زنذگی ات خیلی تخمی بود.. و غمگین... اما... غمگین تر اون
زنذگی ات خیلی تخمی بود.. و غمگین... اما... غمگین تر اون جای خالیِ یه بچه بود. یه جای خالی که مثل یه زخم باز، توی قلب خانواده جیهوپ بود. ات وقتی بارداری سختی داشت.... بچش سقط شد.. بعد از اون هم دکتر ها گفتن دیگه هیچ وقت مهر مادری رو تجربه نمیکنه و دیگه حامله نمیشه....
هر بار که خانواده دور هم جمع میشدن، اونا به جای دلداری دادن به جیهوپ، همهاش شروع میکردن به سرزنش کردن ات.
— آخه چرا اینطوری شد؟ چرا اون زن نتونست یه وارث برامون بذاره؟
— حتماً یه مشکلی تو اون خونه بوده، حتماً یه چیزی بوده که باعث شده که باردار نشه..
این حرفها مثل سیلی بود که هر روز میخورد به صورت ات بدبخت...
جیهوپ؟ جیهوپ بیچاره بین دو طرف گیر کرده بود. اون از یه طرف عاشق ات بود و میدید که چطور داره ذرهذره از بین میره، و از طرف دیگه، خانوادهاش بودن که با اون حرفهای زشت، روحش رو میخوردن. جیهوپ هر بار که میدید اونا دارن به ات تیکه میندازن، با صدای بلند جلوشون میایستاد:
— بس کنید! تمومش کنید! اون هیچ گناهی نداره! مگه دست اونه...
اما جیهوپ نمیتونست همیشه اونجا باشه. گاهی مجبور بود بره سر کار، گاهی مجبور بود بره پیش اونا تا بحث رو تموم کنه. و همون لحظههایی که جیهوپ نبود، ات تنهایی با اون دیوارهای سرد و اون حرفهای مسموم تو خونه میموند.
ات شبها تا صبح بیدار بود. به سقف خیره میشد و به حرفهای اونا فکر میکرد. فکر میکرد که یعنی واقعاً من مقصر بودم؟ یا یعنی من اصلاً لیاقتِ بودن در کنار جیهوپ رو دارم؟
هر بار که از خودش میپرسید، جواب فقط یه چیز بود: اره... من مقصرم.. لیاقت زنده بودن ندارم...
دیگه رنگ و لعاب از چشمای ات رفته بود. اون دیگه اون دخترِ پرانرژی نبود. حتی وقتی جیهوپ با لبخندهای مصنوعی بهش میگفت: عزیزم، من هستم، من همیشه پشتتم.
ات فقط یه لبخند زورکی میزد. چون میدونست حتی با وجود جیهوپ، اون سنگینیِ کلماتِ خانوادهاش رو از روی سینهاش نمیتونه برداره.
تا اینکه یه شب… یه شب که بارون شدیدی میبارید جیهوپ یه شیفتِ طولانی داشت و دیرتر میتونست برگرده. خونه تو سکوتِ مطلق بود. ات آخرین بار به عکسهای قدیمی نگاه کرد، به لبخندهای جیهوپ، به اون روزهایی که فکر میکرد دنیا جای قشنگی هست.
یه نامه خیلی کوتاه روی میز گذاشت. نه یه نامه طولانی، فقط چند جمله که انگار تمامِ عمرش رو توش خلاصه کرده بود:
جیهوپ، من دیگه نمیتونم این همه سنگینی رو تحمل کنم. من دیگه نمیتونم وقتی به چشمای خانوادهات نگاه میکنم، خودم رو بیگناه نشون بدم. برو و زندگی کن، من رفتم تا شاید یه روز، توی یه دنیای دیگه، بدون هیچ دردی، بتونم دوباره لبخند بزنم.
وقتی جیهوپ از راه رسید، صدای بارون رو میشنید، اما صدای ات رو نمیشنید. وقتی وارد اتاق شد، انگار تمامِ دنیا دور سرش چرخید. اون نامه، اون سکوت، و اون بدنی که دیگه گرم نبود… همه چیز تموم شده بود.
❤️🔥پایان❤️🔥
این سناریو چون تولد یکی بود و درخواستی داد گذاشتم❤️🔥
هر بار که خانواده دور هم جمع میشدن، اونا به جای دلداری دادن به جیهوپ، همهاش شروع میکردن به سرزنش کردن ات.
— آخه چرا اینطوری شد؟ چرا اون زن نتونست یه وارث برامون بذاره؟
— حتماً یه مشکلی تو اون خونه بوده، حتماً یه چیزی بوده که باعث شده که باردار نشه..
این حرفها مثل سیلی بود که هر روز میخورد به صورت ات بدبخت...
جیهوپ؟ جیهوپ بیچاره بین دو طرف گیر کرده بود. اون از یه طرف عاشق ات بود و میدید که چطور داره ذرهذره از بین میره، و از طرف دیگه، خانوادهاش بودن که با اون حرفهای زشت، روحش رو میخوردن. جیهوپ هر بار که میدید اونا دارن به ات تیکه میندازن، با صدای بلند جلوشون میایستاد:
— بس کنید! تمومش کنید! اون هیچ گناهی نداره! مگه دست اونه...
اما جیهوپ نمیتونست همیشه اونجا باشه. گاهی مجبور بود بره سر کار، گاهی مجبور بود بره پیش اونا تا بحث رو تموم کنه. و همون لحظههایی که جیهوپ نبود، ات تنهایی با اون دیوارهای سرد و اون حرفهای مسموم تو خونه میموند.
ات شبها تا صبح بیدار بود. به سقف خیره میشد و به حرفهای اونا فکر میکرد. فکر میکرد که یعنی واقعاً من مقصر بودم؟ یا یعنی من اصلاً لیاقتِ بودن در کنار جیهوپ رو دارم؟
هر بار که از خودش میپرسید، جواب فقط یه چیز بود: اره... من مقصرم.. لیاقت زنده بودن ندارم...
دیگه رنگ و لعاب از چشمای ات رفته بود. اون دیگه اون دخترِ پرانرژی نبود. حتی وقتی جیهوپ با لبخندهای مصنوعی بهش میگفت: عزیزم، من هستم، من همیشه پشتتم.
ات فقط یه لبخند زورکی میزد. چون میدونست حتی با وجود جیهوپ، اون سنگینیِ کلماتِ خانوادهاش رو از روی سینهاش نمیتونه برداره.
تا اینکه یه شب… یه شب که بارون شدیدی میبارید جیهوپ یه شیفتِ طولانی داشت و دیرتر میتونست برگرده. خونه تو سکوتِ مطلق بود. ات آخرین بار به عکسهای قدیمی نگاه کرد، به لبخندهای جیهوپ، به اون روزهایی که فکر میکرد دنیا جای قشنگی هست.
یه نامه خیلی کوتاه روی میز گذاشت. نه یه نامه طولانی، فقط چند جمله که انگار تمامِ عمرش رو توش خلاصه کرده بود:
جیهوپ، من دیگه نمیتونم این همه سنگینی رو تحمل کنم. من دیگه نمیتونم وقتی به چشمای خانوادهات نگاه میکنم، خودم رو بیگناه نشون بدم. برو و زندگی کن، من رفتم تا شاید یه روز، توی یه دنیای دیگه، بدون هیچ دردی، بتونم دوباره لبخند بزنم.
وقتی جیهوپ از راه رسید، صدای بارون رو میشنید، اما صدای ات رو نمیشنید. وقتی وارد اتاق شد، انگار تمامِ دنیا دور سرش چرخید. اون نامه، اون سکوت، و اون بدنی که دیگه گرم نبود… همه چیز تموم شده بود.
❤️🔥پایان❤️🔥
این سناریو چون تولد یکی بود و درخواستی داد گذاشتم❤️🔥
- ۳.۹k
- ۲۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط