدای یوری بود.
قضیه چی بود؟
دازای با قدمای تند سمت اتاق مشترکشون رفت و اکانه رو نشسته رو زمین و ناله کنان دید.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
+«من کاری نکردم!»
_«اما میگه تو زدی!»
+«هوم...»
_«انقد حسود بودی که چشم دیدن بچه ی منو نداشتی!!»
+«من؟!»
_«اره، تو! حسود! حسود کردی چویا!»
از وقتی فهمیده بود بچش از اکانه سقط شده بود، مثل پروانه از خوشحالی بال بال میزد ولی به روی خودش نمیاورد.
+«من فقط داشتم از اونجا رد میشدم!»
_«همین رد شدنت حکم اعتراف غیرعمد رو داره!»
گوشیش لرزید.
پیامی از دکتر یوری...
"دازای ساما، کار چویا سان نبود؛ تکه های قرص سقط جنین تو دست و اتاق یوری سان پیدا شده!"
بلافاصله جواب داد.
_"خوبه!"
ولی به چویا نگفت.
عذاب دادن چویا رو دوست داشت.
بی دفاع میشد و میتونست وقت بیشتری رو باهاش بگذرونه!
+«هوم؟!»
_«به توچه؟»
بالا پایینشو برانداز کرد و بلند شد.
_«اینم از یه گند کاری دیگه از...ناکاهارا چویا!»
+«اوهوم!»
انتظار فحش یا حتی تکذیب داشت ولی چویا بدون هیچ حرفی حرف سرشو تکون میداد و هوم هوم میکرد.
_«باشه بابا..! خودتو نگیر!»
بلند شد و با لبخندی که سعی میکرد پنهونش کنه از اتاق بازجویی بیرون رفت.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
"هوم...اره..."
+«رئیس...همسر دازای اوسامو، یوری اومیکو، فرزندشون سقط شده...»
"از پسر هومیکو خبری داری؟"
+«بله رئیس!»
"عالیه ... میتونی بری ..!"
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
"دازای!"
_«کوفت!»
"من یه بچه ی دیگه میخوام وقتی اون چویا ی حرومی بچمو کشت!"
دستشو کرد تو جیبش و ورقه ی قرص سقط جنینی که رو تخت پیدا کرده بود رو نشون داد.
ادامه؟
Part number 30
"هوم...تبریک میگم!"
_«ممنون، لنا...»
"حالتون، خوبه؟»
با تردید گفت.
_«نه، یعنی اره...»
"عام...گریه کردید؟"
_«نـ..نه...»
"منو سرکار نذار..."
_«نه...فقط به بختم انقد خندیدم، دیگه چشمام گریه کرد..»
"ببینم...تو...نکنه...هاتارو رو..."
_«اره...»
"اون دختر واقعا عجیبه..."
_«بشدت...»
"خب...من برم پیش چو..."
_«اوهوم...»
صدای جیغ بلندی سالن رو فرا گرفت.
صدای یوری بود.
قضیه چی بود؟
دازای با قدمای تند سمت اتاق مشترکشون رفت و اکانه رو نشسته رو زمین و ناله کنان دید.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
+«من کاری نکردم!»
_«اما میگه تو زدی!»
+«هوم...»
_«انقد حسود بودی که چشم دیدن بچه ی منو نداشتی!!»
+«من؟!»
_«اره، تو! حسود! حسود کردی چویا!»
از وقتی فهمیده بود بچش از اکانه سقط شده بود، مثل پروانه از خوشحالی بال بال میزد ولی به روی خودش نمیاورد.
+«من فقط داشتم از اونجا رد میشدم!»
_«همین رد شدنت حکم اعتراف غیرعمد رو داره!»
گوشیش لرزید.
پیامی از دکتر یوری...
"دازای ساما، کار چویا سان نبود؛ تکه های قرص سقط جنین تو دست و اتاق یوری سان پیدا شده!"
بلافاصله جواب داد.
_"خوبه!"
ولی به چویا نگفت.
عذاب دادن چویا رو دوست داشت.
بی دفاع میشد و میتونست وقت بیشتری رو باهاش بگذرونه!
+«هوم؟!»
_«به توچه؟»
بالا پایینشو برانداز کرد و بلند شد.
_«اینم از یه گند کاری دیگه از...ناکاهارا چویا!»
+«اوهوم!»
انتظار فحش یا حتی تکذیب داشت ولی چویا بدون هیچ حرفی حرف سرشو تکون میداد و هوم هوم میکرد.
_«باشه بابا..! خودتو نگیر!»
بلند شد و با لبخندی که سعی میکرد پنهونش کنه از اتاق بازجویی بیرون رفت.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
"هوم...اره..."
+«رئیس...همسر دازای اوسامو، یوری اومیکو، فرزندشون سقط شده...»
"از پسر هومیکو خبری داری؟"
+«بله رئیس!»
"عالیه ... میتونی بری ..!"
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
"دازای!"
_«کوفت!»
"من یه بچه ی دیگه میخوام وقتی اون چویا ی حرومی بچمو کشت!"
دستشو کرد تو جیبش و ورقه ی قرص سقط جنینی که رو تخت پیدا کرده بود رو نشون داد.
ادامه؟
- ۲۱۳
- ۰۲ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط