حدود یک ساعت گذشته بود. من در کنار تخت دخترمان نشسته بودم

حدود یک ساعت گذشته بود. من در کنار تخت دخترمان نشسته بودم و به صورت آرامش در خواب نگاه می‌کردم. صدای باز شدن آرام در را شنیدم. هوسوک بود. او دیگر آن مرد خشمگینِ نیم ساعت پیش نبود؛ حالا در چشمانش فقط پشیمانی دیده می‌شد.

او کنارم روی تخت نشست و دستش را آرام روی شانه‌ام گذاشت.

هوسوک با صدایی که حالا آرام بود گفت: ببخشید که اون‌طوری داد زدم. نباید اون حرف‌ها رو می‌زدم.

من بدون اینکه نگاهش کنم گفتم: حرفات خیلی دردناک بود هوسوک. تو باعث شدی فکر کنم من مادر بدی هستم.

هوسوک چانه‌ام را گرفت و صورتم را به سمت خودش چرخاند تا در چشمانش نگاه کنم.

هوسوک: تو مادر بی‌نظیری هستی. فقط من اونقدر می‌ترسم که نکنه اتفاقی برات بیفته که وقتی نمی‌بینمت، کنترلم رو از دست میدم. تو دنیای منی و دخترمون تنها دلیلِ تپش قلب منه. من فقط نگران بودم.

من سرم را روی شانه‌اش گذاشتم. عطرِ تلخ و همیشگی‌اش کمی آرامم کرد.

ماریا: من هم نباید بدون خبر بیرون می‌موندم. فقط گاهی اوقات احساس می‌کنم زیر این همه مسئولیت دارم له میشم.

هوسوک موهایم را نوازش کرد و گفت: از این به بعد اگر خسته شدی، به خودم بگو. با هم میریم، با هم میایم. من نمی‌خوام هیچ‌وقت حس کنی تنهایی.

او پیشانی‌ام را بوسید و در آن لحظه، همه دلخوری‌ها از بین رفت. ما کنار هم، در کنار دختر کوچکی که آرام خوابیده بود، دوباره به آرامش رسیدیم .
دیدگاه ها (۲)

من اگر پرنده بودم،فکر می‌کردم پروازچیزی شبیه نگاه کردن به تو...

𝖕𝖆𝖗𝖙10آن شب، مارال تا ساعت‌ها بیدار ماند. توی اتاقش قدم می‌ز...

𝓣𝓱𝓮 𝓟𝓻𝓲𝓷𝓬𝓮’𝓼 𝓒𝓱𝓸𝓲𝓬𝓮Part 18مراسم با آرامش ادامه پیدا کرد.وقتی...

ادامه سناریو

پارت 2

رمان نگاه اول در تاریکی پارت ۳۱

A Shadow Named You سایه‌ای به نام تو P.6 (روایت از زبان ا...

پارت: 12 (بخش5) **زاویه دید: هیزل*زین دستش را توی جیبش کرد، ...

از دشمنان تا عاشقان

پارت ۸

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط