بانوی من!

بانوی من!
شعر آبرویم را برده است
و واژگان رسوایت ساخته‌اند
من مردی هستم
که جز عشقم را نمی‌پوشم
و تو زنی که جز لطافتت را
پس کجا برویم دلبرم؟
و نشان عشق را چه سان برسینه بیاویزیم؟
در روزگاری که عشق را نمی‌شناسد...
دیدگاه ها (۱)

✧ᏕᎮᏗᏒᏦ✧𝟞تردید کن که ستارگان از آتش‌اند؛ تردید کن که خورشید د...

قسمت ۷

پرنسس ناخواسته

بانوی من!شعر آبرویم را برده است و واژگان رسوایت ساخته‌اندمن ...

بانوی من!!!من مردی هستم که شعر آبرویم را برده استو تو زنی هس...

‏بارانآبرویم را خرید؛شبیه مردی که گریه نمی‌کندبه خانه برگشتم...

.آرزو می کردم که تو از آنِ من بودیدر روزگاری که بر گل ستم نب...

☕️#باهم_گوش_کنیم تو را در روزگاری دوست دارم ،که عشق را نمی‌ ...

تو را در روزگاری دوست دارم ،که عشق را نمی‌ شناسند ...!آرزو م...

آرزو می کردمتو رادر روزگاری دیگر می دیدمدر روزگاری که گنجشکا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط