با آنکه مِی از شیشه به پیمانه نکردی
با آنکه مِی از شیشه به پیمانه نکردی
در بزم، کسی نیست که دیوانه نکردی!
ای خانهی شهری، نِگَهت برده به یغما!
در شهر، دلی کو که در آن خانه نکردی؟
تا گنج غمت را سر ویرانی دلهاست
یک خانهی دل نیست که ویرانه نکردی
تنها نه من از عشقِ رُخت شهرهی شهرم
صاحبنظری نیست که افسانه نکردی!
نازم سرت ای شمع که شهری زدی آتش!
واندیشه ز دودِ دلِ پروانه نکردی !
با چشم تو محرم نشدم، تا به نگاهی
بیگانهام از محرم و بیگانه نکردی
در بزم، کسی نیست که دیوانه نکردی!
ای خانهی شهری، نِگَهت برده به یغما!
در شهر، دلی کو که در آن خانه نکردی؟
تا گنج غمت را سر ویرانی دلهاست
یک خانهی دل نیست که ویرانه نکردی
تنها نه من از عشقِ رُخت شهرهی شهرم
صاحبنظری نیست که افسانه نکردی!
نازم سرت ای شمع که شهری زدی آتش!
واندیشه ز دودِ دلِ پروانه نکردی !
با چشم تو محرم نشدم، تا به نگاهی
بیگانهام از محرم و بیگانه نکردی
- ۱.۲k
- ۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۶
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط