𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘
𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘
سایـہ و وسوسـہ
𝐏𝐚𝐫𝐭 ۴۹
و سوالی که برای بار هزارم درون ذهنش تکرار میشد.. چیشد که اون دختر تخس و بی احساس اینقدر بی دفاع شده؟
جونگکوک بار دیگه ای داد زد و جلوتر رفت : حرف بزن زبونتو باز كن !!
_ .. نه نه نهه ... تو بهم آسیب نمیزنی.
جک : لیویا
_ جک. خواهش میکنم. چیزی نیست که آزارم بده.. فقط داری همه ... رو وارد سو تفاهم میکنی
لیویا با چهره ملتمسش به جک گفت و بعد نگاهی به مینی که سعی در کشف کردن اونها داشت کرد و به سمت پله ها رفت : یکم... خستم.. میرم استراحت کنم
اون فقط میخواست همه چیز رو درست کنه. پس چرا همه چیز همچنان به راه خودشون ادامه میدادن شاید قدرت تغییر داستان ... زندگیش رو نداشت
...جونگکوک تنه ای به جک زد و ازش رد شد
نگاه برزخی به مینی کرد و کنارش متوقف شد. با صدای آرومی گفت : فکر نکن اینقدر خرم که نفهمم یه چیزی بینتونه بهتره ازش فاصله بگیری پسر
جونگکوک خواست به راهش ادامه بده که مینی دستش رو گرفت و متوقفش کرد
مینی : جونگکوک کاش بهمون بگی دلیل اینهمه حساسیتت چیه تو که ازش خوشت نمیاد؟
جونگکوک پوزخندی زد و گفت : احمقانس در این حد که فکر میکنی احمق نیستم اونقدری زخم دارم که نخوام بازم روشون نمک بپاشم
مینی : پس دلیل کارات چیه
جونگکوک کمی سکوت کرد و گفت : اون جکه فاکی باید بفهمه به چیزی که تو محدوده منه نباید نزدیک بشه اینقدر حرومی شده که به چیزی که سمت منه دست دراز میکنه؟
مینی : ولی اون فقط نگرانتون بود
+ پسر اینقدری میشناسمش که فرق نگاهشو بفهمم هوم؟ اون باید بفهمه از چیزی که مال منه فاصله بگیره
مینی : اون دختر به انسانه جونگکوک متعلق به خودشه
فعلا که تو زمین منه نه تو زمین حریف +
مینی : منظورت از حریف جکه؟
واقعا خستم.. تو یخچال غذا هست گرم کنید بخورید +
مینی دست جونگکوک رو رها کرد و با فشردن لبهاش روی هم
... چشمهاش رو به نشانه تائید بست
.. باید سر از کار اونها در میاورد. باید با لیویا صحبت میکرد
به مکالمه اخیرش با لیویا فکر کرد. اون به لیویا اخطار داده بود و اون دختر یک دنده به حرفش گوش نکرد
| فلش بک بعد از دومین دیدار لیویا و جونگکوک تو قبرستون |
توی مسیر تا به خونه برسه ذهنش رو حول و اطراف تصمیمش .. میچرخوند
... بالاخره گوشیش رو برداشت و شماره مینی رو گرفت
بعد از چندی جواب داد
مینی : بله لیویا ؟
_ .. دیدمش
مینی : دوباره؟!؟
.. اوهوم -
مینی : خب !؟
تصمیمم و گرفتم. میخوام برم و تو عمارتش زندگی کنم -
مینی : تو این کاره احمقانه رو نمیکنی
_ چرا .. دقیقا همین کارو میکنم .
مینی : لیویا بارها بهت اخطار دادم ازش دور بمون
(پایان فلش بک)
مینی بهش گفته بود نباید نزدیک جونگکوک بشه.. بهش اخطار
... داده بود. خیالش راحت بود، فقط بابت یکچیز
اینکه هنوز هم جونگکوک متوجه قضیه نشده... از خدا سپاسگزار بود که اینبار با اونها یار بوده. گرچه تشخیص این مسئله حالا حتی ... برای نامجون هم سخت بود
سرش رو به اطراف تکون داد تا از افکارش خلاص بشه.. وارد ... اشپزخونه شد تا چیزی برای خوردن اماده کنه
لیویا لباسش رو از تن خارج کرد لباس راحتی اش رو که شامل شلوار . اسلش طوسی و درس مشکی میشد ، پوشید
نفس عمیقی کشید و موهای کوتاهش رو جمع کرد
سمت کشوی تختش رفت تا قرصش رو برداره و... یادش افتاد که اون قرصها حالا توی سطل زباله اند
عصبی و کلافه فریاد کشید و کشوی تخت رو محکم کوبید؛ در اتاقش رو باز کرد و راه اتاق جونگکوک رو پیش گرفت.. بسرعت در و باز کرد که با جونگکوکی که از پنجره اتاقش به خیابون نگاه
... میکرد رو به رو شد
...جونگکوک با صدای ناگهانی در برگشت و چهره عاجز لیویا رو دید
+ چیه ؟
لیویا با صدای لرزونش گفت
_ .. جونگکوکا
جونگکوک جلوتر اومد و روی تختش نشست
+ چیه چرا گریه میکنی؟
_م میشه برام از اون قرص بخری؟ .
جونگکوک پوزخند طعنه داری زد و گفت :
+مگه نگفتی میخوای ترکش کنی؟
_ .. حالم خوب نیست
لیویا در اتاق رو بست و روی پاهاش فرود اومد و به در تکیه داد :
_ ... ذهنم داره روانیم میکنه
... دستش رو روی موهاش گذاشت و کشید
جونگکوک دستی به صورتش کشید و گفت: بگیر بخواب ذهنت اروم بگیره
لیویا سرش رو به طرفین تکون داد و همونطور که موهاش رو بین
.... مشتش میفشرد با گریه گفت : نمیتونمممم
هی آروم باش +
لیویا با گریه و بریده بریده گفت : نمیزاره آروم باشمم.. همیشه بهم ... یاد اوری میکنه چه آشغالیمم
جونگکوک از جاش بلند شد و کنار دختر روی زانوهاش نشست
+ سرت رو بگیر بالا
لیویا حرفش رو گوش کرد و سرش رو بالا گرفت
مگه نگفتی هیچی ارزش اینو نداره که خودتو نابود کنی ؟ +
_ نه وقتی که گناهکار باشی.
جونگکوک دیگه چیزی نگفت
اون قرصا .. کجا میشه تهیه اش کرد +
سایـہ و وسوسـہ
𝐏𝐚𝐫𝐭 ۴۹
و سوالی که برای بار هزارم درون ذهنش تکرار میشد.. چیشد که اون دختر تخس و بی احساس اینقدر بی دفاع شده؟
جونگکوک بار دیگه ای داد زد و جلوتر رفت : حرف بزن زبونتو باز كن !!
_ .. نه نه نهه ... تو بهم آسیب نمیزنی.
جک : لیویا
_ جک. خواهش میکنم. چیزی نیست که آزارم بده.. فقط داری همه ... رو وارد سو تفاهم میکنی
لیویا با چهره ملتمسش به جک گفت و بعد نگاهی به مینی که سعی در کشف کردن اونها داشت کرد و به سمت پله ها رفت : یکم... خستم.. میرم استراحت کنم
اون فقط میخواست همه چیز رو درست کنه. پس چرا همه چیز همچنان به راه خودشون ادامه میدادن شاید قدرت تغییر داستان ... زندگیش رو نداشت
...جونگکوک تنه ای به جک زد و ازش رد شد
نگاه برزخی به مینی کرد و کنارش متوقف شد. با صدای آرومی گفت : فکر نکن اینقدر خرم که نفهمم یه چیزی بینتونه بهتره ازش فاصله بگیری پسر
جونگکوک خواست به راهش ادامه بده که مینی دستش رو گرفت و متوقفش کرد
مینی : جونگکوک کاش بهمون بگی دلیل اینهمه حساسیتت چیه تو که ازش خوشت نمیاد؟
جونگکوک پوزخندی زد و گفت : احمقانس در این حد که فکر میکنی احمق نیستم اونقدری زخم دارم که نخوام بازم روشون نمک بپاشم
مینی : پس دلیل کارات چیه
جونگکوک کمی سکوت کرد و گفت : اون جکه فاکی باید بفهمه به چیزی که تو محدوده منه نباید نزدیک بشه اینقدر حرومی شده که به چیزی که سمت منه دست دراز میکنه؟
مینی : ولی اون فقط نگرانتون بود
+ پسر اینقدری میشناسمش که فرق نگاهشو بفهمم هوم؟ اون باید بفهمه از چیزی که مال منه فاصله بگیره
مینی : اون دختر به انسانه جونگکوک متعلق به خودشه
فعلا که تو زمین منه نه تو زمین حریف +
مینی : منظورت از حریف جکه؟
واقعا خستم.. تو یخچال غذا هست گرم کنید بخورید +
مینی دست جونگکوک رو رها کرد و با فشردن لبهاش روی هم
... چشمهاش رو به نشانه تائید بست
.. باید سر از کار اونها در میاورد. باید با لیویا صحبت میکرد
به مکالمه اخیرش با لیویا فکر کرد. اون به لیویا اخطار داده بود و اون دختر یک دنده به حرفش گوش نکرد
| فلش بک بعد از دومین دیدار لیویا و جونگکوک تو قبرستون |
توی مسیر تا به خونه برسه ذهنش رو حول و اطراف تصمیمش .. میچرخوند
... بالاخره گوشیش رو برداشت و شماره مینی رو گرفت
بعد از چندی جواب داد
مینی : بله لیویا ؟
_ .. دیدمش
مینی : دوباره؟!؟
.. اوهوم -
مینی : خب !؟
تصمیمم و گرفتم. میخوام برم و تو عمارتش زندگی کنم -
مینی : تو این کاره احمقانه رو نمیکنی
_ چرا .. دقیقا همین کارو میکنم .
مینی : لیویا بارها بهت اخطار دادم ازش دور بمون
(پایان فلش بک)
مینی بهش گفته بود نباید نزدیک جونگکوک بشه.. بهش اخطار
... داده بود. خیالش راحت بود، فقط بابت یکچیز
اینکه هنوز هم جونگکوک متوجه قضیه نشده... از خدا سپاسگزار بود که اینبار با اونها یار بوده. گرچه تشخیص این مسئله حالا حتی ... برای نامجون هم سخت بود
سرش رو به اطراف تکون داد تا از افکارش خلاص بشه.. وارد ... اشپزخونه شد تا چیزی برای خوردن اماده کنه
لیویا لباسش رو از تن خارج کرد لباس راحتی اش رو که شامل شلوار . اسلش طوسی و درس مشکی میشد ، پوشید
نفس عمیقی کشید و موهای کوتاهش رو جمع کرد
سمت کشوی تختش رفت تا قرصش رو برداره و... یادش افتاد که اون قرصها حالا توی سطل زباله اند
عصبی و کلافه فریاد کشید و کشوی تخت رو محکم کوبید؛ در اتاقش رو باز کرد و راه اتاق جونگکوک رو پیش گرفت.. بسرعت در و باز کرد که با جونگکوکی که از پنجره اتاقش به خیابون نگاه
... میکرد رو به رو شد
...جونگکوک با صدای ناگهانی در برگشت و چهره عاجز لیویا رو دید
+ چیه ؟
لیویا با صدای لرزونش گفت
_ .. جونگکوکا
جونگکوک جلوتر اومد و روی تختش نشست
+ چیه چرا گریه میکنی؟
_م میشه برام از اون قرص بخری؟ .
جونگکوک پوزخند طعنه داری زد و گفت :
+مگه نگفتی میخوای ترکش کنی؟
_ .. حالم خوب نیست
لیویا در اتاق رو بست و روی پاهاش فرود اومد و به در تکیه داد :
_ ... ذهنم داره روانیم میکنه
... دستش رو روی موهاش گذاشت و کشید
جونگکوک دستی به صورتش کشید و گفت: بگیر بخواب ذهنت اروم بگیره
لیویا سرش رو به طرفین تکون داد و همونطور که موهاش رو بین
.... مشتش میفشرد با گریه گفت : نمیتونمممم
هی آروم باش +
لیویا با گریه و بریده بریده گفت : نمیزاره آروم باشمم.. همیشه بهم ... یاد اوری میکنه چه آشغالیمم
جونگکوک از جاش بلند شد و کنار دختر روی زانوهاش نشست
+ سرت رو بگیر بالا
لیویا حرفش رو گوش کرد و سرش رو بالا گرفت
مگه نگفتی هیچی ارزش اینو نداره که خودتو نابود کنی ؟ +
_ نه وقتی که گناهکار باشی.
جونگکوک دیگه چیزی نگفت
اون قرصا .. کجا میشه تهیه اش کرد +
- ۲.۸k
- ۰۸ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط