کنارم بنشین... تا برایت بگویم این دلتنگی های گاه و بی گاه

کنارم بنشین... تا برایت بگویم این دلتنگی های گاه و بی گاه و مورد و بی موردی که قلبم را تنگ می فشارد.
این هجومِ نامهربانی هایت که سراغی از من نمیگیرد.
همه ی وقفه و بی وقفه هایی که گلویَم را در تنهایی سخت می فشارند و ترسِ ریختنشان
جان را به لب میرسانند...
همه و همه اش از این است که هیچ جوری و به هیچ طریقی دلت با من راه نمی اید...
انگار فقط به دنیا آمده ای که با من ناسازگار باشی.
من فقط برایت یک رفیقِ امن و مهربان هستم.
کسی که میدانی اگر دنیا را هم زیر و رو کنی میتوانی رویِ رفاقتم حسابی گزاف باز کنی.
و من دلم هزاران بار میگیرد که نمیتوانم تنها بازمانده از آن لشگری باشم که تو تا ابد به او ایمان خواهی داشت.
و دلم به درد می آید که این رفاقت با تو سالیانِ سال طول میکشد و من عاشق شدن و دل سپردنت را به دیگری میبینم
دستهایت را کنار دستهایش.
دلدادگی ات را هم
من حتی میبینم یک روز نمیتوانی بی او بمانی....
و من همچنان همان دوست خوب و رفیق امن تو باقی مانده ام. و کاری از دستهای بسته ام برنمی آید...
دیدگاه ها (۱)

«بعضی شعرها را که می‌خوانی، انگار کسی از پشتِ پرده‌های غبارآ...

عاشقانه های شبنم

هنوز هم وقتی صدای همآن موسیقیِ خاص در خانه می‌پیچد، انگار زم...

شخصیت های ات آن تایتان به عنوان برادر

با احترام به آن چیزی که کاش داشتی

دســت نوشتــه هــای عمــو هیــون قسمــت بیســت و سـوم نهــم...

پروانه جان

😘❤️💔😘پاییز که می‌رسد،جهان آهسته‌تر نفس می‌کشد؛انگار خداوند، ...

پروانه جان

خسف | قصه بیست و سوم: حضرت زینب (س) بخش دوم (قسمت پایانی)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط