BTS, Roman
#دست_مو_بگیر
#ادامه_پارت_پنجاه
بعد رفتم ببینم چیکار داشت میکرد.
بخاطر اینکه گوشی شو از گرفتم و داشتم چکش میکردم بلند شد تا دنبالم کنه. منم از روی میز غلط خوردم اومد پایین
(خنده)من- هاهاهاهاها. نمیتونی بگیری من وووووو!
جونگکوک- میفهمی
دنبالم افتاد، منم سعی داشتم گوشی شو ببینم و از دستش فرار کنم.
من- نمیتونی نمیتونی
جونگکوک- اها، گرفتمت
دستاش و دور کمرم حلقه کرد و از پشت به جلو گره داد.
خودم و از بغلش اوردم بیرون
من- او او او او، دست به کمرم نزن. بیا اینم گوشیت، فقط دست به کمرم نزن که خوشم نمیاد
وقتی پسری دست به کمرم میزد حالم بهم میخورد. چون خودم و یک دختر سوسل میدیدم.[خیلی مسخرست نه!]
گوشی شو از دستم گرفت، اما ول کن نبود
(شیطنت)جونگکوک- هی اینطوری که نمیشه، تو میخواستی تو گوشیم فضولی کنی،، پس باید جبران کنی
(متعجب، ترش)من- چه؟!!
آروم آروم سمتم قدم برمیداشت. اینقدر جلو میومد که مجبور شدم عقب عقب برم.
به سینش زدم
من- هوی! برو عقب دیگه کافیه!
چشماش و برام خمار کرده بود، قلبم داشت میومد تو دهنم
من- گفتم برو عقب!
جونگکوک- مال من میشی؟
دیگه چسبیده بودم به دیوار. زبون بند اومده بود و هرچقدر خواستم فرار کنم نشد.
(متعجب، ترس)من- هی خفه شو!
(خنده شیطنت)جونگکوک- نهه، به هیچ عنوان خفه نمیشم. وقتی حرف تو باشی، چرا خفه شم؟
دیگه نمیخواستم این و حس کنم، نمیخواستم اینهمه بی صبری رو تحمل کنم، نمیخواستم قلبم و به دروغ وادار کنم. [ولی واقعا اون؟ کسی که همیشه اذیتت کرده؟] اما به حرف دلم گوش سپردم.
چشام و بستم و اجازه دادم اولین قطره اشک شوقم فوران کنه.
ثانیه نگذشت، وقتی که جونگکوک اشک مو دید و خواست عقب بکشه، من دست به کار شدم.
دستام و دور گردنش حقله کردم و آروم لبام و روی لبهاش گذاشتم.
وقتی این موقعیت و دید، جونگکوکم مکثی نکرد و دستاش و دور کمرم حلقه کرد و شروع به همراهیم کرد.
#رمان#Roman
#ادامه_پارت_پنجاه
بعد رفتم ببینم چیکار داشت میکرد.
بخاطر اینکه گوشی شو از گرفتم و داشتم چکش میکردم بلند شد تا دنبالم کنه. منم از روی میز غلط خوردم اومد پایین
(خنده)من- هاهاهاهاها. نمیتونی بگیری من وووووو!
جونگکوک- میفهمی
دنبالم افتاد، منم سعی داشتم گوشی شو ببینم و از دستش فرار کنم.
من- نمیتونی نمیتونی
جونگکوک- اها، گرفتمت
دستاش و دور کمرم حلقه کرد و از پشت به جلو گره داد.
خودم و از بغلش اوردم بیرون
من- او او او او، دست به کمرم نزن. بیا اینم گوشیت، فقط دست به کمرم نزن که خوشم نمیاد
وقتی پسری دست به کمرم میزد حالم بهم میخورد. چون خودم و یک دختر سوسل میدیدم.[خیلی مسخرست نه!]
گوشی شو از دستم گرفت، اما ول کن نبود
(شیطنت)جونگکوک- هی اینطوری که نمیشه، تو میخواستی تو گوشیم فضولی کنی،، پس باید جبران کنی
(متعجب، ترش)من- چه؟!!
آروم آروم سمتم قدم برمیداشت. اینقدر جلو میومد که مجبور شدم عقب عقب برم.
به سینش زدم
من- هوی! برو عقب دیگه کافیه!
چشماش و برام خمار کرده بود، قلبم داشت میومد تو دهنم
من- گفتم برو عقب!
جونگکوک- مال من میشی؟
دیگه چسبیده بودم به دیوار. زبون بند اومده بود و هرچقدر خواستم فرار کنم نشد.
(متعجب، ترس)من- هی خفه شو!
(خنده شیطنت)جونگکوک- نهه، به هیچ عنوان خفه نمیشم. وقتی حرف تو باشی، چرا خفه شم؟
دیگه نمیخواستم این و حس کنم، نمیخواستم اینهمه بی صبری رو تحمل کنم، نمیخواستم قلبم و به دروغ وادار کنم. [ولی واقعا اون؟ کسی که همیشه اذیتت کرده؟] اما به حرف دلم گوش سپردم.
چشام و بستم و اجازه دادم اولین قطره اشک شوقم فوران کنه.
ثانیه نگذشت، وقتی که جونگکوک اشک مو دید و خواست عقب بکشه، من دست به کار شدم.
دستام و دور گردنش حقله کردم و آروم لبام و روی لبهاش گذاشتم.
وقتی این موقعیت و دید، جونگکوکم مکثی نکرد و دستاش و دور کمرم حلقه کرد و شروع به همراهیم کرد.
#رمان#Roman
- ۴.۶k
- ۲۹ فروردین ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط