جرئتی که حقیقت شد
جرئتی که حقیقت شد
پارت ۴
بازی ادامه پیدا کرد. چون دوستا فکر میکردن ما هنوز با همیم، جرئتها بیشتر شدن.
یکی گفت: «جونگکوک، باید یه چیزی که همیشه از ا/ت خوشت میاد رو بگی، و بعد پیشونیش رو ببوسی.»
جونگکوک یه لحظه ساکت شد. بعد آروم گفت:
«همیشه از این خوشم میاد که وقتی میخنده، چشماش کوچیک میشه.»
بلند شد، اومد سمت من. همه نگاه میکردن. خم شد، پیشونیم رو آروم بوسید. لبش گرم بود. وقتی عقب کشید، نگاهش تو نگاه من موند – پر از چیزی که نمیتونست بگه.
دور بعدی نوبت من شد.
«ا/ت، باید به جونگکوک بگی یه چیزی که هنوز ازش دوست داری، و بعد بغلش کنی.»
نفس عمیقی کشیدم.
«هنوز از این خوشم میاد که وقتی حرف میزنه، چشماش برق میزنه.»
بلند شدم، بغلش کردم. محکمتر از چیزی که باید. دستاش دور کمرم حلقه شد، سرش رو گذاشت رو شونم. بوی عطرش پر شد تو بینیم. چند ثانیه بیشتر از حد لازم موندیم. وقتی جدا شدیم، دوستا هورا کشیدن، ولی ما فقط نگاه کردیم به هم. هر دو میدونستیم این بغل، بیشتر از یه بازی بود............
ادامه دارد...........
پارت ۴
بازی ادامه پیدا کرد. چون دوستا فکر میکردن ما هنوز با همیم، جرئتها بیشتر شدن.
یکی گفت: «جونگکوک، باید یه چیزی که همیشه از ا/ت خوشت میاد رو بگی، و بعد پیشونیش رو ببوسی.»
جونگکوک یه لحظه ساکت شد. بعد آروم گفت:
«همیشه از این خوشم میاد که وقتی میخنده، چشماش کوچیک میشه.»
بلند شد، اومد سمت من. همه نگاه میکردن. خم شد، پیشونیم رو آروم بوسید. لبش گرم بود. وقتی عقب کشید، نگاهش تو نگاه من موند – پر از چیزی که نمیتونست بگه.
دور بعدی نوبت من شد.
«ا/ت، باید به جونگکوک بگی یه چیزی که هنوز ازش دوست داری، و بعد بغلش کنی.»
نفس عمیقی کشیدم.
«هنوز از این خوشم میاد که وقتی حرف میزنه، چشماش برق میزنه.»
بلند شدم، بغلش کردم. محکمتر از چیزی که باید. دستاش دور کمرم حلقه شد، سرش رو گذاشت رو شونم. بوی عطرش پر شد تو بینیم. چند ثانیه بیشتر از حد لازم موندیم. وقتی جدا شدیم، دوستا هورا کشیدن، ولی ما فقط نگاه کردیم به هم. هر دو میدونستیم این بغل، بیشتر از یه بازی بود............
ادامه دارد...........
- ۳۷۵
- ۲۰ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط