❤️🔥╣[No touching فصل ۲]╠❤️🔥
❤️🔥╣[No touching فصل ۲]╠❤️🔥
(。♡part 227♡。)
وایستاد به وضوح صداي نفس هاي سنگین شدشو میشنیدم کلافه بود.
اروم گفت ؛ چرا همه وجودم. چرا..کمکت میکنم...
برگشت سمتم سریع از روي تخت پایین اومدم
و پشت بهش وایستادم و
گفتم : زیپش از پشته.. خودم نمیتونم.
و دستم رو بردم پشتم و تلاش بي فایده کردم.
دستم رو از پشت بوسید
و بعد دستش رو سمت زیپ لباسم برد.
اروم زیپ رو پایین کشید
لبش رو نرم روی گردنم گذاشت.
كل وجودم سوخت.
اروم زیپ رو پایین میکشید و لباش رو هم رو کمرم
میکشید همه وجودم داشت از لذت و هیجان میلرزید
خيلي خيلي گرمم بود.
زیپ تموم شد.
سريع منو سمت خودش برگردوند و لبام رو قفل کرد.
خيلي گرم..خيلي پروسوسه..خيلي اتشین..
لبامو با عشق بین لباش میچرخوند
و به بازي ميگرفت.
دستش رو داغ روي قسمت برهنه کمرم کشید.
دستاش داشت پوستم رو به آتیش میکشید.
تو وجودم غوغایی بود.
نمیتونستم از این گرما بگذرم
دستامو دور گردنش انداختم که لباش رو سریع ازم جدا
کرد و سعی کرد لبخند بزنه
و گره دستامو از دور گردنش باز کرد.
جدا شدن لباش تازه بهم فهموند ترس در مقابل آرامش و
لذتی که جونگکوک بهم ميده بي معنيه.
جدا شدن لبا و دستاي جونگکوک دلیل این ترس بود و
داشتنشون خود ارامش
همه وجودم جونگکوک رو طلب میکرد.
گرم شده بودم.ولي اروم و به زورخودشو عقب کشید و گفت : فقط چندلحظه عزیزم تو بخواب.. زود برمیگردم...
و رفت. غم زده رفتنش رو نگاه کردم.
نه.. من نمیخواستم بره
اون رفت تا من اروم باشم و اذیت نشم ولي..ارامشم اون
بود.
باغم چشمامو بستم و دستم رو روی صورتم کشیدم.
لعنت
به تو توماس.. لعنت به تو جولي..
ما که رابطه اولمون نبود. ترس از رابطه و درد نبود.
ترس از صحنه ي روبرويي هام با توماس کثافت که
میخواست تصاحبم کنه و این. این ترسونده بودم.
ولی الان که جونگکوک رفته بود
فهمیدم جونگکوک تمام ارامشیه که نیاز دارم
پارت هدیه 💫
(。♡part 227♡。)
وایستاد به وضوح صداي نفس هاي سنگین شدشو میشنیدم کلافه بود.
اروم گفت ؛ چرا همه وجودم. چرا..کمکت میکنم...
برگشت سمتم سریع از روي تخت پایین اومدم
و پشت بهش وایستادم و
گفتم : زیپش از پشته.. خودم نمیتونم.
و دستم رو بردم پشتم و تلاش بي فایده کردم.
دستم رو از پشت بوسید
و بعد دستش رو سمت زیپ لباسم برد.
اروم زیپ رو پایین کشید
لبش رو نرم روی گردنم گذاشت.
كل وجودم سوخت.
اروم زیپ رو پایین میکشید و لباش رو هم رو کمرم
میکشید همه وجودم داشت از لذت و هیجان میلرزید
خيلي خيلي گرمم بود.
زیپ تموم شد.
سريع منو سمت خودش برگردوند و لبام رو قفل کرد.
خيلي گرم..خيلي پروسوسه..خيلي اتشین..
لبامو با عشق بین لباش میچرخوند
و به بازي ميگرفت.
دستش رو داغ روي قسمت برهنه کمرم کشید.
دستاش داشت پوستم رو به آتیش میکشید.
تو وجودم غوغایی بود.
نمیتونستم از این گرما بگذرم
دستامو دور گردنش انداختم که لباش رو سریع ازم جدا
کرد و سعی کرد لبخند بزنه
و گره دستامو از دور گردنش باز کرد.
جدا شدن لباش تازه بهم فهموند ترس در مقابل آرامش و
لذتی که جونگکوک بهم ميده بي معنيه.
جدا شدن لبا و دستاي جونگکوک دلیل این ترس بود و
داشتنشون خود ارامش
همه وجودم جونگکوک رو طلب میکرد.
گرم شده بودم.ولي اروم و به زورخودشو عقب کشید و گفت : فقط چندلحظه عزیزم تو بخواب.. زود برمیگردم...
و رفت. غم زده رفتنش رو نگاه کردم.
نه.. من نمیخواستم بره
اون رفت تا من اروم باشم و اذیت نشم ولي..ارامشم اون
بود.
باغم چشمامو بستم و دستم رو روی صورتم کشیدم.
لعنت
به تو توماس.. لعنت به تو جولي..
ما که رابطه اولمون نبود. ترس از رابطه و درد نبود.
ترس از صحنه ي روبرويي هام با توماس کثافت که
میخواست تصاحبم کنه و این. این ترسونده بودم.
ولی الان که جونگکوک رفته بود
فهمیدم جونگکوک تمام ارامشیه که نیاز دارم
پارت هدیه 💫
- ۱۵.۵k
- ۱۶ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط